آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

چند خاطره از سال ۸۴

سال 84 هم با تمام خوبي ها و بدي هايش گذشت. يک هفته ای هست كه به سال 85 سلام كرده ايم و با اميد به آينده اي روشن همچنان كوره راه هاي زندگي را مي پيماييم تا شايد روزي به قله آن برسيم . نوروز هم مثل پناهگاهي در بين راه است. اندكي درنگ ميكني ٬ به راه هاي پيموده و راه هاي نرفته مينگري ٬ گاهي از دره هاي تاريك و گاهي از روي خط الراس های بادگيرعبور كرده اي. زندگي پر از فراز و نشيب هاست. چه قله ها كه صعود نكرده آن را تراورس كردي!! چه مناظر بديعي كه نديده پشت سر گذاشتي! آخه عجله داشتي زودتر برسي.به خاطر همين به جز جلوي پاهات جاي ديگه اي رو نميديدي. حيف! اما ديگر راه بازگشت از اين طرف نيست تو بايد بروي!

سعي ميكني خودت را عوض كني . با اميد و تصميم درست براي آينده كوله بارت را پر ميكني و راه مي افتي.

گرچه سال 84 براي من مثل سال 83 پر از اتفاقات مهم نبود و كمابيش آرام سپري شد اما نگاهي به گذشته و مرور آنچه رخ داده شايد بتواند در بهتر پيمودن بقيه راه كمك موثري باشد.

پارسال بزرگ ترين موفقيتم پيدا كردن يک شغل بود تا از سردرگمي و بيكاري رها بشم و شايد از خيلي جهات كار كردن برام مهم بود.خصوصا اين كه تمام امور زندگي ام را خودم بايد مديريت كنم.

امسال در دنياي كوهنوردي كه تنها عشق و علاقه من در زندگي است ٬ فعاليت چشمگيري نداشتم به جز يه برنامه  دماوند در تابستان با پدر عزيزم اجرا كرديم.قله رو خيلي راحت و بدون مشكل صعود كردم.حتي يكساعت زودتر از پدرم و همه صعود كننده هايي كه زودتر از ما راه افتاده بودند به قله رسيدم. اما شب موقع بازگشت از جاده هراز دچار برفكوري شديدي شدم. تا رسيدن به خونه خيلي بي تابي و بابا جونمو خيلي اذيت كردم!! خيلي وحشتناك بود!! صندلي عقب ماشين دراز كشيده بودم اما به در و ديوار و سقف ماشين لگد ميزدم و داد ميكشيدم. جدا از سوزش غير قابل تحملش فكر ميكردم چشمهامو از دست ميدم. بعد هم تا دو روز با چشمهاي بسته بستري بودم.و تا يه هفته صورتم بدجوري پوست انداخت!! اما به هر حال صعود به دماوند آنقدر شيرين بود كه حاضر بودم به خاطرش همه اين سختي ها رو تحمل كنم.

صعود به علم كوه از گرده آلمانها و تخت سليمان و سياه سنگان هم برنامه خوب ديگري بود كه تابستون اجرا كردم و آشنايي با كوهنوردان زبده اي كه تا اون موقع نميشناختمشون. و پيدا كردن دوستان خوبي كه ازصعود قله هم مهمتر بودند.

تنها خاطره تلخ امسال گم شدن يكي از همنوردان و دوستان پدرم بود كه در حادثه كوله جنون مفقود شده و هنوز پيداش نكردن.راستش من هنوز هم باور نميكنم كه آقاي محمود قديمي ديگه پيش ما نيست !!

وقتي سال 83 براي اولين بار گرده آلمانها رو صعود كردم ايشون سرطناب گروه بود و وقتي ميخواستم تو اردوهاي اورست 84 ٬ مفلسانه!! ٬ شركت كنم چقدر كمكم كرد! متاسفانه اون حادثه به صلاح ديد فدراسيون انعكاس خبري ضعيفي داشت.خيلي كم به علت اصلي حادثه و نقد و بررسي آن پرداختند و حالا هم كه كشته شدگان آن حادثه غريبانه فراموش شده اند. آقاي قديمي تو زندگي مشكلات زيادي داشت. با وجود زن و بچه(نسيم كوچولو ) و  روزی ۱۲ساعت كار در کارخانه ٬ دانشگاه آزاد هم درس مي خوند و هر وقت فرصت ميكرد با ميني بوس پدرش كار ميكرد و كمك پدرش بود بابا ميگفت دو سوم حقوقش قسط بود.اما با اين همه مشكلات آخر هفته هرگز كوه را فراموش نميكرد و با انرژي فوق العاده اي كه داشت ميتونست خيلي پيشرفت كنه اما انگار همه چيز دست به دست هم داد تا او نتونه به اونجا كه ميخواد برسه.

خيلي سعي كردم از علت حادثه آگاه بشم. حتي با آدمايي كه تو اون حادثه حضور داشتند مستقيما صحبت كردم.ميدونم كه از دست هيچكس كاري برنمي اومد. همه هرچه قدر تونستند تلاش كردند اما در نهايت سرنوشت اونجور كه خدا مي خواد پيش ميره.تقصير هيچكس نبود. حتي نميشه گفت او بي احتياطي كرد چون با قدرت و تجربه اي كه در او سراغ داشتم بعيد بود دست به كار احمقانه اي بزنه. انسان هر چه قدر هم قوي باشه از طبيعت قوي تر نيست. لااقل ما كوهنوردا اينو خوب ميدونيم كه وقتي طبيعت خشمگين ميشه فقط بايد فرار كرد. سرسختي و لجاجت ممكنه به قيمت جونمون تموم بشه.

كاش ميشد كاري كرد تا آقاي قديمي برگرده ! شايد به خاطر نسيم كوچولو!

تو برنامه كركس (يه هفته قبل از حادثه ) اصلا حال و حوصله نداشت و خيلي تو خودش بود. موقع برگشت از قله  گفت كه زودتر برمي گرده و  از گروه جدا شد. اما من و مژگان و پژمان و عليرضا گفتيم كه ما هم زود برميگرديم. و 5 تايي اومديم تا پناهگاه. ولي  از اونجا به پايين همراه ما نيومد و گفت منتظر بقيه گروه مي مونه. ما برگشتيم اما بعد از نيم ساعت ديديم تنها اومد. اون موقع متوجه نشديم شايد ميخواست تنها باشه.

يه عروسك كوچولو همراش بودو به من نشون داد و گفت اينو نسيم به زور گذاشته تو كوله ام با خودم ببرم كوه. بچه ها بعدا گفتند تو كوله جنون هم اون عروسك همراهش بود. عروسكي كه بر عكس٬ اين بار برايش بد شانسي آورد.

او كوهنورد فوق العاده اي بود! قوي و جسور!

يادش گرامي و روحش شاد !!

 

 

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :