آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دره چاکرود


عکس ازحسین طائفی-چاکرود مرداد ٨٩


عکس از حسین طائفی - چاکرود مرداد ٨٩

...

...

سه هفته پیش چهارشنبه هما  زنگ زد و گفت داره با دوستاش میره  برنامه دره و آبشار. وقتی پیشنهاد داد منم باهاشون برم وسوسه شدم. تا به حال همچین برنامه ای نرفته بودم. بحث کنیونینگ و دره نوردی هم که این روزا حسابی رو بورسه... خلاصه اینطوری شد که  سریع کوله بارمو بستم و یازده و نیم  همون شب رفتم خونه هما جون. اونجا با سحر آشنا شدم. 12:30 شب بچه ها اومدند دنبالمون و با بدرقه مامان هما راهی گیلان شدیم. . .  (بقیه در ادامه مطلب)


مسعود، علیرضا، ایرج ، سحر و هما دوستای خوب من تو این برنامه بودند. جمع خیلی خوب و صمیمی ای  بود و حس میکردم برنامه ی خیلی خوبی در پیش رو دارم. تقریبا تا صبح کسی نخوابید. از بس شیطونی کردیم و خندیدیم. بعد از یه چرت نیم ساعته وقتی چشمامو باز کردم تو جاده ی کوهستانی خلوت  بودیم. قبل از رامسر از کلاچای به سمت روستای رحیم آباد آمده بودیم. و داشتیم میرفتیم که طیولا رو پیدا کنیم. یادتون باشه  به دوراهی که  رسیدید  باید جاده سمت راست (سرپایینی) رو برید وگرنه مثل ما گم میشید و اون موقع صبح کسی نیست ازش آدرس بپرسید! تازه بپرسید هم کسی نمیدونه طیولا کجاست؟!!!  بالاخره صبح رسیدیم به طیولا. با چشم اندازی بسیار زیبا. مکان جغرافیایی خاصی داره که بی شباهت به نگین انگشتری نیست. طبق گفته های یکی از اهالی آنجا تاریخ پرفراز و نشیبی داشته  و درگیری ها و جنگ های زیادی به خود دیده است. آثار تاریخی و آسیابهای آبی مخروبه زیادی آنجا وجود دارد. همینطور باغهای فندوق که اصلی ترین محصول این روستاست.  مردم روستا به سرعت از ورود ما مطلع شدند و برای دیدنمون از خانه ها سرک میکشیدند و برای اینکه ماشین گرون قیمت مونو دم خونشون بزاریم رقابت میکردند. به هر حال خونه  یکی از اهالی مهربون  رفتیم وسایل  برنامه رو (منهای جلیقه های نجات) برداشتیم و حدود ساعت 9 راه افتادیم. با راهنمایی یکی از روستایی ها  از راه میون بر (وسط باغ فندوق) رسیدیم تا نزدیکی رودخونه. این دره معروف به دره چاکرود یکی از زیبایی های این منطقه  بوده و در سالهای اخیر مورد توجه کوهنوردان قرار گرفته است. یک دره اصلی و یکی دو دره فرعی دارد و ما تصمیم داشتیم همه مسیر ها رو پیمایش کنیم. همزمان با خوردن صبحانه وسایل را با کیسه نایلون و چسب نواری پهن دقیق بسته بندی میکردیم. همون ابتدای کار چه به آب زدنی کردیم تا گردن رفتیم تو آب. اولش جیغ میزدیم. برام هیجان زیادی داشت. هنوز با اون محیط اخت نشده بودم ولی کم کم ترسم از رودخونه و آبشار ریخت. کلا پنج شش تا آبشار کوچیک و بزرگ سر راهمون بود. بزرگترینش تو مسیر فرعی قرار داشت. شب تو دره کنار رودخونه آتیش روشن کردیم و همونجا خوابیدیم. البته کار خطرناکی کردیم چون با بارش بارون ممکنه اون مسیر سیل بیاد و باید این موضوع جدی گرفته بشه. وسایل شب مانی مون  تا جایی که میشد مختصر و مفید بود. در هر صورت برای چنین برنامه هایی حداقل یک دست کامل لباس خشک بسته بندی شده لازمه چون موقع شبمانی کل لباسها باید عوض بشه. من چون لباس اضافی نیاورده بودم مجبور شدم تا 3 صبح کنار آتیش بشینم تا خشک بشم. من و یکی دیگه از بچه ها کیسه بیواک همراه آورده بودیم که  کافی بود و سرمایی حس نکردم. ولی بقیه بچه ها فقط یک شمد یا ملافه آورده بودند بدون زیر انداز و البته اونا  هم مشکلی نداشتند به هر حال حمل وسایل اضافی توی همچین برنامه هایی دردسر های زیادی داره که به یک شبمانی خیلی راحت و گرم و نرم نمی ارزه.  آب رودخونه خوردنی نیست. وقتی آب معدنی و آبمیوه هامون تموم شد آب رودخونه رو جوشوندیم و سرد کردیم و بعد ازش استفاده کردیم. استفاده از کفش صندل ( یکی از بچه ها با صندل اومده بود تو برنامه) و کفش کوهنوردی مناسب این برنامه ها نیست و بهترین کفش کتونی یا اسپورتکس هستش. به جز یه حلقه طناب وسیله فنی شخصی هم  فقط کلاه طنابچه انفرادی یک کارابین هارنس ابزار فرود کافیه (با اینکه ریورسو همراهم بود اما از هشت استفاده کردم. با طناب خیس راحتتر میشد باهاش کار کرد). بر عکس کسانی که فکر میکنند هرچی کوله شون ضد آب باشه بهتره، اما به نظر من کوله ای که سریع آب ازش خارج میشه مناسب تره. علتش هم اینه که حتی اگه فرد بهترین و ضد آب ترین کوله دنیا رو داشته باشه  به هر حال تو این برنامه ها آب وارد کوله اش میشه  و خاصیت واترپروفش باعث میشه آب تو کوله جمع  و یک دفعه وزن کوله سه چهار برابر حال عادی بشه! روز دوم دو نفر از بچه های گروه تهران و شیراز به ما ملحق شدند. حمید هاشمی و آقای دارابی که توی این کار تجربه زیادی داشتند و حتی یکی از گشایندگان این مسیر بوده اند. روز دوم حسابی شنا کردم. از شیرجه و پشتک زدن بگیر تا پرش سوزنی از ارتفاع دو متری چهار متری شش متری و ... خیلی خوب بود.   بعد از ظهرش  از رودخونه در اومدیم و وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم این دفعه آتیشی در کار نبود و باز من و سحر مشکل لباس خشک داشتیم!! بهترین قسمت برنامه:  راه برگشت بود که مثل گرسنه های قحطی زده رفتیم رستوران و شش نفری  15 پرس غذا سفارش دادیم و همشو خوردیم. شیطانخوشمزهو خنده دار ترینش: حیف که نمیتونم تیپمو موقعی که رفتیم رستوران غذا بخوریم شرح بدم!!!! خندهخندهنیشخند ولی بازم میگم حتما لباس اضافی خشک همراهتون ببرید.چشمک

 ..............................................................................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :