آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

آرارات . . . سه (قسمت آخر)

........

8:05 به قله رسيديم و بر ستيغ بلند آرارات فرياد پيروزي سر داديم. كوله ها را گذاشته و شيب يخي را پايين رفتيم تا به يال يخ زده روبرو رسيديم. من اولين نفر بودم و با احتياط اما سريع پاكوب ميكردم. مطمئن بودم اگه هوا فقط چند درجه سردتر بود اين يال كاملا يخ ميزد و بدون كرامپون نميشد از آن عبور كرد چون شيب زيادي هم داشت. تاج ها و نقاب ها ي برفي زيبايي بوجود آمده بود. كمي جلوتر كه رفتيم درست عكس مسير ما يعني مسير جنوبي يخچال بزرگي وجود داشت. از اون بالا شكاف ها و نقاب ها كاملا مشخص و مهيب بودند. جمعه ميگفت آنجا دره جهنم است. مسير صعود آن در خاك تركيه نيست. از آنجا ارمنستان و نخجوان و دور دستها ايران عزيز هم پيدا بود. پشت سرم قله رو به رو هم بد جور به من چشمك ميزد. علي رغم خستگي با سرعت به سمت آن دويدم. اين يكي برعكس اون دوتا برف نداشت به علت چشمه هاي گاز گوگرد. چشم اندازش بي نظير بود قله آرارات كوچك خيلي به ما نزديك بود. بوي محسوس گوگرد منو ياد دماوند انداخت. با اينكه اينجا زيباترين نقطه قله بود اما شارژ موبايلم تموم شد و نتونستم عكس بگيرم. دوباره با حالت دو برگشتيم. خيلي خسته شديم اما ارزشش رو داشت. وقتي آمديم تيم چند دقيقه اي بود كه رسيده بود و همه در تكاپوي گرفتن عكس يادگاري. ساعت 9:30 تيم ايران پيروزمندانه قله را ترك كرد. در بازگشت هم برخي آقايان تكروي و اكثريت با گروه برگشتند. تنها اتفاق بد در راه بازگشت ليز خوردن يكي از آقايان تيم كرمان و سقوط ايشان از روي يخچال بود. علت آن هم تنها برگشتن٬ از تيم جدا شدن٬ راه رفتن روي يخچال بدون ابزار و كرامپون و گم كردن عينك طبي مسلما نتيجه اي جز سقوط ندارد.  البته ايشان خوشبختانه جان سالم به در بردند اما مجبور شدند بقيه راه را با قاطر برگردند. من كه از پشت سر حاج خانم تكون نخوردم. ساعت 12:30 در كمپ دو استراحتي و ناهاري.. كمپ را جمع كرديم و كل تيم ساعت 2 به سمت پايين حركت كرد. باز بار تيمها را قاطر برد. امروز واقعا روز خسته كننده اي بود و ميبايست تا قاطرسرا برويم. راهي كه سه روزه آمده بوديم حالا نصفه روزه بايد برگرديم. انگشتام ديگه مال خودم نبود و كتفم تير ميكشيد.ساعت 5 سوار كاميونت هايي شديم كه بار گوجه زده بودند . به چه درشتي!! ما هم كلي گوجه نوش جان كرديم. چسبيد. حالا ديگه موقع وداع بود. آرارات چقدر آرام بود. برعكس چند روز گذشته. چه روزهاي خوب و به ياد ماندني را به انبوه خاطراتم افزودم. كاش تموم نميشد. بدجور دلم گرفته بود.. در غروب دلگير دوبايزيد به هتل رسيديم. سريع دوش گرفتيم و رفتيم بيرون. مهمون حاج خانم بودم بستني قيفي! دونه اي 650 تومن. ميگفتند خيلي خوشمزه است و اينجا بستني هاش معروفه. اما به نظر من كه خيلي معمولي بود. شب تو جلسه هم شركت نكردم و خيلي زود خوابيدم. فرداش تا ظهر براي خريد مهلت داشتيم. دوبايزيد شهر گراني بود و اكثرا گرانتر از تهران بود. از ايگدير شهر نزديك آنجا تعريف ميكردند كه همه چي داره و ارزون. ماشين خطي هم داره براي ايگدير نفري 4 لير. 40 كيلومتر مسير٬ نيم ساعت راه بود. خلاصه اونجا هم رفتيم. اما اونجا هم به نظر من اصلا جالب نبود حتي ارزش رفتن نداشت. خودمو بی انگیزه تر از همه میدیدم .به نظرم تنها چیز باارزش اونجا همون قله آرارات بود و بس!! ظهر هتل را ترك كرده و به سمت مرز حركت نموديم و ساعت 3 بعد از ظهر ناهار را در رستوراني در ايران عزيز خورديم. همچنان تا كيلومتر ها (تا نزديك خوي) آرارات ديده ميشد. و من از پشت شيشه اتوبوس تا جايي كه ميشد نگاهش كردم. . . . . !!

...

..

............

..........

...............

..............

.............

..............

...

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :