آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

توچال و بابا

 سال 79 اولین بار بود که با بابا رفتم قله توچال. از اون موقع ده سال گذشته و فرصتی پیش نیومد تا همین دیروز. بالاخره با باباجون رفتم کوه. قلب روز خوبی بود. بابا خیلی تند میرفت. من که به پاش نمیرسیدم.  توی شیرپلا صبحونه خوردیم. خیلی وقت بود نرفته بودم اونجا حس میکردم عوض شده. اولا که بلیت ورودیش شده 200 تومن. بابا به پسرک گفت دفعه پیش که اومدیم ورودی 25 تومن بود. درش هم از اون پشت (باغچه) بود نه از اینجا. تعجب پسرک با تعجب نگاهمون میکرد! خیلی به مغزم فشار آوردم آخر فهمیدم پنجره های سالن کلا عوض شده. کار این احسان جراحی و دوستاشه. بالاخره پنجره هاشونو انداختند به شیرپلا!!!!خنده. تو راه سنگ سیاه هم با یه گروه کوچیک اما صمیمی و باحال اشنا شدیم و این آشنایی تا آخر برنامه ادامه پیدا کرد. آقای بختیاری. آقای رضا فراهانی و خانم مژگان فراهانی و من و بابا هم که فراهانی بودیم. خلاصه "تیم کوهنوردی فراهانی ها" رو تشکیل دادیم. آقای بختیاری هم عضو افتخاری گروهمون. در تمام مسیر چه صعود و چه فرود در حال شعر خوندن و آواز و خنده و شادی بودیم. یال آخر قله مثل همیشه سرد بود و باد شدیدی میوزید. قله شلوغتر از همیشه بود.

قابل توجه ... آقا! تو سنگ سیاه چادر زده بودند و کلی هم جا گرفته بود. چیزی حدود 4متر مربع! جات خالی چادرو با چاقو پاره پاره کنی! البته بهشون خیلی هم نمیشد خرده گرفت شب قبلش بارون شدیدی اومده بود و چاره ای جز اومدن تو  جانپناه نبود!  ولی چادر زدن ...!!

خیلی هم دنبال امین خادم گشتیم  که اون داستان رو تعریف کنه اما نبود که نبود.  اگه گفت من این هفته توچال بودم الکی گفته !!نیشخند

آقای بختیاری با اون خنده های جالبش تو مسیر معروفه! خیلی بهمون انرژی میداد و من همش مجبورش میکردم ترانه های محلی بختیاری برام بخونه خصوصا ترانه بلال رو که عاشقشم.

بابا هر خانوم میانسالی رو در حال کوهنوردی میدید  آهی میکشید و میگفت اگه مامانت کوهنورد بود!! یه جاهایی میبردمش که تو خواب هم ندیده. اگه مامانت کوهنورد بود چقدر من خوشبخت بودم. دو تایی میرفتیم برنامه. می اومدیم کوه. دیگه به خاطر کوه رفتن  نه غری بود نه جری نه بحثی! (من و بابا به خاطر کوه همیشه مورد شماتت خانواده هستیم. مامانم از کوه خوشش نمیاد و بابا رو دعوا میکنه که اگه تو کوه نری دخترت هم یاد نمیگیره!)چشمکزبان

ایستگاه 5 تیم فراهانی ها دو دسته شد. نصفشون با تله برگشتند. من و بابا از اوسون برگشتیم.

عکس یادم رفت بگیرمناراحت

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :