آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

روز میلاد

سال 88 برای من واقعا پرفراز و نشیب بود و طبیعتا خیلی هم سخت گذشت.  سال اشک ها و حسرت ها و عبرت ها. بعضی وقت ها اتفاقاتی می افته که از درکشون عاجزیم و این نفهمیدن ها و بی تجربگی هاست که بشر رو زجر میده. البته این حرف من نیست. حرف پدرمه که برای بخشی ازاتفاقاتی که ازشون خبر داره و برای رفتارهای گاها نامتعارف من به دنبال توجیه میگرده. وگرنه  من فکر میکنم این تجربه ها اگرچه تلخه ولی یک روز به درد میخوره و چه بهتر که زود اتفاق افتاد تا قابل جبران باشه.  امروز از این حیث برام مهمه که وارد دهه سوم زندگیم میشم. امروز روز تولد منه. از هفت هشت روز پیش خیل  تبریکات دوستان به طرفم سرازیر شده. اما من میترسم. باز دلهره عجیبی وجودمو گرفته. از این به بعد چی میشه؟  شاید بهتره بهش فکر نکنم. شاید بهتر باشه اونو به فال نیک بگیرم و به خودم بگم یکسال دیگه گذشت و من بزرگتر٬ موفق تر٬ با تجربه تر و جذاب تر به اهدافم نزدیک شده ام. (کنسرو اعتماد به نفس!! ) .

زندگی مثل رودخونه است عمقش مهم تر از طولشه. باید به فکر بهبود کیفیت زندگیم باشم.   تولد میتونه بهونه خوبی باشه برای تصمیمات مهم و شروع هایی تازه. دیشب خیلی دلم میخواست مثل پارسال شب تولدم تو کوه باشم. جایی که بهش تعلق خاطر دارم.  کوه و خاطراتش و احساس نابش که سالهاست با منه و بهتر از هر واژه خوبی  همیشه آنرا در گوشه گوشه بودن های زندگی ام جست و جو میکنم. این واژه ای بس آشنا  از ده سال پیش به این طرف انچنان در تار و پودم ریشه دوانده که مابقی زندگی ام در سایه آن کمرنگ شده است. وقتی دوستانم میپرسند:هنوز خسته نشده ای از این کوه رفتن های مکرر هر هفته و هر هفته؟ تنها جوابم این است: کهنگی بودنش در زندگی ام٬ روز به روز٬ تازه تر از هر روزش مرا به وجد می آورد. اما به هزار و یک دلیل نشد که کوه برم .

روز تولد تنها روزی نیست که از مادر زاده میشویم. به قول مسیح انسان در طول عمر خود ممکن است بارها متولد شود. در قالبی بهتر یا بدتر. زمستان 88 برایم تولدی دوباره بود از جهالت جوانی به پاکی معصومانه یک کودک.  نمیدانم اثر این تولد دوباره چقدر در زندگیم می ماند. یک هفته یک ماه یک سال یا آخر عمر؟! اما نباید فراموش کنم آنروز زیبا را. تولدم در انبوه جمعیت تنهایی رخ داد در میان دوستان نا آشنا جایی دور از دسترس خیلی ها. محل تولدم را نیز خوب به خاطر دارم. در جایی به تاریکی قبر و شبنم هایی که از روزنه تنگ و تاریک پشت دیوار میرقصیدند و میدرخشیدند. آنجا بود که در وجودم تحولی بزرگ حس کردم. در جسم دردمند و چشمان اشکبار و روح خسته ام ٬ اما امیدوار. انگار وجودم یکبار خالی و دوباره پر شد. کادو های آن تولد٬ هم بسیار و هم با شکوه بود. مثل کتابی که یکی از بهترین دوستانم  در آنروزها برایم نوشت. اما بهترین هدیه عمرم را 18 بهمن 88 از خدا گرفتم. آغوش پر مهر پدرم ...

..........................

پی نوشت:

این گل قشنگ رو به عنوان اولین کادوی تولد امسال همین نیم ساعت پیش از سولی گرفتم. اینم همون پنجره ایه که  هر وقت خوش شانس باشم و هوا صاف باشه دماوند  رو بزرگ و زیبا و مغرور رو به روم میبینم و باهاش درد و دل میکنم. البته الان سولی به جای دماوند تو پنجره نشسته !زبان

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :