آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

الوند

يازده شب پنجشنبه 5 مرداد ترمينال بيهقي سوار اتوبوس شديم. باز هم يك برنامه دو نفره جمع و جور. باز شور و شوق آغاز يك سفر و هيجان رسيدن به قله اي كه تا به حال نديده ايم.

توي اتوبوس اصلا خوابم نبرد. ساعت پنج صبح به همدان رسيديم. من كه قبلا ده دوازده بار با خانواده ام آمده بودم همدان اما مستان اولين بارش بود. دلم ميخواست برنامه زود تموم ميشد و وقت كافي براي ديدن جاهاي ديدني اين شهر تاريخي داشتيم. بعد از خوندن نماز تو نمازخونه ترمينال يك دربست ما را تا گنجنامه برد. از ماشين كه پياده شدم دور تا دور ميدون٬ كوهنوردها و مشتاقان كوهنوردي و طبيعت گردي را ديدم. مسير هم خيلي شلوغ بود. ما كه از اينهمه شور و شوق و علاقه مردم همدان به كوهنوردي شوكه شده بوديم. راس ساعت شش صبح از ميدون حركت كرديم. براي هر دو ما اين منطقه تازگي داشت و هر 10 دقيقه مسير را از راهپيمايان ميپرسيديم تا مبادا اشتباه بريم. بين راه چند تا از همكلاسي هاي همداني مستان رو ديديم و چند دقيقه ايستاديم براي سلام و احوالپرسي. بيچاره ها كوهنورد نبودند فقط چون فهميده بودند ما امروز ميريم الوند خانوادگي آمده بودند تا ما رو ببينند. خانواده سرپوش خيلي مهمون نواز بودند. گرچه خيلي بهشون خوش گذشته بود و قرار گذاشتند هفته بعد هم بيان كوه... و هفته هاي بعد!! با اين حال 6:44 به پناهگاه ميدان ميشان رسيديم.

جاتون خالي حليم تو پناهگاه خيلي چسبيد. رفتم بيرون و بين چهره ها و تيپ ها شانسي دنبال يك نفر ميگشتم كه معلوم باشه كوهنورد قديمي و با سابقه است. بالاخره يكي رو پيدا كردم و كلي اطلاعات راجع به قله هاي اطراف و مسير و زمان رسيدن به الوند ازش گرفتم. بعد از يكساعت استراحت رفتيم سمت پناهگاه اول. چه دشت زيبايي بين اين دو تا پناهگاه بود!! سبز! و چقدر چادر گوشه و كنار برپا بود و سمت چپ يك بناي طبيعي فكر كنم يه چيزي تو مايه هاي تپه نورالشهدا كلكچال وجود داشت.

undefined

میدان میشان

 ساعت 8:15 راه افتاديم به طرف تخت نادر. بيست دقيقه بعد تخت نادر بوديم. يك فضاي بزرگ سبز و زيبا و با وجود آب چراگاه مناسبي براي گوسفندان بود. با راهنمايي كوهنوردان فهميديم از دو مسير ميتونيم بريم اول مسير سمت راست يك جاده خاكي و مشخص با شيب كم كه به پشت قله ميرسيد. دوم مسير مستقيم روبرو كه ميگفتند شيبش زياده و دست به سنگ داره اما نزديكتره. خب مسلما راه دوم را انتخاب كرده و راه افتاديم.اولش مسير خاصي را پيدا نميكردم فقط ميدونستم بايد به هفتي روبرويم برسم. از آنجا راه پاكوب كم شيب بدون دست به سنگ !! تا قله وجود داشت. ديگه ميشد سنگ بزرگ قله الوند رو كه تا حالا همش تو عكس كتابها و وبلاگها ديده بودم از نزديك ديد و سر و صداي صعود كننده ها كه با ساز و دهل پايكوبي ميكردند. ساعت 9:25  به سنگ هاي قله رسيديم. البته اونجا نيم ساعت معطل شديم. در واقع تو صف ايستاده بوديم تا گروههاي صعود كننده بيان پايين تا ما بتونيم بريم بالا. آخه اون بالا ظرفيت اون همه آدم رو يكجا نداشت و فضاش خيلي كم بود. بالاخره چند نفر رضايت دادند اومدند پايين و ما رفتيم بالا.  حالا ما روي قله الوند بوديم.

قله الوند 

 يادم رفت آرزو كنم. برگشتيم پايين از هر كي ميپرسيدم كلاغ لانه كدومه ميگفتند همين پشته. يك ربع راهه. ما هم راه افتاديم اون مسير تك و توك كوهنورد ميديدم. قله رو برو را صعود كرديم . بعد قله سنگي بعدي و بعدي!!!! من سه تا قله سنگي كه همشون هم دست به سنگ داشت رو صعود كردم اما هر بار مي فهميديم كه اون كلاغ لانه نيست و كلاغ لانه همچنان اون پشته!! درست آدرس نميدادند. ما هم كمي سردر گم شده بوديم.در گيري با اون سنگها كمي خسته ام كرده بود .اونقدر رفتيم تا از دور يك پناهگاه رو پايين دست ديديم. يك گروه هم از اون به سمت ما ميامدند. مستان ازشون پرسيد كلاغ لانه كجاست؟ و اونا قله روبرو را نشونمون دادند.  واي!! خاك وچوك ! اون كه خيلي دور به نظر ميامد!! پس چرا به من گفتند از الوند تا اونجا يك ربع راهه؟ ما تشنه بوديم و پناهگاه هم آب نداشت. چاره اي نبود بدون استراحت رفتيم تا رسيديم به سنگهاي اول كار. كوله ها رو گذاشتيم همون جا و يا علي در گير سنگ ها شديم. بايد بهترين و ايمن ترين راه رو انتخاب ميكردم. دو بار مسير رو تا جايي رفتم كه به شيب منفي رسيدم و مجبور شدم برگردم و يك راه ديگه رو امتحان كنم. تا در نهايت متوجه يك مسيرروي سنگ ها شدم. ادامه شو گرفتم و رفتم بالا تا رسيدم به قله. فكر ميكنم ساعت 11:30 بود قله جالبي بود.

قله کلاغ لانه

برگشتيم.  ساعت دو پناهگاه ميدان ميشان بوديم. از خوردن ناهار هم صرف نظر كرديم و اومديم پايين و پس از ديداري كوتاه از آبشار و گنجنامه و كتيبه ها به منزل خانواده سرپوش پیش سمیرا جون رفتیم و اونا حسابی ما رو شرمنده کردند با محبت هاشون و در نهایت ما رو به ترمینال رسوندند و ما با یک دنیا خاطره جدید به تهران بازگشتیم.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :