آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سفرهای نوروزی من

" سفر چیزی جز دلتنگی ندارد  اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.  اگر پیاده هم شده٬ سفر کن.  در ماندن می پوسی... هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن و تمدن انسانهاست. دنیا را ببین  اما وقتی که قبلش ایران را دیده باشی. وگرنه کور رفته ای و کر بازگشته ای"   (دکتر شریعتی)

 

عید همش تو سفر بودم. کاش تا آخر سال همینطوری باشه.   سه تا سفر پربار داشتم که به خاطر گستردگی زیاد نمیشه همشو توضیح داد. از فشردگی برنامه ها همین بس که شب ها از درد کمر و کوفتگی با مسکن می خوابیدم اما لذت سفر همراه با درد و خستگی با هیچ  کاناپه راحت توی خونه ای قابل مقایسه نیست.

از 29 اسفند تا 4 فروردین به اتفاق خانواده 5 نفرمون رفتیم خمین محلات اردهال دلیجان کاشان ابیانه اردکان میبد اصفهان و یزد. سفری زیبا بود . زیباییش مثل غار چال نخجیر دلیجان٬ غرور آفرین مثل خانه های تاریخی کاشان و آتشکده یزد٬ شگفت انگیز و متاثر کننده مثل روستای ابیانه و مسجد جامع یزد٬  آرامش بخش مثل امامزاده آقا علی عباس و حیرت آور مثل موزه آب یزد.  اولین بار بود که به یزد ٬ شهر بادگیر ها و آتشکده ها و شیرینی ها و قنات ها و مناره ها٬ میرفتم. لازم نبود برای رسیدن به مکان های دیدنی نقشه دستم بگیرم . فقط کافی بود پیاده راه بیفتم در سطح شهر در هر کوچه و محله جاهای دیدنی و تاریخی زیادی پیدا میشد. نتونستم همه جاها رو ببینم. باید دوباره یه روز برگردم به یزد و کاشان.بغل

 

4 فروردین آخر شب  برگشتم به تهران و صبح پنجشنبه با سولی راهی جنوب شدیم. با پرواز رفتیم بندر عباس دیدن دوست قدیمی مون شهره که به تازگی از کانادا اومده بود ایران که خونواده اش رو ببینه. 4 روز هم اونجا بودیم.  برنامه فوق العاده ای بود. خانواده شهره بیش از حد تصور ما مهربون و مهمون نواز بودند و شادی و انرژی زیادی به ما منتقل کردند. خیلی دلم میخواست اطراف بندرعباس رو بگردم. خصوصا کوه گنو و جزیره هرمز که میگن خیلی دیدنیه اما فرصت نشد. یک شب هم  من و سولی دو تایی رفتیم قشم و شب اونجا پیش دوستامون موندیم. فرداش طی یک تصمیم انتحاری با قایق شوتی برگشتیم بندر. نیشخند

اتوبوس دریایی به طرف قشم

صبح یکشنبه با سولی و سیاورشن رفتیم باغو. جایی که دوست نارنجی من اونجا برای همیشه آروم خوابیده. رفتیم پیش ساجده. انگار بیشتر از اونی که فکر میکردم دلم براش تنگ شده بود. سنگینی غریب اونجا نگذاشت جلوی اشکامو بگیرم. رفیق خوب من! قرار بود وقتی اومدم بندر منو ببری خونه تون. خونه ای که میگفتی هیچ کدوم از اتاقاش در نداره. الان اومدم بندر. اومدم خونه ات. خونه ای که درش به روی هیچکس بسته نیست. میدونم. خونه ای که روی در سنگی سیاهش با خط نارنجی قشنگت برامون شعر نوشتی.

ساجده من سولی

روزی که آسمان تو را با خودش برد         گنو لرزید تفتان بغض کرد

سهند و سبلان دلتنگ شدند                و دماوند شرمگین شکست

خونه ساجده 

9 تا 11 تهران بودم و رفتم سر کار.سبزقهر

12 و 13 هم برنامه خوبی پیش اومد. سیزده بدر رفتیم کویر مرنجاب. بازم اولین بار بود که به اینجا می اومدیم. وقتی به کاروانسرای تاریخی مرنجاب رسیدیم   یک ساعتی از تاریکی هوا میگذشت. نمیتونم احساسمو بیان کنم. فقط هیجان زده بودم. هیچکدوم از آهنگ هام متناسب این فضای عجیب نبودند. ضبط و چراغای ماشین رو خاموش کردیم.  تاریکی مطلق بود و بوی درختچه ها که آدم رو مست میکرد.  قلببعد از شام هم  خارج از مسیر جاده به سمت نقطه نامعلومی رفتیم توی تاریکی و بدون چراغ . اونجا هم فقط مهتاب بود و صدای قدم های من روی شن ها.  مرنجاب قشنگ بود اما کوچیک تر از حجم اشتیاق عجیب و دوباره متولد شده ی من در سیر و سیاحت و کشف و شهود هیجان و تازگی و سفر. من کویر بزرگتری میخوااام. کویری که تا چشم کار میکنه افق صاف باشه و بیابون. نه کوهی نه تپه ای.  من باشم و ماه و ستاره ها و  باد و شن ها و شترها و عقرب ها و گون ها!

مرنجاب

.

پی نوشت: نقطه اشتراک هر سه این مسافرت ها این بود که اولین بار بود اونجا میرفتم.خجالت

 با دوستم مسابقه گذاشتیم ببینیم  کی بیشتر طرفدار داره. اینجوری که بشماریم ببینیم کی بیشتر اس ام اس تبریک سال نو میگیره. اون بالای صد تا اس ام اس دریافت کرده بود و من فقط 4 تا !!گریهدل شکسته   (خیلی خوشحالی آره؟ اگه سیم کارت قبلی ام بود که نشونت  میدادم!!!!)

.

سال پرسفری داشته باشید.هورا

.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :