آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

نقاشی های بارانی خواهرم

هر از گاهی بهم تلفن میزنه و با اون صدای معصومش میگه دلش برام تنگ شده و کی میرم خونه؟! میدونم که اون به جز ما دوست دیگه ای نداره و این روزگار لعنتی به اندازه کافی بهش سخت گرفته.  این چند روز که پیشش بودم برق خوشحالی رو تو چشماش میدیدم. هر روز دو تا  نقاشی برام میکشید. جالب بود اینقدر علاقه اش به بارون و برف و درخت و کوه! از بچگی استعداد خوبی در نقاشی داشت. هرچند هیچوقت جدی گرفته نشد! بهش قول دادم نقاشی هاشو اینجا بزارم.

سعیده جان مرسی. نقاشی هات به قشنگی دل آسمونیت . دستای هنرمندت رو میبوسم.

....................................

اینم عکس نقاش کوچولوی قصه ما که دست بر قضا کوهنورد هم هست :

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :