آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

روز ملی دماوند

میکائیل: دیروز سالروز مزگ دلخراش میکائیل عزیزمون بود. کوهنوردای زیادی بودند که از پیشمون رفتند. اما بیشتر از همه ی اونایی  که رفتند از مرگش متاثر شدم و دلم خییییلی سوخت! همیشه یادش در دل ما زنده است. روحش شاد!

..

دماوند: بعد از مدتها یه برنامه کوهنوردی اونم دماوند واقعا چسبید. با نگار و فاطمه رفتیم و یه خاطره قشنگ برای خودمون ساختیم. خانم دکتر(فاطمه) اولین بار بود که با ما برنامه می اومد. عالی بود و خیلی خوب صعود کرد. خیلی خوشحالم که به کوهنوردی علاقمنده و همین به من انگیزه میده تا هر چی در توان دارم براش خرج کنم. نه مثل نگار که واسه هر برنامه باید دو هفته منتشو بکشم! نگار خانوم من دیگه همنوردمو پیدا کردم دیگه نیومدی هم اصلا مهم نیست! اگه میخوای با ما بیای برنامه باید از چند هفته قبلش وقت بگیری . التماس نکن!!!  به دلیل گرفتاری زیاد نتونستم گزارششو بنویسم. نگار هم تنبل تر از این حرفا. خلاصه زحمتشو دکی جان کشید و برام ایمیل کرد :

..

" اولین تجربه کوهنوردی

من با آنا سال 82 آشنا شدم. موقعیتی پیش نیامده بود باهاش کوه برم تا این اواخر که البته انگیزه منم قویتر شده بود. به آنا گفتم خواستی بری کوه بگو منم بیام البته یه کوه راحت! قرار شد بریم دماوند چون دماوند از نظر ایشون راحت بود. من و نگار و آنا پنج شنبه حرکت کردیم سمت رینه. قرار بود شب که رسیدیم مصطفی لاریجانی ما را ببره  کباب خوشمزه اونجا را نوش جان کنیم اما چون دیر شده بود نرفتیم وماکارونی دست پخت آنا را خوردیم و چیزی هم نگفتیم.  راستی اون شب تو جاده خدا بهمون رحم کرد وگرنه ناکام فاتحه مع الصلوات میشدیم. خدایا شکرت. فقط همین بس که تا رسیدیم خونه مصطفی آنا نماز شکر خوند. بگذریم... یکی از کوهنوردا برای مصطفی یه کامپیوتر با سیستم درست حسابی آورده بود که تو کارتن بود. مهندس نگار مشغول اون شد و راه اندازیش کرد و آهنگ گذاشتیم.  تا ساعت 2 شب  شیطونی کردیم. ساعت 5صبح راه افتادیم سمت گوسفند سرا مناظر اطراف خیلی قشنگ بود ابر تو دره ها را پر کرده بود ما با لندروور مصطفی رفتیم. فکر میکنید راننده کی بود؟ بله انااااااااااااا دلشوره داشتم نه بخاطر رانندگی انا فکر میکردم ایا میتونم برم یا میمونم؟ نکنه سد راه بچه ها بشم؟ با تمام این فکر ها رفتم. کوه قشنگ دماوند ! که مثل همیشه سر سبز نبود بالای قله اش ابر نداشت ولی همچنان با شکوه بود. شقایقهای گنده !سکوت خاص کوه !همه واسم جذاب و فوق العاده بود. میرفتیم ومن کم کم تو پاهام احساس درد میکردم. به اولین تابلو بین راه که رسیدیم انا گفت اینا ۴ تاست به چهارمی که برسیم دیگه اخرشه و من همش به فکر شمردن تابلوها و رسیدن به تابلو بعدی بودم. بین راه چند جا استراحت کردیم کلی هم شیطونی کردیم که خیلی خوش گذشت انگار رفتیم پیک نیک. نگار آنا منو واسه بالا رفتن تشویق میکردن. از دور که هتل را دیدم خیلی خوشحال شدم..تیم ملی کوهنوردی به سرپرستی اقای نجاریان را که داشتن فرود میامدن را دیدیم اینم حس جالبی بود. حدودهای ساعت12 برگشتیم سمت پایین .که یه دنیای دیگه ست. تو راه بطری های ابمونو بخشیدیم به یه گروه در حال صعود.  دممون گرم. وقتی برگشتیم رینه رفتیم ابگرمو دلی از عزا دراوردیم. من و آنا یه کار ناتموم داشتیم آخه تولد نگار بود و ما میخواستیم سوپرایزش کنیم آنا از تهران واسش کیک گرفته بود. هرچند کیک به خاطر رانندگی وحشتناک آنا تو ماشین  له شده بود و شمع ها هم هر کاری کردیم روشن نمیشد ولی خوب بود. راستی یادم رفت بگم به مناسبت روز ملی دماوند مراسمی  تو دانشگاه پیام نور رینه برگذار شده بود ما سری هم به این جشن زدیم واز رینه خداحافظی کردیم. انای عزیز خسته نباشی ممنون که منو بردی دماوند خیلی خوش گذشت.امیدوارم بازم باهم بریم    

 فاطمه جمشیدی  "

..

عکس ها:

 


 عکس ها:


هتل دماوند! نمیدونید چه حسیه وقتی بین یه خانم دکتر و یه خانم مهندس عکس یادگاری میگیری!
......................................................

 


راه برگشت! این جنازه ها که میبینید خیلی ادعای کوهنوردیشون میشه ها!
.................................................

 
این عکسو خیلی دوست دارم!
.................................................

 


مراسم روز ملی دماوند در سالن تربیت بدنی دانشگاه پیام نور رینه! جمعیت قابل توجهی بود.
.....................................................

 


ما با همایش کوهپیمایی بزرگ دماوند که قرار است در تاریخ ١۵ مرداد ماه ٨٩ از طرف معاونت توسعه ورزشهای همگانی اداره کل تربیت بدنی استان مازندران برگزار شود مخالفیم!
...............................................

 


یادی از دوستان وبلاگنویس در اتاقک گوسفندسرا که تبدیل شده بود به دفترچه خاطرات کوهنوردان.
...............................................

 


پشت نیسان راه برگشت! اینم عکسی که ننه اکبرآقا که بر حسب تصادف اونجا دیدیمش ازمون گرفت! ننه جون شرمنده ام. اون لحظه زیاد رو مود "انسان باشیم" نیودم!!

................................................

 

...

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :