آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آسمانکوه

"آسمان کوه" زیباتر و جذابتر و سخت تر از اون چیزی بود که تصورش رو میکردم. هرچند آماده نبودن و تمرین نداشتن من هم به سختیش اضافه شده بود.  به هرحال برنامه از 4 صبح تا 12 شب طول کشید و ما 13 ساعت بی وقفه کوهنوردی کردیم.

آسمانکوه (3850متر)  تک قله ای زیباست که وسط دشت لار قرار گرفته. هیجانزده ام. شاید به خاطر اینکه اولین باره پامو  تو این منطقه میگذارم. بعد از طی کردن جاده خاکی و دشت لار به سمت شمال غرب  به چشمه ای بزرگ رسیدیم.  دیگه از دنج بودن اونجا و سکوت و سنگینی فضاش چیزی نمیگم و یکراست میرم سراغ چشمه دوبرار. این دشت کلا چشمه های جوشان زیادی داره. اما این یکی. واااااااااااااااااای. نمیدونم چی باید بگم. صحنه ای که میدیدم برام باور کردنی نبود. چیزی که اصلا در یک عکس نمیشه زیباییش رو به تصویر کشید. باید اونجا باشی و حسش کنی. چشمه ای به اون بزرگی. با آب خنک و گوارا میجوشید و میخروشید و به شکل یک رود نسبتا پر آب در این دشت بی همتا جاری میشد. نمیدونم چند دقیقه محو تماشای اون چشمه بودم. مسیر صعود تا خود قله، گرده سنگی زیبایی بود  و سمت چپمان پرتگاه. قبل از رسیدن به قله اصلی یک قله فرعی وجود دارد که روی آن تابلو فلزی نصب شده  و خیلی ها آنرا به عنوان قله اصلی  میشناسند که پس از رسیدن به اینجا و گرفتن چند عکس باز میگردند. در حالیکه از آنجا تا قله اصلی آسمانکوه  یکی دو ساعتی راهه. اون هم مسیر دست به سنگ که باید با احتیاط طی بشه. صعود زمستانی این مسیر واقعا با ارزشه.  حدود 12:30 ظهر به قله رسیدیم و از پشت قله و کمی بعد به سمت راست فرود آمدیم. اما هدف نوشتن این پست گزارش برنامه نیست بلکه  انتقادی به نحوه مدیریت و سرپرستی در این برنامه است. برمیگردیم به اول صبح:

 


بعد از خوردن صبحونه تیم هفده هجده نفره ما دو قسمت شد. و من  با انرژی ای که از دیدن چشمه گرفته بودم، همراه با گروه پیشرو عازم قله شدم. سرقدم (سرپرست)  یکی از کوهنوردای سرعتی معروف  بود و از همون اول کار شیب 50 درجه ریزشی رو با حداکثر سرعت استارت زد. همه نفس نفس میزند و ضربان قلب شدید بود. جالب این بود که این سرعت تا خود قله حفظ شد اما هیچکس اعتراضی نمیکرد. انگار این سیستم صعود کردن برای این گروه خیلی عادی بود. از دشت تا قله فقط یکبار اون هم در حد 5 دقیقه استراحت داشتیم. سرقدم اصلا پشت سرش رو نگاه نمیکرد. افراد تیم  یکی یکی از گروه عقب می افتادند. طوری که در نهایت ما 4 نفر بودیم که پشت سرش با فاصله کم و زیاد صعود میکردیم. (بقیه به گروه دوم ملحق شدند). ناگهان روی یک سنگ  سست  غلطیدم و به شدت زمین خوردم. تا چند ثانیه نفسم بالا نمی اومد. بی اختیار اشکم سرازیر شد و از شدت درد نمیتونستم سرپرست و دو نفر پشت سرش رو صدا کنم. نفر پشت سریم تا  رسید دستمو گرفت و کمکم کرد تا بلند بشم یکی دو قدمی راه که رفتم خیالش که راحت شد پام نشکسته باتومشو بهم داد و برای اینکه فاصله اش از سرپرست کم نشه سریع رفت و منو تنها گذاشت!  دیگه پشت سرم کسی نبود و این مسیر هم قابل برگشت نبود. چند دقیقه ای که لنگ لنگان حرکت کردم. بدنم گرم شد و دردم کاهش پیدا کرد. اما ورم کرده و جراحتی سطحی برداشته بود. از دور دیدم که  اونها برای همون استراحت 5 دقیقه ای نشسته اند. امیدوارم شدم. اما تا بهشون رسیدم سرپرست کوله اش رو برداشت و با  دو نفر دیگه حرکت کردند و تنها توصیه اش به من این بود که پامو ببندم و گرم نگه دارم تا این باد سرد اذیتش نکنه. من و دوستم ادامه راه رو دو تایی تا قله اصلی صعود کردیم. دیگه انگیزه ای برای فشار آوردن و رسیدن به اول تیم نداشتم. از این سیستم اصلا خوشم نیومد. اونها داشتند خودشونو به کی نشون میدادند؟ چیو میخواستند ثابت کنند؟ این روش صعود واقعا اشتباه بود. وقتی به قله رسیدم سرپرست به همراه دو نفر دیگر  نیم ساعتی بود که رسیده بودند. بنابراین بازم برای ما منتظر نموندند و راه افتادند. طبق گفته های خود سرپرست مسیر برگشت کمی گمراهه و مسیرهای سمت چپ به هیچ عنوان قابل فرود نیست چون منتهی به پرتگاهه و کسی که بلد نباشه مسیر رو پیدا نمیکنه. وقتی که بهشون گفتم ما اینجا رو بلد نیستیم. نمیدونیم که از کجا و کدوم مسیر باید برگردیم گفت ما آهسته تر  میریم، شما کمی استراحت کردید راه بیفتید.  ماهم بعد از ده دقیقه حرکت کردیم. اما از همون اول کار اونا رو گم کردیم. چون اونا تصمیم نداشتند صبر کنند یا کمی آروم تر بروند تا ما برسیم. نتیجه این شد که ما از بدترین مسیر برگشتیم. یک مسیر ریزشی و ناجور که به زانوها وکمرم خیلی فشار آورد. باتومم از وسط شکست و پای همنوردم هم بدتر از من زخمی شد. جالبه که وقتی ساعت 5 بعد از ظهر کنار چشمه بهشون رسیدیم و لرزش پاهامو دیدند، این ما بودیم که مقصر شدیم. چون گفتند: "دیدیمتون از دور. تقصیر خودتونه. خب راه رو اشتباهی اومدید پایین؟؟!!"   از ده نفر دیگه اعضای تیم خبری نبود. من تقریبا مطمئن بودم که اونا زودتر از ما برگشتند سمت ماشین. اما اشتباه میکردم. اونا  تو راه قله بودند. بدون هیچ سرپرستی.  این موقع؟!! باورم نمیشد. و از همه جالب انگیزناک تر اینکه باز هم سرپرست محترم بدون کوچکترین نگرانی ای کوله اش رو برداشت و دوباره راه افتاد تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه به ماشین برسه!  خب دلیلی نمیدیدم وقتی اونا براشون مهم نیست من تو اون سرما منتظر بقیه افراد تیم بمونم. ما هم کمی بعد از اونها راه افتادیم. هوا تاریک شده بود و نور هدلامپ من خیلی ضعیف شده بود. باز هم راه رو گم کردیم و تا برسیم به اول تنگه، مجبور شدیم  بیست بار از روی رودخونه بپریم! سرعتم رو زیاد کردم و از همه شون جلو زدم. خب دقیقا مثل خودشون رفتار کردم و یک ساعت و نیم زودتر از آخرین نفرات به ماشین رسیدم. سرپرست خیلی خوش شانس بود که اتفاقی برای کسی نیفتاد. عصبانی بودم اما نمیشد حرفی زد. چون اعضای تیم، این افراد (سرپرستان) رو اونقدر قبول داشتند که مطمئنا کسی برای حرفهای ما تره خرد نمیکرد. شاید مقابله هم میکردند. مثلا میگفتند کسی که ضعیفه باید با گروه دوم بیاد. یا اصلا قله نیاد. در حالیکه این حق همه افراد تیمه که وقتی مشکل جسمی خاصی ندارند، به قله برسند. اصلا به خاطر همین در این برنامه شرکت کردند. اما عده ای از اینکه میتونستند پشت سر فلانی صعود کنند افتخار میکردند و به جای اینکه بشینند به عواقب این روش فکر کنند  فقط به این فکر میکردند که چکار کنند، چه تمرینی انجام بدند، چه مکمل هایی بخورند تا بتونند شایستگی هاشونو اثبات کنند. داشتم فکر میکردم  اگه اتفاق بدتری برای ما می افتاد اونجا کی به دادم میرسید؟ اگه ما اونقدر قدرت نداشتیم که با وجود بیراهه رفتن مسیر برگشت و دشواری زیادش، خودمون رو صحیح و سالم به پایین برسونیم کی مقصر بود؟ کی وسط اون دشت بی انتها به ما کمک میکرد؟ جایی که نه موبایل آنتن میداد نه بی سیمی داشتیم. فکر میکردم این زانوها رو فقط برای این برنامه نمیخوام. من قراره یک عمر کوهنوردی کنم. اونم با پایی سالم...

این برنامه نکته های خوب زیادی هم داشت. شاید تلنگری بود به خود من. اکثر دوستانی که منو میشناسند میدونند به کوهنوردی سرعتی علاقمندم و اگه همنوردی نمیتونست پا به پای من صعود کنه، بعید بود دفعه بعد باهاش برنامه برم. به همین دلیل سعی میکردم تنها یا با عده محدودی از دوستانم کوهنوردی کنم و از شرکت در برنامه های گروه پرهیز میکردم. مثلا من عاشق دماوندم. نصف صعودهام به این قله رو یکروزه اجرا کردم. اما شناخت کاملی از این کوه ندارم.  چون همیشه سرم پایین بوده و جلوی پامو نگاه کردم. فقط صعود کردم و بعدش فرود اومدم. در این راه دوستانی رو از دست دادم. نه تنها دوستان که  فرصت هامو هم از دست دادم. فرصت دیدن و درک کردن کوه و خیلی چیزهای دیگه ای که مجال کسب کردنشون رو از خودم گرفتم. توجیهم هم این بود که ریتم حرکت من اینه و اگه بخوام از این کندتر حرکت کنم، خسته میشم. من به خاطر قدرت و سرعتم مغرور بودم. اما اینبار فرصتی پیش اومد که با افرادی قوی تر از خودم هم پا بشم و خودمو در موقعیت ضعیف تر ببینم.  فهمیدم پیش از این چقدر رفتار نازیبایی در کوه داشتم! افسوس...

 ...

 این برنامه حدود یکماه پیش اجرا شد.

 

 

عکس های بیشتر:


چشمه دوبرار

 


سمت راست: قله فرعی که تابلو فلزی روی آن نصب شده--سمت چپ :قله آسمانکوه 3850 متر

 


نمای دماوند زیبا از روی قله آسمانکوه

 


مسیر بازگشت از قله

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :