آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند شمالی به جنوبی

 

تيرگان اشك چشم مردماني است كه از تير آرش و

 

نجات ايران گريه شوق سر دادند

 

چون آب ٬ پاك

 

چون آرش ٬ بي باك

 

و چون ايران ٬ جاويد باشيد

 

تيرگان خجسته باد...

 

امروز جشن تيرگان و روز ملي دماوند است اين روز بزرگ را به همه كوهنوردان ٬ طبيعت دوستان٬ ايرانيان و ايران دوستان تبريك ميگويم . بهانه خوبي است براي نوشتن گزارش برنامه اي كه هفته گذشته به همراه چند تن از دوستان براي ديدار مجدد دماوند و رسيدن بر بلنداي بام ايران اجرا كرديم.

 

چهارشنبه ساعت 4:30 از تهران حركت كرده و ساعت 6:45 به ابتداي جاده خاكي ناندل رسيديم.طبق قرار قبلي آقاي صالحي ميبايست بين ساعت 6 تا 6:30 براي بردن ما آنجا باشد اما خبري نبود. 7 -8 نفر ديگر هم كنار جاده منتظر ماشين بودند. بعد از نيم ساعت انتظار بالاخره يه وانت دلش براي ما سوخت و با اينكه از اهالي ميان ده بود ما را تا ناندل رساند و نفري هزار تومن هم بيشتر نگرفت!!!

وقتي به ناندل رسيديم هوا تاريك شده بود.و صداي اذان از مسجد روستا به گوش ميرسيد و اشتياق مرا براي ديدن مسجد كه دوستان خيلي تعريف ميكردند بيشتر ميكرد. مه غليظي روستا و كوچه پس كوچه هايش را پوشانده بود ٬ گلهاي زيبا و خوش بويي كه از ديوار خانه ها به كوچه آويزان بود ٬ سوسوي چراغهايي كه دور و نزديك بالا و پايين به چشم و ميخوردند فضاي اسرار آميزي بوجود آورده بود به نظر ميرسيد ناندل بايد روستاي بزرگ و آبادي باشد و من كه از قدم زدن در آن فضا واقعا لذت ميبردم چون منو ياد فيلم ارباب حلقه ها مي انداخت !!!

بالاخره به خانه آقاي صالحي رسيديم و همونطور كه شنيده بودم ما را با گرمي پذيرفتند و شب در خانه كوهنورد ناندل مستقر شديم. كوهنوردان ديگري از دانشگاه شيراز هم آمده بودند و براي من آشنايي با دوست خوبي به نام ليلا فرماني كه تك وتنها 4 روز را مي بايست آنجا ميماند تا دوستان خارجي اش  كه به منطقه رفته بودند باز گردند٬ بسيار دلنشين بود.

 

صبح زود بعد از خوردن صبحانه ساعت 6 عباس آقا صالحي با نيسان دم در منتظر ما بود. حركت كرديم و من براي اولين بار نماي شمالي دماوند را از ناندل مي ديدم.  چقدر زيبا و با شكوه بود و چه دشت سرسبزي زير پايش پهن بود. عباس آقا دل پري داشت و در بين راه كلي از وضعيت بد جاده و ريزش هاي جديد عدم پاكسازي مسير سرويس دهي و امكانات كم اينجا درد و دل كرد و ناراحت بود. يكساعت و ده دقيقه بعد به سنگ استراحت ( سنگ سلامت) رسيديم.

7:15 استارت حركت را زديم و از چمن بن راهي پناهگاه اول شديم. كوله من هم كه طبق معمول سنگين تر از بقيه كوله ها تمام سعي ام را ميكردم انرژي ام را درست و بجا استفاده كنم. مسير پاكوب مشخصي نداشت و هر كس به تنهايي از هر جا كه دوست داشت حركت ميكرد. بعداز دو ساعت و نيم كوهپيمايي در شيب نسبتا كم  به چهار هزار رسيديم و استراحت كرديم به جز هواي گرم و حشرات موذي كه واقعا آدمو كلافه ميكردند مشكل ديگه اي تو اين مسير وجود نداشت.

ساعت 1 بعد ازظهر دوباره حركت كرديم و همه با هم يك تيم شديم و به لطف داشتن سر قدمي خوب  اين مسير را خيلي نرم و بدون احساس خستگي ساعت 4 به پناهگاه پنج هزار رسيديم. ناندل زير ابر سنگيني پنهان بود و غروب خورشيد چه زيبا...

 

صبح زود ساعت 5 تمام وسايل و كوله هايمان را برداشتيم و به راه افتاديم. صبح دل انگيزي بود زير پايم ابرها آنقدر وسوسه انگيز بودند كه دلم ميخواست وسطشون شيرجه بزنم.

حالا مسير پر شيب تر شده بود حتي قسمتي از مسير دست به سنگ كوتاهي داشت كه تمام خستگي را از تن آدم بيرون ميكرد. محلي ها ميگفتند امسال برف كمتري تو منطقه نشسته يخچال سيوله هم كوچكتر از سال گذشته بود از بالا شكستگي داشت و از پناهگاه 5 هزار چندين بار شاهد ريزش سنگهاي بزرگ بودم (قابل توجه اونايي كه ميخوان برن سيوله)

هرچه بالاتر ميرفتيم مه غليظ تر ميشد و همراه با نسيم خنك و آواز هاي زيبايي كه دوستان ميخواندند فضايي فراموش نشدني به وجود آورده بود . يك گروه از شمالشرقی بالاتر از ما در حال صعود بودند كه بعد از چند دقيقه در ميان مه محو شدند. نتيجه تلاش ما اين شد كه همگي با هم ساعت 10 صبح روي قله ايستاديم اصلا احساس خستگي نميكردم. به نظرم اين طرف راحت تر از جنوبي  بود. يك گروه از كلوپ دماوند ديشب از شمالشرقي آمده و روي قله كمپ زده بودند. بعد از سلام و احوالپرسي با آنها به سمت جنوبي رفتيم. حدودا يكساعتي روي قله بوديم و 11 به سمت پايين به راه افتاديم. تمام مسير تپه گوگردي را براي فرار از گوگرد دويديم و بقيه مسير راهم از يخچال سمت راستمان با سرعت آمديم پايين طوري كه وقتي تو بارگاه سوم ساعت پرسيدم 12:15 بود.

از دور٬ نماي بارگاه شبيه يك جزيره رنگارنگ بود چقدر چادر رنگي اطراف بارگاه برپاشده بود و چه ولوله در بين چادرها.

خدا را شكر ميكردم باورم نميشد بتونم به اين راحتي اين برنامه رو اجرا كنم. الحق كه جبهه شمالي مسير فوق العاده ايست. تعريف جبهه غربي و درياچه لار را هم زياد شنيده ام ايشالا اگه طلبيد حتما آن مسير راهم يه روز ميرم.

امروز كلا هوا ابري و مه آلود بود . وقتي به رينه و سر جاده رسيديم كه باران و سوز سردي شروع شد و ديگر نتوانستم دماوند را ببينم و ازش خداحافظي كنم . ايشالا به زودي دوباره ميبينمش.   

 

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :