آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

همکار همنورد

90.09.09 برای من روز خاصی بود.  شاید چون تو تقویم سه تا صفر و سه تا 9 کنار هم قرار گرفته بودند. شایدم به خاطر اینکه تولد رفیق قدیمیم مستان بود و من برای رسیدن اونروز و زنگ زدن و تبریک گفتن بهش روزشماری کرده بودم. هرچند که آخرش موفق نشدم! اما چیزی که بیشتر از همه این روز رو برای من خاص کرده بود آشنایی با یه دوست  جدید بود.

مدتی بود که از ادغام وزارتخونه میگذشت و ما تو یه ساختمون جدید با همکارای جدید مشغول به کار شدیم.  همیشه اونو تو راهرو یا دم آسانسور میدیدم و فقط یه لبخند آشنا بود که بین ما رد و بدل میشد. اون خیلی شبیه دوست قبلیم نگار بود. نگاری که خیلی دوسش داشتم اما اونم از پیشم رفت! حس مبهمی بهم میگفت که اون از جنس خودمه!

اونروز تو ساختمون پژوهشکده همایشی برگزار کرده  بودیم و کارشناسای استانها برای  آشنایی با سامانه جدیدمون اومده بودند تهران.  ازدحام کلاس زیاد بود. من و اون دم در ایستاده بودیم. فرصت خوبی برای آشنایی بیشتر بود.  بعد از کمی صحبت متوجه شدم که حسم بهم دروغ نگفته بود. من و اون اشتراکات زیادی داشتیم. هر دو تو یه رشته درس خونده بودیم. هر دو فارغ التحصیل یه دانشگاه بودیم. هر دو کوهنورد بودیم!!! لاغر اندام و خوش تیپ بود. برای همین وقتی گفت به کوهنوردی علاقه داره اول فکر کردم از اون دختراییه که میره درکه و دربند و گلابدره ظهرهم برای ناهار برمیگرده پیش مامان و بابا.  اما وقتی عشقش رو به دماوند دیدم و گفت سه بار دماوندو صعود کرده که  دوبارش یکروزه بوده . . .  دیگه هیچی نتونستم بگم! از کوهنوردی هامون حرف زدیم. اصلا یادم رفت که  هماهنگ کننده جلسه ایم. فضای کوچیک اون کلاس برای ابراز احساس من کم بود. اما واقعا تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از شش سال تو ابن محیط کاری خشک، حس آدمی رو داشتم که  تو یه جزیره دور،  یه هم زبون پیدا کرده.

90.09.09 را فراموش نمیکنم

و به دوستی و همنوردی با دوست جدیدم امیدوارم .

...

...

...

...

...

راستی: (مستان عزیزم تولدت مبارک)

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :