آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند و دیگر هیچ !

 

 "دماوند تابستونش یه چیزه! زمستونش یه دنیای دیگه است. هیچ لحظه ای برام قشنگ تر از این نیست که تو سکوت و خلسه اش با هر دم و بازدمی یاد بی نهایت هستی کردم. وقتی دنیا برام تنگ میشه با خودم میگم اون که همیشه تو تنهایی تسبیحشو گفتم  الان داره نگام میکنه و لبخند میزنه! همین برام کافیه. ای خدا من که نمیتونم عاشقت باشم. ولی بزار حیرونت باشم. بی سرو سامونت باشم. ای خدا. . . ای خدای دماوند! "

 

 

اینها جملاتی بود که دوست بسیار عزیزم "بازیل" بهم گفته بود. حرفهایی که دیروز و پریروز در تمام طول مسیر صعود به آن بالا بلند در ذهنم میچرخید و ناخودآگاه منو از همنوردام جدا میکرد. از طرفی هم دلم پیش بچه های کافه کوه بود. خصوصا لیلی و احسان و پریسا. واقعا انتخاب بین کافه کوه دیدن دوستان باصفا و شور و اشتیاق گام برداشتن روی برف های سپید دماوند برایم دشوار بود. ولی متاسفانه عشق بر معرفت چیره شد و من راهی پلور شدم.چشمک

. . . . .

روز جمعه به دلیل بارش سنگین برف و هوای خراب صعود به قله کنسل شد و ما به تهران برگشتیم.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :