آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند یکروزه: جبهه شمالی

برنامه ی دماوند از جبهه ی شمالی روز ١۵ مرداد ٨٩ اجرا شد و با وجود شرایط نامناسب جوی موفق به صعود قله شدیم. دوستان عزیز شرکت کننده در برنامه : عرفان - امیر - امید - آرش - محسن - نادر - هما - ماهزاده - آنا 

..

..

برنامه گروه لواسان به دلیل نامناسب بودن هوا از مسیر شمالی کنسل شد ولی با اصرار من عرفان چند نفر از دوستاشو جمع کرد و  ضربتی کوله ها رو آماده کردیم و راهی ناندل شدیم. پنجشنبه عصر از تهران خارج شدیم و وقتی خونه آقای صالحی رسیدیم  حدود ساعت ١٠:٣٠ شب بود. بعد از بیست دقیقه  سوار بر نیسان خودمونو به کت و پل رسوندیم و کنار سنگ بزرگ ۴ تا چادر برپا کردیم. گفته شده بود اون روز کسی به قله صعود نکرده و حجم برف زیادی تو ارتفاعات هست. تا شام خوردیم شد یک و نیم نصفه شب! تیم به دو گروه تقسیم شد. قرار شد ۴ نفر فردا برن پناهگاه ۵٠٠٠ بخوابند و شنبه صعود کنند. و ۵ نفر هم فردا صبح زود راه بیفتن و یکروزه صعود داشته باشند. حیف شد که  از هما جون جدا میشدم. شیطنت از سر و روش میبارید. خیلی دختر باحالی بود. امیدوارم که فردا صعود خوبی داشته باشه. ماهزاده خانم هم که از صعود قلم باهاش آشنا شدم هم چادر من بود رفت بیرون از چادر زیر نور مهتاب و ستاره ها با دفتر شعرش صفا کنه. خیلی دوست داشتم منم برم و تو این احساس قشنگ شریکش باشم اما خیلی خوابم می اومد!!  زودتر از همه رفتم که بخوابم. جمعه ساعت ۴:٣٠ بیدار شدیم و صبونه خوردیم و ۵:٣٠ تیم پنج نفره به سمت کمپ یک حرکت کردیم. تمام وسایل کیسه خواب و حتی کفش اضافه مان را هم بردیم چون احتمال داشت از مسیر جنوبی برگردیم. فقط چادر ها رو گذاشتیم بمونه.  دو ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد جانپناه ۴٠٠٠ بودیم. نیم ساعت استراحت کردیم و راس ساعت ٩ حرکت کردیم.  دو ساعت بعد به کمپ دوم رسیدیم. به دلیل اینکه یکی از بچه ها حالش بد بود و تیم از لحاظ سرعت هماهنگی نداشت و برای صعود یکروزه به قله نیاز به سرعت بیشتری بود دو تا از بچه ها در جانپناه دوم ماندند که به تیم چهار نفره بپیوندند و ما سه نفر ساعت ١٢ ظهر به سمت قله حرکت کردیم. مدتی بود که هوای آفتابی و صاف دماوند جای خودشو به ابرهای غول آسای سیاه داده بود. امان از این هواشناسی ها! پنجشنبه  ٣ بعدازظهر سایت اسنوفورکست جمعه تا دوشنبه گزارش هوای کاملا آفتابی و خوبی داده بود و من حس میکردم این توده ابر به زودی خواهد رفت. تقریبا تمام گروه هایی که در حال بازگشت بودند ما را از بالا رفتن منع میکردند و میگفتند بالا هوا خوب نیست و خیلی هاشون هم صعود نکرده برگشته بودند. و همچنین با اطمینان میگفتند تا قله ۶ ساعت زمان لازم دارید. این حرفها برای دو همنوردم که اولین بار بود این مسیر را صعود میکردند نگران کننده بود. با این اوصاف  همچنان به صعود ادامه دادیم و موفق شدیم ساعت ٣:٣٠ بعد از ظهر به بام ایران برسیم. بچه ها : ای ول!  قله جنوبی را به علت مه شدید با کمی دردسر پیدا کردیم. یه موشک روی قله افتاده بود و حدود ۴٠ تا بطری آب معدنی بزرگ خالی !!! شاه عبدالعظیم هم یه شعبه روی قله دماوند زده بود! ما آخرین نفرات صعود کننده به قله بودیم از مسیر جنوبی برگشتیم. کوهنوردان زیادی در راه دچار مشکل تنفسی ارتفاع زدگی و افت فشار شده بودند. تعداد کوهنوردان در جبهه جنوبی چشمگیر بود. فرودمان همراه با رعد و برق و بارش برف شدید بود که ما را در هتل جنوبی زمین گیر کرد! مجبور شدیم تا ساعت ٨ غروب و بند آمدن برف صبر کنیم. هتل جا نداشت که شب آنجا بخوابیم ما هم بدون چادر و با وجود لباس های خیس ٨:٣٠ شب راهی گوسفندسرا شدیم. ١٠:٣٠ شب رسیدیم مسجد. دو تا کوهنورد که با نیسان خودشون اومده بودند لطف کردند و ما رو تا پلور رسوندند. سردم بود. همش دعا میکردم زودتر برسیم پلور. داشتم شکنجه میشدم. نمیدونستم شکنجه بدتر در راهه. ٢٠ ساعت بود که بیدار بودم. بچه های تیم دوممون صعودشونو کنسل کردن و از ناندل برگشته بودن پایین و ما منتظر اونا بودیم تا برسن و با هم بریم تهران. اما چه اومدنی! ۴ ساعت معطل شدیم در حال لرزیدن و خواب آلودگی! 

.....

صعود خیلی خوبی بود. حیف که دوستان خوبمو که میدونستم اومدن دماوند نتونستم ببینم. کی میدونه  چند نفر تو این دو سه روز دماوند بودن؟ مصطفی لاریجانی که فقط تو همین دو سه روز ۶٠٠ هزار تومن کاسبی کرده! میخوام برم شغلمو عوض کنم!!  فقط فکر اون زباله ها تو کمپ و بین راه  خیلی آزارم میده!

....

گزارش ماهزاده از این برنامه رو اینجا ببینید.

گزارش آرش رو در ادامه ی مطلب این پست بخونید

....

....

پی نوشت:

دوست خوبمون امین معین رو که میشناسید؟ و حتما میدونید که برای صعود به قله نوشاخ راهی افغانستان شده! در این وبلاگ یک صفحه جدا با نام " اخبار تیم نوشاخ ٨٩" ایجاد شده و هر اخباری که از این تیم به دستم برسه در این قسمت آپ دیت میشه. حتما بهش سر بزنید.

....

...

....


صحبت های آرش راجع به این برنامه:

 

:

 

از وقتی امیر از ما جدا شد و گفت در 5000 ما رو می بینه این دوست ما ، دلدردش طوری شدید شد که هر 10 قدم که می رفتیم 5 دقیقه استراحت می کرد. چون کمتر از 100 متر با پناهگاه فاصله نداشتیم می خواستم هرجور شده برسونمش اونجا تا بتونه منتظر عرفان و بقیه بشه و منم به سمت قله روانه بشم. وقتی رسیدیم 5000 بچه ها رفته بودن. فکر کنم حدود نیمساعت تا 45 دقیقه ازشون عقب بودم. یکی دوتا از بچه های همت شمیران رو توی 5000 شناختم.
حین غذا خوردن و صحبت با بچه های همت داشتم با خودم کلنجار می رفتم چیکار کنم. به فکرم رسید زنگ بزنم مدیرکلمون و ازش درخواست مرخصی برای فردا بکنم تا فردا مثل بچه آدم صعود کنم که یهو جا خوردم! صدای رعد و برق بود! خدایا بچه ها اون بالان!
صدای رعد و برق هر کورسوی امیدی برای صعود رو در من کور کرد و بجاش نگرانی برای دوستام اون بالا کاشت. خدا خدا می کرم ادامه ندن و برگردن و ای خب می دونستم که امید بیخودیه
صدای رعد برق شدیدتر و شدیدتر می شد و نگرانی من بیشتر و بیشتر. بچه های همت از قله رسیدن. دوستای ما رو دیده بودن! خب خدا رو شکر. حداقل مطمئنم هنوز سالمن.
موهای یکی از بچه های همت سیخ شده بود! نگرانی من تبدیل به وحشت شد! آموزه های پزشکی کوهستان و هواشناسی الان جلوی چشمهام بود. تا حالا نه صدای جیزجیز هوا رو شنیده بودم و نه سیخ شدن موها .
توی محدوده خطر بویم! فرود یک باید شد! یعنی بچه ها اون بالا دارن چی کار می کنن؟ دیگه گروهی هم بالا نیست که بشه ازشون خبر گرفت!
این دوستمون می خواست توی پناهگاه منتظر بمونه. بهش گفتم هیچ عاقلی توی این وضعیت اینجا نخواهد آمد و تو با این وضعت تنها می مونی و این صلاح نیست! قبول کرد اونم فرود بیاد.
توی پناهگاه منتظر موندیم تا صدای جیزجیز قطع شد و با بچه های همت فرود آمدیم.
خوشحال بودم که تنها نیستم و اگر مشکلی رخ بده هستند دوستانی که کمک کنن. وگرنه تنهایی کاری از من بر نمیومد. سعی می کردم از پیشش دور نشم. با فاصله ای نه چندان زیاد جلوش باشم که دنبال خودم بکشمش و کمی سرعتش زیادتر بشه.
سرپرست بچه های همت یادآوری کرد که خیلی هم سریع حرکت نکنیم تا گرداب هوا پشت سرمون ایجاد نشه. دمش گرم چه جزئیاتی یادش مونده بود!
ابری که داشت رعد و برق می زد روی یال بغلی (در شمالغرب) بود و تا حدود 150 متر پایین تر از ما رو پوشونده بود. انگار داشت به سمت ما میومد. نگرانی ها زیاد شد. صدای بچه ها سریعتر بچه ها سریعتر مسئولین گروه همت فضا رو پر کرده بود. اگه زانوم درد بگیره؟ حتی نمی خوام بهش فکر کنم! گاهی فکر می کردم الان بیشتر در معرض سر خوردن (روی سنگهای یخزده) هستیم تا رعد و برق ولی ترس رعد و برق خیلی بیشتره. پس خطر سقوط رو می پذیریم
خلاصه نفمیدم چطور به سمت پایین پرواز کردیم. بازندگی خیسمون کرده بود. در راه یکی دوتا گروه سننتی داشتن بالا میومدن. وضعیت بالا رو بهشون گفتیم ولی به راهشون ادامه دادن. یهو دیدیم عرفان و بقیه بچه ها خوش خوشان دارن توی بارون بالا میان. به اونهام وضعیت رو گفتیم و برخلاف انتظارم دیدم می خوان ادامه بدن! گفتم شاید فکر کرده من شوخی می کنم و از بچه های همت خواستم بهش بگن. ظاهرا که قانع نشد. کارد به رگم می زدی خونم در نمیومد

حالا باید هم نگران بچه های قله باشم و هم نگران بچه های دو روزه!
وقتی از قانع کردنشون مایوس شدم راهی پایین شدیم. حدود نیساعت یعد یکی از بچه های همت که از انتهای تیم به ما رسیده بود گفت که عرفان هم برگشت و خیالم راحت شد. در میانه راه تماسی با این دوستمون که حالش بد بود گرفته شد. بچه های قله بودن. حداقل خیالم راحت شد که هنوز سالمن. اما الان کجان ؟

وقتی رسیدیم به سنگ بزرگ دشت ناندل (سنگ سلام یا سلامت) هوا تاریک شده بود. منتظر ماشین شدیم و در نهایت رسیدیم ناندل و بدون فوت وقت راهی پلور شدیم تا بچه ها رو برداریم و برگردیم تهران که فردا سر کار باشیم.
تماسهای مکرر بچه ها نشون می داد یا حوصله اشون سر رفته یا سردشونه! اصلا متوجه نشدیم که کی از جلوشون رد شدیم. به آب معدنی دماوند که رسیدیم، دور زدیم و برگشتیم و در نهایت برشون داشتیم. طفلکیها حسابی خسته بودن (کی بود که خسته نباشه) ولی از اینکه همگی سالم بودیم خوشحال بودم
البته در غر زدن بهشون کوتاهی نکردم . نیشخند حالا فقط مونده بود عرفان که در 4000 منتظر فردایی بهتر برای صعود بود. کاش منم مرخصی داشتم.
داستان عرفان هم جالبه. می گه یک شب استثنایی داشتند و باد به حدی شدید بوده که چادرها رو کنده و برده و ... بهتره از زبون خودش بشنوین

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :