آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یادی از خاطرات خلنو

آدم وقتی تنبل میشه و برنامه نمیره وبلاگشم تنبل میشه دیگه حرفی برای گفتن یا نوشتن نداره. چند وقت پیش داشتم دفتر خاطراتمو میخوندم که با مشورت مستان جون تصمیم گرفتم یادی از گذشته های نه چندان دور و خنده دار کوهنوردی مون بکنم.  البته تو این قسمت به مستان نقشی داده نشده ایشالا تو قسمت های بعدی بیشتر ازش صحبت میکنیم (نیشخند) معمولا اولین ها همیشه مهم هستند. اولین باری که کوه رفتیم. اولین باری قله رفتیم. اولین باری که تنها و انفرادی قله رو صعود کردیم. برامون اهمیت خاصی داره. مثلا اولین باری که به خلنو صعود کنی اونم تنها. برای من خاطره اش فراموش نشدنیه.

این قسمت (خلنو):

چهارشنبه: بعد از ظهر مهتاب بهم زنگ زد و گفت آخر این هفته دارن میرن خلنو . من و مستان هم باهاشون بریم. مهتاب دوست مستان بود. هم رشته ی من ولی دانشگاه تهران درس میخوند و من به واسطه ی مستان میشناختمش اما تا به حال نشده بود که ببینمش. خیلی خوشحال شدم. سریع و بدون اینکه فکر کنم  قبول کردم. به مستان زنگ زدم. اما اون گفت که نمیاد.خلنو سخته. نمیتونیم. آبرومون میره و ... این حرفا ! ولی من تصمیم گرفتم برم هرچند نمیشناختمشون ولی همین که خلنو را میدیدم برام کافی بود. به سکینه قول داده بودم آخر این هفته پیشش باشم و تنهاش نگذارم اما عشق خلنو همه چیز و از یادم برد! قلب


سکینه عصبانی شد و گفت پس باید یکشنبه  که  تعطیل رسمیه بمونی پیشم اتاق و وسایلمونو مرتب کنیم. آخه تازه نقل مکان کرده بودیم به خوابگاه جدید. منم قول دادم.

پنجشنبه: امروز خیییییییلی کار داشتم. رفتم به خاطر این برنامه یه کوله  60 لیتری صخره خریدم. رنگ طوسی و مشکی. یه زیر انداز زرد و مشکی هم از حسن رهبر خریدم.  ساعت 12 هم سر تهرانپارس با بچه ها قرار داشتم ولی الان 11:30 بود و من هنوز تو منیریه در حال خرید کردن بودم! خنده عجب ترافیکی .... وای! گذرم تا به حال به خیابون دماوند (امام حسین به اونور) نیفتاده بود.  فکر میکردم زود میرسم. مهتاب 4 بار بهم زنگ زد اما من همش میگفتم الان میرسم. الان میرسم. ساعت 13:45 رسیدم تهرانپارس. خجالت از خجالت آب شدم. مهتاب و دوستاشو اولین بار بود میدیدم. از نگاهشون معلوم بود چقدر عصبانیند! ملیحه فرید و حامد هم بودند و هر چهار تاشون بچه های دانشگاه تهران. با اتوبوس های فشم رفتیم لالون. اونجا واسه بچه ها ساندیس خریدم تا باهام آشتی کنند اما انگار فایده ای نداشت! ابرو از کنار باغهای سیب رد شدیم. من با ولع همه جا رو نگاه میکردم.  با کوله های سنگین چندین بار از رودخونه رد شدیم.  ملیحه و مهتاب میگفتند قبلا چند بار اینجا اومدند اما تا به حال قله نرفتند. عزممو جزم کرده بودم فردا قله رو بزنم. خلنو برام کوه بزرگی بود. تعریفشو زیاد شنیده بودم که ارتفاعش هم زیاده. هیجان داشتم. بچه ها خوب بالا می اومدند. ساعت 5  غروب  یه جایی که سنگ چین هم بود چادر برپا کردیم.  بعد از شام شروع کردیم به تعریف. بچه های خیلی خوبی بودند اما من نمیخواستم زیاد باهاشون قاطی بشم. ساعت 8 شب رفتم تو  چادر خوابیدم. خمیازهگاهی اوقات باد آنچنان شدید بود که میخواست چادرو از جا بکنه.

جمعه:  صبح بعد از صبحانه به این بهونه که دیر میشه و به تهران نمیرسیم و هوا تاریک میشه و این حرفااااا برنامه قله کنسل شد. خیلی ناراحت شدم. بغض کرده بودم.  حتی نمیتونستم به روی خودم هم نیارم. عصبانیبهشون گفتم پس لااقل کمی بریم بالا. اونا هم نمیخواستند دلمو بشکنند قبول کردن. دل شکستهبا ملیحه و فرید ساعت 9 راه افتادیم. هنوز امید داشتم برای قله. میخواستم سرشونو گرم کنم همینجوری خوشان خوشان بکشونمشون تا قله. چشمکیه کوله برداشتیم  که وسایل هر سه تا مون توش باشه..  بعد از 45 دقیقه رسیدیم به یه گروه 5 نفره کوهنورد که صبح زود از کنار چادر ما رد شده بودند.  انگار روزنه ی امیدی برام بودند. به فرید  گفتم اگه اجازه بدی من با اینا برم قله. اگه زود برگشتم که به شما میرسم و با هم میریم تهران . اگه نرسیدم شما وسایل منم جمع کنید ببرید. بعدا میام ازتون میگیرم. فرید زود قبول کرد و اصلا نگفت که خطرناکه. نمیتونی و فلان .... خیلی خوشم اومد از این حرکتش.ماچ فرید رفت بالا پیش اونا تا هم تحقیق کنه چه جور آدمایی هستند و باهاشون صحبت کرد که منم با خودشون ببرند قله. چیزی نگفتند. کوله رو از فرید گرفتم و دنبال اون تیم دویدم. خوشحال بودم. این گروه ارمنی بودند. همش ارمنی حرف میزدند و من یه کلمه هم حالیم نمیشد. نامردا! خنثیمیگفتند اگه زمان داشته باشن میان قله. (یعنی اگه نداشته باشن نمیان؟؟ چی ی ی؟) آخرین باری که رفتند قله ده سال پیش بوده. دوباره ناراحت شدم.نگران مسیر پاکوب بود هرچی بیشتر بالا میرفتیم جسارت و اعتماد به نفسم بیشتر میشد. این شد که از اونا  جلو زدم و رسیدم سر یالی که سنگچین شده بود. رو برو یه دشت بزرگ و سمت چپم چند تا قله بود که نمیدونستم خلنو کدومه!  داشتم برای خودم ارتفاع اون قله ها رو تخمین میزدم تا بفهمم کدوم رو باید برم که دیدم یه گروه 15 نفره داشتند برمیگشتند. باز دوباره خدا کمکم کرد و یه راهی جلو گذاشت. خدایا دمت گرم!  از دیدنم که تنها بودم تعجب کردند.  مسیر رو بهم نشون دادند. ولی گفتند الان که نرو چون خطرناکه این منطقه خرس داره. دیر هم شده تا قله چهار ساعت راهه.  لبخند زدم و بهشون اطمینان دادم که بالاتر نمیرم و فقط سوال کردم. دروغگواونا رفتند. چند دقیقه بعد موسیو ها تشریف آوردند. آرا ،گویک، وارطان همونجا ولو شدند. مژهمیخواستند نیم ساعت استراحت کنند. کوله مو برداشتم و راه افتادم. نمیخواستم اونا به خاطر حضور من معذب باشند یا اگه دوست ندارن یا نمیتونند بیان بالا به خاطر من تو رودروایسی گیر کنند. فقط قله خلنو بزرگ که آخرین قله بود رو به من نشون داده بودند. دیگه راه پاکوبی وجود نداشت تپه کبود رنگ رو هم رد کردم و رفتم درست زیر یالی که به قله منتهی میشد رسیدم و همونو مستقیم کشیدم بالا!  از خود راضیالبته قبلش برای یه لحظه برگشتم پشت سرم دماوند زیبا رو دیدم. وااااااااااااااای ! نزدیک بود از خوشحالی دیدن این صحنه قلبم از کار بیفته. نیشخندیه قلپ آب خوردم. باید تو خوردنش صرفه جویی میکردم چون یه نصفه بطری آب داشتم و دیگر هیچ! دریغ از یه شکلات یا کشمش. کوله گنده ام توش فقط سه تا گورتکس بی خاصیت سنگین (گورتکس خودم  فرید و ملیحه)  بود و یه بطری آب و یه دوربین!  مسیر سنگی و ریزشی بود. دست به سنگ داشت.  یه جا نزدیک بود شست پام بره تو چشمم. آخمطمئن شدم که مسیر رو اشتباه اومدم اما راه برگشتی وجود نداشت. به سختی خودمو  از این گرده سنگی پرت کردم تو برفای کنارش و از برف ها با شیب خیلی زیاد پاکوب کردم تا سر یال. بعد از نیم ساعت 1:45 رسیدم به قله. بغلچند قدم مونده به قله رو داشتم پرواز میکردم.  دریاچه خوشگلی هم اونطرف کوه میدرخشید. وااااااااااااااااای خدا . شکرت. موفق شدم. از خودم چند تا عکس گرفتم که تو همه عکس ها خوابیدم. میترسیدم کله مبارکم تو عکس نیفته !.شیطان اینکه میدیدم الان جایی هستم که تا کیلومترها آدم دیگه ای اطرافم نیست خیلی هیجان انگیز بود. از همون مسیری که صعود کرده بودم با سرعت برگشتم پایین.  موسیو ها رفته بودند پایین و اگه به اونا هم نمیرسیدم باید تا لالون تنها برمیگشتم! استرسدو ساعت بعد بهشون رسیدم. گویک کم کم شروع کرد با من حرف زدن و تعریف. فکر میکردم حرف زدن بلد نیستند. چون تحویل نمیگرفتند  اما حالا که قله  رو صعود کرده بودم اوضاع فرق میکرد. تشویقبه آبشار که رسیدیم ناهار خوردیم. تازه یادم اومد از صبحونه تا الان هیچی نخوردم.   بچه ها رفته بودند و اثری از چادر دوستام نبود. تو روستا از همنوردای جدیدم خداحافظی کردم که با اتوبوس برم تهران. چون خودشون 5 نفر بودن و جا نداشتند. اما فهمیدم آخرین سرویس به تهران ساعت 5 رفته. خیلی بد شد! متفکردوستای خوب ارمنی من که به نظرم از خیلی از مسلمون ها بهتر هم بودند  چهار نفری عقب نشستند که من بشینم جلو و راحت باشم و تا سیدخندان منو رسوندند. خیلی برنامه خوبی بود. درسته اخر هفته سکینه رو تنها گذاشتم اما الان که دارم میرم پیشش کلی تعریف دارم براش از خلنو. اینم داستان اولین صعود انفرادی من به قله ای که تا به حال نرفته بودم.زبان

یکشنبه: با اینکه به سکینه قول دادم دیگه امروز پیشش باشم اما  سرمست از صعود خلنو (دو روز پیش) امروز هم رفتم توچال از مسیر چارپالون. یه صعود سرعتی و جانانه. خیلی چسبید....نیشخندنیشخندنیشخند

سکینه تا یک هفته باهام حرف نزد.زبان

 

تهران - خوابگاه کوشک -  25 مهر 1382

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :