آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آرارات . . . يک

سلام به همه دوستان خوبم. هفته گذشته من بالاخره  با تلاش و سماجت تونستم  به يكي ازهزاران اهداف كوچك زندگي ام يعني رفتن به آرارات برسم. واقعا جاي همه شما خالي بود نميخواستم باز با گزارشهاي طولاني خستتون كنم اما ديدم نوشتن جزييات اين برنامه براي اونايي كه مي خوان به آرارات برن شايد مفيد به فايده باشه.  به هرحال هر قصوري و كمي در نوشتن اين برنامه را بر من ببخشاييد و اگه چيزي از قلم افتاد حتما به من بگيد.

دوشنبه شب  با بدرقه عزيزان و دوستان خوبم با اتوبوس راهي تبريز شدم. 7 صبح به تبريز رسيدم. اولين بار بود اين شهر بزرگ و زيبا را ميديدم. از ترمينال سير و سفر تا ترمينال اصلي شهر(محل قرار گروه) بيست دقيقه اي راه بود و فرصتي كوتاه براي ديدن شهر. تا وارد ترمينال شدم مسئول شركت و يك كوهنورد ديگر به استقبال من آمدند. يكساعت بعد گروه 8 نفره اصفهان و گروه 9 نفره كرمان گروه دو نفره بيرجند و خانم ماهيگير از بروجرد كه تنها آمده بودند همه جمع شديم صبحانه خورديم و بعد از توضيحاتي كه رئيس شركت كوهنوردي دادند سوار اتوبوس شديم. من كه از وضعيت  صعود به آرارات در اين فصل اطلاع چنداني نداشتم و وقتي با رئيس گروه مشورت كردم ايشون گفتند با همون وسايل و پوشاكي كه به دماوند ميروي بيا. اما حالا ميديدم همه كرامپون وكلنگ و طناب انفرادي و كارابين و صندلي و روكش كوله و گتر دارن و من هيچكدوم رو ندارم. فقط اميدوار بودم به اين لوازم نيازي پيدا نكنيم گرچه از نظر من و رئيس شركت زياد هم مهم نبودند. جلوي فرودگاه گروه خراساني ها هم به جمع ما پيوستند و گروه 34 نفري شامل 8 خانم سفر خود را آغاز كرديم. ساعت 4 بعد از ظهر بود كه به مرز بازرگان رسيديم و پس از گذراندن مراحل اداري بالاخره وارد خاك تركيه شديم. ماشين ها يك كيلومتر دور تر از ما بودند. نميدونم چرا اجازه ندادند كه بيان داخل و ما با اون همه وسايل و بار و بنديل مجبور شديم اين مسافت را پياده طي كنيم كه خيلي انرژي ازمون گرفت.هر كدوم از نفرات به جز كوله بزرگ و يك كوله يا ساك كوچك يك گوني بزرك هم داشتند كه من مونده بودم تو اين گوني ها چي ريختند!! به هر حال من كه سبكبار بودم و هيچ وسيله اضافي نياورده بودم اما خب بايد به بقيه دوستان كمك ميكردم. سوار ماشين شديم و 35 كيلومتر جاده اي مستقيم به اولين شهر مرزي يعني دوبايزيد ( دوغوبايزيد) ميرسيد. هوا ابري بود و در بدو ورود نتوانستيم قله آرارات را ديده و سلامي عرض كنيم. در عوض رنگين كمان زيبايي آسمان را رتگين كرده بود. دو بايزيد شهري كوچك و نظامي بود پر بود از سرباز و ديده بان. تانك ها مثل تاكسي تو خيابونها گشت ميزدند!! بلافاصله در هتل آرارات كه شركت ما با آنجا انگار قرارداد داشت مستقر شديم. هر دو نفر تو يك اتاق. من و حاج خانم هم اتاق شديم. در واقع تو اين مسافرت من يك دوست خوب پيدا كردم هم چادر هم بوديم. حاج خانم يك زن 57 ساله كه تنها از بروجرد اومده بود و انرژي و انگيزه فوق العاده اي داشت و براي من و ساير اعضاي تيم هم انگيزه ايجاد ميكرد. او يك دختر داشت به اسم آنا و همش ميگفت تو مثل آناي من ميموني من هم مامي صداش ميكردم و خيلي ها تو گروه فكر ميكردند ما مادر و دختر هستيم خلاصه باعث شد اصلا احساس تنهايي و غريبي نكنم. مغازه هاي شهربه جز رستوران ها نهايتا يكساعت بعد از غروب آفتاب همه بسته ميشدند ما ميبايست آب معدني براي فردا ميخريديم. اصلا آب لوله شهري آنجا قابل خوردن نبود و فقط براي شست و شو استفاده ميشد. سه سال پيش هم كه به تركيه (يك شهر ديگر) و سوريه رفته بودم همين بساط بود و باعث ميشد بيشتر قدر ايران خودمون رو بدونيم.كوله ها را براي فردا آماده كرديم و خوابيديم.

قاطرسرا

 صبح چهارشنبه بيدار شديم قرار بود ساعت 7 حركت كنيم اما باران شديدي شروع شد و طوري كه سطح خيابانها جوي اب درست شده بود ما مجبور شديم تا كاهش شدت باران صبر كنيم. يك كيسه زباله بزرگ خريدم كه اگه لازم شد با اين شرايط به جاي روكش كوله ازش استفاده كنم. ساعت 9 از جلوي هتل با كاميونت هاي كثيف (خيلي ببخشيد مخصوص حمل گاو و گوسفند!!! البته راهنما به ما گفت به جز اين ماشين ها ماشين ديگه اي نيست و آمريكايي ها را هم سوار اينا ميكنند) حركت كرديم. هر چند نم نم باران مي آمد وهمچنان آرارات زير ابر پنهان بود. فاصله هتل تا قاطر سرا 14 كيلومتر بود و ما ساعت 10:30 به آنجا رسيديم. يك ساعتي طول كشيد تا كوله ها بار قاطرشد. هر قاطر 100 دلار ميگرفت (يعني 150 لير)  و بيشتر از 3 كوله بار نميكرد. ما هم نامردي نكرديم همه كوله ها را سنگين كرديم. البته در اين گروه تنها كسي كه كوله اش را خودش بالا آورد من بودم. خيلي ها  گفتند بارمو بدم به قاطر و ريسك نكنم چون ممكنه تمام انرژي بدنم تحليل بره و براي روزهاي بعد كم بيارم  اما من به خودم ايمان داشتم و با كوله  كشي هاي سنگين تو دماوند خودمو بهتر از هر كسي ميشناختم در عين اينكه اصلا به اين نوع كوهنوردي كه همه چيز آماده و مهيا باشه اعتقادي ندارم.  

ساعت 11:45 تحت سرپرستي راهنماي ترك به نام جمعه حركت آغاز شد در حالي كه هر 50 دقيقه 10 دقيقه استراحت داشتيم. اين مسير تا رسيدن به كمپ اول شيب بسيار كم اما طولاني داشت. بچه هاي عشاير كرد هم به استقبالمون ميآمدند و از ما شكلات و كرم ميخواستند. يادتون باشه اگه رفتيد حتما يك بسته شكلات به نيت اين بچه ها ببريد. با عشاير خودمون خصوصا منطقه لرستان كه مقايسه ميكردم خيلي تميزترو بهداشتي تر بودند. ساعت 4:30 بعد از ظهر به كمپ اول در ارتفاع 3350 متر رسيديم. البته كمپ اول اصلي در ارتفاع ۳200 متر برپا بود و ما 150 متر بالاتر در يك كمپ كوچكتر چادر زديم.

کمپ اول ۳۳۵۰ متر 

...ادامه دارد... .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :