آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

تلاشی ناموفق به دماوند


عکس از حسین بلنداختر  (پله های ورودی بارگاه دماوند)

...

چهارشنبه صبح بچه ها رو ترمینال شرق دیدم. یک ماه بود که برای صعود زمستانی به دماوند منتظر فرصت مناسبی بودم اما از بد شانسی اکثر آخر هفته ها هوا خراب بود و این بار دلو زدم به دریا. حتی به گوسفندسرا هم راضی بودم. فقط دلم میخواست برم دماوند! دوراهی پل مون از اتوبوس پیاده شدیم و تا یه نون تازه از لب جاده هراز خریدیم مصطفی اومد دنبالمون. دم در خونه که رسیدیم مصطفی گفت  یه نفر دیگه هم هست و منتظر بوده شما برسید تا باهاتون بیاد بالا. ظاهرا مصطفی ایشون رو از برنامه ما با باخبر کرده بوده و برنامه اش رو با ما هماهنگ کرده بود ولی تنها کسانی که تا آخرین لحظه بی اطلاع بودند ما بودیم! فرشته فقط دو بار تجربه صعود به دماوند رو داشت اونهم در تابستون! با این وجود من جسارت اون خانم رو در تنها اومدن به دماوند واقعا تحسین کردم و خوشحال بودم که با ما میاد. بعد از بستن کوله ها و خوردن صبحانه  مصطفی ما رو برد اول جاده خاکی. 10:30 صبح راه افتادیم. هوا ابری و سرد بود. نیم ساعتی مقاومت کردم اما آخرش مجبور شدم گورتکسمو بپوشم. وقتی این پایین اینجوری باشه اون بالا چه خبره؟ هنوز موفق به رویت قله نشدیم. هوا دیروز و پریروز خوب بود. خدا کنه فردا هوا ما رو یاری کنه.


روی آفتاب پنجشنبه (اونهم فقط از صبح تا ظهر) خیلی حساب کردم.  میدونم امشب و فرداشب بارش داریم. جمعه هم  که هوا کاملا به هم میریزه. 12:45 ظهر به گوسفندسرا رسیدیم. بین راه یک تیم از آرش و یک تیم از باشگاه دماوند رو دیدیم که تعدادیشون دیروز موفق به صعود قله شده بودند. 1:30 ظهر حرکت میکنیم. یک ساعت از صعود نگذشته بود که بارش شروع شد. با اینکه همه میدونستیم قبل از تاریکی به بارگاه سوم نمیرسیم اما تلاشمونو میکردیم این فاصله رو کم کنیم. دست به سنگ ها و صعود از صخره ها کمی وقتمون رو گرفت. نزدیک تابلو سوم، امین کمی سرعتش رو زیاد کرد تا ما رو به حرکت سریع تر ترغیب کنه. آخه کم کم داشت هوا تاریک میشد. فاصله من و امین از امیر و فرشته خیلی زیاد شده بود. نرسیده به تابلو چهارم (آخری) امین هم دیگر در دیدرس من نبود. اون تصمیم گرفته بود با حداکثر سرعت خودش را به بارگاه رسانده و کمک بیاورد. چون مطمئن شده بود به مشکل می خوریم. دم تابلو چهارم ایستادم تا هد لامپمو در بیارم اما پیداش نکردم. البته میدونستم تو اون شرایط هدلامپ کمک چندانی به من نمیکنه چه بسا دید رو کمتر هم میکنه. باید اعتراف کنم کمی ترسیده بودم. باد، برف، مه، تاریکی و از همه بدتر تنهایی فشار روانی زیادی بهم وارد میکرد. اما تمام سعی خودمو کردم تا شرایط رو کنترل کنم. چند تا نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. "من بارها و بارها این مسیر رو صعود کردم. من بارگاه رو پیدا میکنم. فقط کافیه از گرده سنگی سمت چپم خیلی فاصله نگیرم. من موفق میشم. من بارگاه رو پیدا میکنم" . . . ... این ها جملاتی بود که زیر لب تکرار میکردم! شرایط خیلی بدی نداشتم. میدونستم چند نفر اون بالا از برنامه ما با اطلاع هستند و منتظر. میدونستم امین بالاست. امیر و فرشته هم، هرچند با فاصله زیاد، اما پشت سرم هستند. و میتونستم از موقعیت خودم و مسیر بارگاه تصویر ذهنی بسازم.

 اما فکر کردم اگه یک روز من تنها و بدون هیچ امیدی از وجود و کمک دیگران در چنین شرایطی قرار بگیرم باید چکار کنم؟ بهترین راه کدومه؟ - یک راه این بود که همچنان صعود کنم تا بالاخره بارگاه رو پیدا کنم که احتمال گم شدن داشت. - یک راه این بود که همونجا در پناه سنگی زیر انداز و پهن کنم و برم تو کیسه خواب که احتمال خیس شدن کیسه و یخزدگی داشت. - یک راه هم این بود که برگردم پایین و تا صبح و تا رسیدن به یک روستا یا جاده راه برم که احتمال تحلیل انرژی و گم شدن داشت.  راه دیگه ای به ذهنم نمیرسید.

بعد از یکساعت درست در مسیری که میرفتم از دور صدای فریاد چند نفر از بارگاه رو شنیدم. این بهم قوت قلب داد. 200 متر زیر بارگاه نور هدلامپ چهارنفر تنها چیزی بود که میخواستم ببینم و دیدم. هرچند اونقدر باد شدید بود که صدای فریاد منو از بیست - سی متری نمیشنیدن! امید، حسین و بابک رفتند پایین دنبال فرشته و امیر. امین کوله منو گرفت و با من اومد هتل بارگاه سوم. ساعت حدود 7 شب بود. زهرا صفاریان، سرپرست تیم دانشگاه تهران از طریق بیسیم  مرتبا با اون سه نفر در ارتباط بود. همه چیز برای امیر و فرشته مهیا شده بود . الحق بچه ها همکاری و همدلی خوبی داشتند و من از اینکه کمک چندانی از دستم بر نمی اومد خیلی ناراحت بودم. انتظار ما بیش از دو ساعت طول کشید. بالاخره ساعت 10 امیر خسته و خیس همراه با بابک به بارگاه رسید و یکراست رفت تو کیسه خواب. پشت بیسیم درخواست برانکارد داشتند و همچنین چندتا منور! واقعا نگران شده بودیم. امین برای بار دوم برگشت پایین تا به حسین و امید کمک کنه. چون ظاهرا فرشته دیگه نمیتونست راه بره. با تلاش قابل تحسین بچه ها حدود ساعت 11 شب فرشته هم صحیح و سالم (البته بدون برانکارد و منور) به بارگاه رسید. زهرا (پزشک و سرپرست تیم) معاینه اش کرد. خوشبختانه مشکلی وجود نداشت. محمد که از ابتدای این جریانات کمک و محبت بی دریغی به همه ما داشت اجازه داد فرشته شب تو اتاق گرم و نرم سرپرستی بارگاه بخوابه و لباس خیس بچه ها رو روی اجاق اتاقش خشک میکرد و برای همه چایی میریخت. من اصلا اشتها نداشتم. امین و امیر هم از خستگی بدون شام خوابیدند.

صبح، صدای باد نشون میداد که هوای بیرون برای صعود مناسب نیست. با این وجود تیم دانشگاه تهران همگی آماده و راهی قله شدند. خیلی دلم میخواست همراهشون می رفتم! اما نشستیم و راجع به اتفاقات و تجربه ها و اشتباهات دیشب و کوهنوردی صحبت کردیم. به این نتیجه رسیدیم اگه هرچهارتا با هم صعود میکردیم شرایط بدتری برامون به وجود می اومد و مجبور بودیم بین راه شبمانی کنیم. یک ساعت بعد دو نفر از بچه های تیم و بعد کل گروه از صعود انصراف داده و برگشتند. میگفتند شدت باد خیلی زیاد بود. واقعا هم همینطور بود. حتی فرود در آن شرایط کار راحتی نبود. به همین دلیل همه یک گروه شدیم و ساعت 12  به سمت پایین حرکت کردیم. حدودا 5 بود که سر جاده خاکی رسیدیم. در کل مسیر، هوا ابری همراه با بارش خفیف برف ...

در پایان از امین معین، محمد(مسئول بارگاه سوم)، زهرا صفاریان، بابک مولایی، حسین ساعدی، امید علمداری، حسین بلنداختر، امیر فراهانی، مینا، ریحانه و سایر دوستان تیم کوهنوردی دانشگاه تهران که اسامیشونو متاسفانه به یاد ندارم به خاطر تلاش و همکاری خالصانه و دوستانه شان تشکر میکنم.

 

....

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :