آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

مصاحبه با لیدا اسفندیاری (خواهر کوچکتر لیلا)

 

 
ارسال عکس:  پگاه تیبا

...

لیلا اسفندیاری و ماجراهای حیرت انگیز صعودهای انفرادی اش به مرتفع ترین قلل جهان؛ فقط زمانی بر سر زبان ها افتاد که در بام جهان لغزیده و پایین افتاده بود. همان جا که وصیت کرده بود اگر افتادم، بگذارید بمانم. می خواهم «بام جهان» آرامگاه ابدی ام باشد.

لیدا اسفندیاری، خواهر کوچکتر لیلا و صندوقچه اسرار زندگی اعجوبه ای است که از شعار دادن بیزار بود اما یک شعار را همیشه زمزمه می کرد: «زن ایرانی می تواند.»
حالا از لیلا اسفندریاری به عنوان یکی از چهره های ماندگار تاریخ ورزش ایران یاد می شود. اما لیدا از رازهای سر به مهری سخن می گوید که ابعاد تازه ای از شخصیت چند وجهی این قهرمانی ملی را نمایان می کند.

این گفتگو توسط مهدی رستم پور در منزل لیدا اسفندیاری در دانمارک و ۳ روز پس از درگذشت لیلا اسفندیاری انجام شده است که بخش هایی از آن را میخوانیم:

..


***
در شرایطی که به خاطر تاثر شدید؛ لیدا وضعیت روحی مساعدی نداشت و در امتداد صحبت درباره زندگی مشقت بار خواهرش، بی قفه و بی اختیار اشک می ریخت.
لیدا ابتدا فیلمی پخش نشده از تلاش لیلا برای صعود به «کی دو» را به نمایش گذاشت. همچنین چند مصاحبه ویدئویی با لیلا و بیان دیدگاه های او از زبان خودش، تاییدیه ای است بر اظهارات لیدا که در ادامه آمده است.

زن تنهای ایرانی در پاکستان، جایی که تیم های اروپایی، آمریکایی و آسیایی با تجهیزات و تدارکات کامل آمده اند؛ دوربین را به روی گام های نخستش بر ارتفاعات کی دو گرفته و نفس نفس زنان می گوید: «وقتی که شروع کردم کوله پشتی نداشتم. کفش و کیف کوهنوردی را قرض می گرفتم و لباس کوهنوردی را از تاناکورا (اجناس بنجل و دست چندم) خریدم.»

«گاهی که از صعودهایم برمی گشتم پول کافی برای تردد نداشتم و خیلی وقت ها پس از صعود، نمی توانستم یک فنجان چایی بخرم. اما نخواستم متوقف شوم. حالا من اینجا هستم. زیرا زن ایرانی می تواند.»

لیلا دو سال قبل هم به نشریه شیرزنان گفته بود: «وقتی برای دانشگاه انتخاب رشته‌ می‌کردم، پرستاری یا وکالت را دوست داشتم. اما پدرم نگذاشت. گفت میکروبیولوژی خوب است چون می ‌روی آزمایشگاه و کسی با تو کاری ندارد! اما برای وکالت باید خیلی الپره باشی.»

الهه حبیبی از او پرسیده بود: «الپره یعنی چی؟» و او در پاسخ گفته بود: «یعنی خیلی پررو!»

خانم لیدا اسفندیاری، از انعکاس گسترده این خبر در رسانه ها مشهود است که  حالا بسیاری از مردم، از زندگی لیلا در ارتفاعات آگاه شده اند. از زندگی زمینی لیلا اما اطلاعات چندانی در دست نیست.

لیدا اسفندیاری: ما خانواده ای پر جمعیت بودیم. او ۱۳ سال از من بزرگتر است و اولین خاطراتی که از او دارم، عشق او به درس و مطالعه زیر نور شمع بود. روحیات  خانواده ما به شدت سنتی بود. دختران خانواده، تمایلی به پذیرفتن این سختگیری های افراطی نداشتند اما از مقابله با آن نیز عاجز بودند. لیلا همان طور که خودش هم گفته است؛ ناگزیر به تحصیل در رشته میکروبیولوژی شد. من و مادرم نیز همراه با او راهی شمال ایران شدیم که محل تحصیلش بود. با سماجت درسش را می خواند اما هیچ فرصت و امکانی را برای نقاشی هدر نمی داد. از روی مقوا گرفته تا حتی کوزه های گلی. مثلاً روی یکی از همان مقوا که در دوران دبستان برای درست کردن روزنامه دیواری استفاده می کردیم، کوسه ای را با مداد سیاه کشیده بود که آدم ها احاطه اش کرده اند و با نیزه دارند جانش را می گیرند.

چگونه ناگهان شیفته طبیعت و کوهنوردی شد؟

او در شمال، ساعت ها از زیر شیروانی خانه مان به کوه و دریا زل می زد. گویی داشت مسیر آینده اش را توی ذهن مکاشفه گرش ترسیم می کرد.
ارتباط او با طبیعت، کلیشه ای نبود. ارتباطی به شدت درونی و غیر قابل توصیف بود. گرچه از معدود جلوه های بیرونی اش می توانم به علاقه وافر او به فیلم رقصنده با گرگ ها اشاره کنم. یا مثلاً ساختن اجسامی که با اشک شمع ها شکل می گرفتند.
یا این که هیچ وقت احساس نمی کرد باید با طبیعت مبارزه کند و بر آن غلبه کند. ارتباطش با کوه و کمر همیشه بر پایه احترام متقابل بود. همیشه می گفت باید ببینم آیا این کوه، اجازه می دهد صعودش کنم یا نه.
وقتی که تحصیلاتش تمام شد برگشتیم گوهردشت. یک روز با وانت آمد و شمع های گریانش را با دقت بسته بندی کرد و رفت که زندگی مستقل خود را آغاز کند. استقلالی که خانواده ام بهای سنگینی برایش مقرر کردند. بی آن که کوچکترین خطایی از او سر زده باشد، از دیدن من و حضور در جمع خانواده محروم شد. لیلا اما مخفیانه می آمد و به من سر می زد. آخرین دیدار حضوری مان در سال ۲۰۰۰ و در فرودگاه بود که من برای همیشه از ایران خارج شدم.
او در اتاقکی ۶ متری زندگی می کرد. بدون حمام و آشپزخانه و امکانات اولیه زندگی. کوهنوردی را هم همین طور شروع کرد. با هیچ شروع کرد. یگانه سرمایه اش فقط اراده ای بی مانند بود که نمی شد اندازه گیری اش کرد. 

او یکی از بهترین کوهنوردان جهان بود. در حالی که میزان تمرینات و سابقه کوهنوردی فنی اش بسیار کمتر از حدود معمول برای هیمالیانوردان است. این عجیب نیست؟

شاید این اظهاراتم خانواده ام را برنجاند اما واقعیت های زندگی یک قهرمان ملی را نمی شود از مردمی که دوستش دارند پنهان کرد. این حقیقت محض است که او فقط به خاطر حفظ هویت فردی و انسانی اش از آغوش خانواده طرد شد. امروز همه لیلا - لیلا می کنند اما او از اعماق فقر و نداری تا بام جهان را تنهایی و با پای پیاده طی کرد. او خانه اش را فروخت تا هزینه های صعود به گورستان مشهورترین کوهنوردان جهان یعنی گاشربروم را تامین کند. همیشه پای تلفن التماسش می کردم که نرود اما او هدفش را می شناخت. می دانست به کجا قرار است برسد. لیلا فقط زمانی آرام گرفت که چند ساعت قبلش، از مرزهای جاودانگی عبور کرده بود. پنج صبح بیدار می شد. از خانه می زد بیرون و خودش را می رساند به ارتفاعات نزدیک محل زندگی اش. سپس به سرعت راهی بیمارستان محل کارش می شد. تا غروب کار می کرد و پس از آن هم تمرینات بدنسازی. 


با وجودی که صداوسیما و رسانه های دولتی علاقه زیادی به انعکاس موفقیت زنان ورزشکار ایرانی دارند، اما در تمام این سال ها غیر از چند مورد گذرا، علاقه ای به مطرح کردن نام لیلا نداشتند. شما علت این موضوع را در چه می بینید؟

او یک مصاحبه ای هنگام صعود به K۲ انجام داده بود. و مسئولان ورزش به جای این که به موفقیتش بپردازند و هیمالیا نوردی یک دختر ایرانی را ستایش کنند، او را ملامت کردند که چرا روسری برسر نداشته!

در ماجرای درگذشت سامان نعمتی در راه صعود به قله نانگاپاربات نیز خیلی لیلا را تحت فشارهای روحی قرار دادند. در حالی که او تمام تلاشش را برای منصرف کردن مرحوم نعمتی برای بازگشت به پایین انجام داده بود. آن مسئولان حالا باید به این سوال پاسخ بدهند که در فقدان لیلا، چقدر خودشان را مقصر قلمداد کرده اند! این همه کانون و هیات و انجمن کوهنوردی، صخره نوردی و غارنوردی دولتی هست در ایران. وقتی لیلا خانه اش را فروخت و ناگزیر، از محل کارش استعفا داد هیچ کدامشان هیچ حمایتی از لیلا نکردند.

 . . .
(مهدی رستم پور)
 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :