آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

به یاد قدیم ها

امروز دوستی به اسم دامون در بخش نظرات پست قبلی نوشته:

"من حداقل هفته ای یک بار برای خوندن گزارشهاتون به وبلاگتون سر میزنم .مدتیه دیگه ازون گزارشهای مهیج خبری نیست  بعلاوه اینکه یه همچین وبلاگی با این همه بیننده جای خوبی برای ابراز گله و شکایت و از این حرفا نیست . سبز باشید "

من واقعا از خوانندگان وبلاگم عذر میخوام. خسته ام. و گاهی کاسه صبرم لبریز میشه. مثل همه آدمها. آره مدتیه خبری نیست از اون گزارش های به قول شما مهیج و به نظر خودم ساده و کودکانه اما بی ریا. مدت زیادیه که از اون حال و هوای خوب کوهنوردی دور شدم. از روزهایی که دلم برای کوه ها و به عشق قله ها آنچنان میتپید که از دید دیگران هم پنهان نمیماند. این موضوع خیلی آزار دهنده است.

دیروز هم فردی به اسم خاکشیر هم تو آرشیوم کامنتی گذاشت. هرچند کامنتش مودبانه نبود اما اصلا به دل نگرفتم . مهم این بود که باعث شد برم و یه بار دیگه این پست رو بخونم و به یاد اون روزها که واقعا خوشبخت بودم آه بکشم. چقدر انرژی داشتم. چقدر شاد بودم. اما الان ...

گاهی اوقات هرچی بزرگتر میشیم. مهم تر میشیم. باسواد تر میشیم. با کلاس تر میشیم. پست های بهتری میگیریم. تو زندگی اجتماعی و شغلی و تحصیلی پیشرفت میکنیم. .... از سادگی دور میشیم.

به جای اینکه بیشتر احساس خوشبختی کنیم . . . . حس دور شدن از اون روزها غمگینمون میکنه!!

. . .

دلم گرفت

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :