آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

قابل توجه اونايی که دوست دارند سر قله ها بميرند!

پنجشبنه صبح: وقتی داشتم کوله ام را می دادم به راننده که بزاره بالای لندرور یکی از اهالی بهم گفت فردا قله نرید. امروز و فردا هوا خیلی خرابه. دیروز هم یکنفر اون بالا مرده..!! لبخندی زدم و به خاطر توجه اش ازش تشکر کردم. نمیخواستم مهدیه با شنیدن این حرفها روحیه اش رو این اول کار برای رسیدن به قله از دست بده. من و مهدیه از دوران دبیرستان همکلاسی بودیم اما کوه دوستی ما را قویتر و پایدارتر کرده است. یکسال از کوه و کوهنوردی دور بود و اینبار به پیشنهاد او که دلش هوای دماوند رو کرده بود دوباره آمده بودیم اینجا. ساعت ۱۱ صبح از گوسفندسرا راه افتادیم. مهدیه خیلی خوب بالا می آمد. ۳ بعد ازظهر به بارگاه رسیدیم. این دفعه تعداد زیاد خارجی ها خیلی جلب توجه میکرد. شب تو پناهگاه برنج دودی دم کردیم و چه بو برنگی راه انداخته بودیم. سفره چیده و شام حاضر بود که قوم مغول از راه رسید.( مستان و دوستش). هر دو خسته و گرسنه بودند چون سبک و سرعتی آمده بودند. 

صبح هیچکس حوصله بیدار شدن نداشت همه اونایی که قصد قله داشتند رفته بودند . ساعت ۸ صبحانه خوردیم. میخواستیم گشتی بزنیم گفتیم بریم بالا تا هر جا شد و بعد برگردیم. اما وقتی رفتیم بالا دیگه دلمون نیومد برگردیم. همانطور که گل گشتی بالا میرفتیم یه آقایی که انگار از قله می آمد  ما را که دید بی مقدمه ایستاد و کلی نصیحتمان کرد که برگردیم  اون بالا فشار هوا کمه و ممکنه مویرگهای مغز پاره بشه یا ممکنه که بمیریم. میگفت بدن باید به ارتفاع عادت داشته باشه من که میبینید هر سال میام اینجا اما شما جوونید قبلا باید دو سه بار توچال برید بعد بیاید اینجا و .... شماها از کوهنوردی فقط کرم زدنش رو یاد گرفتید!!  ( جالب اینجا بود که خودش اونقدر کرم زده بود که چهره اش درست دیده نمیشد) او رفت در من در این فکر که چرا بعضی ها اینقدر زود درباره هر چیز قضاوت میکنند!!!  ما که بهش حرفی نزده بودیم.

هوا امروز نسبت به هفته پیش سردتر و باد شدید تر بود. به هرحال آرام آرام اوج گرفتیم و فکر میکنم ۱۱:۵۰ بود که به قله رسیدیم. تو اون هوای سرد تیمم  و نماز شکر یکی از بچه هامون  از دید من که خیلی زیبا و تحسین برانگیز بود. . . این بار مسیر جدیدی رو برای بازگشت انتخاب کرده بودیم از سنگ مثلث به سمت به سمت راستمون رفتیم. شن اسکی فوق العاده ای بود. بعد که مسیر صخره ای شد انداختیم از برفچال اومدیم پایین و با باتوم سخمه میزدیم. خیلی کیف داشت سرسره بازی!! فقط آخرش زیاد جالب نبود. چون یکدفعه شیب زیاد شد. من نفر اول بودم. با هزار بدبختی سرعتم را کم کردم برگشتم که ببینم پشت سرم بچه ها چکار میکنند مستان با سرعت خورد به من و دوباره هر دو شتاب گرفتیم و خوردیم به چند تا سنگ بزرگ و درست روی سنگ ها متوقف شدیم. با اینکه انگشت من در رفت و زانوی چپم داغون شدو بقیه هم همه دست و پای زخمی. اما با این حال خیلی شانس آوردیم و اقرار میکنم که فرود از برفچال و یخچال همانطور که هیجان انگیزه خیلی هم خطرناکه و اگه شما خواستید چنین کاری بکنید حداقل کلنگ با خودتون ببرید. گرچه ما قرار گذاشتیم از این به بعد همش از روی برفها برگردیم!!!!

راه بازگشت از آقای باقرپور در باره اون آقایی که چهار شنبه اینجا فوت کرده بود پرسیدم. هفته پیش تو بارگاه دیده بودمش.  فقط یک پیراهن تنش بود. نه لباس گرمی نه کیسه خوابی نه غذایی. همش غر میزد . می لرزید.خیلی استرس داشت. اون موقع هم خیلی دلم براش سوخت فکر میکردم با گروه آمده و ناراحت بودم چرا هیچکس به فکر پیرمرد نیست. او تنها آمده بود و ۷ روز بارگاه بود به امید اینکه قله برود و نذر خودش را ادا کند و بمیرد!  او نذر کرده بود سر قله دماوند بمیرد!!هیچکس از انگیزه او چیزی نفهمید. میگفتند این آدم بیماری داشته (آلزایمر). اسمی نداشت و خانواده اش را نمیتونستند پیدا کنند. او حرف نمیزد و هیچ کمکی نمکرد چون آمده بود که آنجا زندگی اش را تمام کند. او حاضر شده بود با پنجاه هزار تومان با الاغ به قله ببرند. اما در عوض وقتی سوار الاغ شد بردنش پایین و پیرمرد بین راه بارگاه تا گوسفندسرا جان به جان آفرین تسلیم کرد بدون اینکه نذرش را ادا کند. 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :