آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

درفک (از مسیر اشتینیف)

درفک و سماموس جز کوه هایی بود که قصد کرده بودم امسال حتما سری بهشون بزنم. بنابراین وقتی برنامه کوچ عشایر در خوزستان کنسل شد این پیشنهاد خوب رو سریع پذیرفتم. بله درفک برنامه ای بود که برای تعطیلات دو هفته گذشته انتخاب کردم.  از درفک چیز زیادی نمیدونستم و تصورم یک قله سرسبز کم ارتفاع و آسان در مسیری جنگلی بود. اما  الان میدونم که درفک قله مرتفعی است به ارتفاع 2730 متر از سطح دریا (یعنی تقریبا ارتفاعی بیشتر توچال و با دامنه های وسیع تر) که چندین مسیر برای صعود داره (به روایتی 11 مسیر!) که معروف ترین اونها یکی سیاهکل و شاه شهیدانه و یکی دیگه رستم آباد و دفراز . این دو مسیر دسترسی ساده تری دارند حتی با دوچرخه  هم میشه به قله رسید. اما مسیری که ما انتخاب کرده بودیم نسبتا مسیر سختی بود که از امامزاده هاشم و اشتینیف  یا بطور دقیقتر : گیلان- رودبار-رستم آباد -امام زاده هاشم-شهر بیجار-موش بیجار-رودسرا - هلو کله- کفتر خانی - اشتنیف- به درفک میرسید. این برنامه سه روزه بود. در مجموع روز اول 10 ساعت  و روز دوم 14 ساعت کوهپیمایی کردیم.  یک روز هم برای رفتن و برگشتن به تهران.

 

سه شنبه 5 اردیبهشت ساعت 12:30 شب 13 نفر در محل قرار حاضر بودیم و با مینی بوس به مقصد رشت حرکت کردیم. من که خوب خوابیدم و وقتی چشممو باز کردم هوا روشن شده بود منجیل رو رد کرده بودیم. امامزاده هاشم بودیم  و داشتیم از کنار تاسیسات سد! میگذشتیم. یک مسیر جنگلی که تک و توک خونه های روستایی در اطراف دیده میشد و اهالی سحرخیز اونجا که مشغول کار شده بودند. بعد از خوردن صبحانه  جلوی منزل یکی از اهالی و چیدن نهایی کوله ها ساعت 9 صبح  حرکت کردیم.

 

 


 4 نفر از کوهنوردان خوب سیاهکل هم به عنوان راهنمای قله و یک جوان ازاهالی آن روستا به عنوان راهنمای محلی با ما بودند. فکر میکنم بدون وجود راهنما قدم گذاشتن در چنین مسیری کار درستی نباشه. اونها به ما خیلی کمک کردند. یکبار هم از رودخانه رد شدیم.

 

 هرچه بالاتر میرفتیم  طبیعت  بکرتر و ساکنین آنجا ساده تر و مهربانتر میشدند. به جایی موسوم به کفتر خانی که رسیدیم و برای ناهار و برداشتن آب یکساعت استراحت کردیم.

 

 راهنمای محلی مون از اونجا برگشت. بارون نم نم میبارید و من بالاخره پانچوی نازنینمو افتتاح کردم و پوشیدم. (شهره جونم مرسی قلب) به راه خودمون ادامه دادیم ما باید قبل از تاریکی هوا به اشتینیف میرسیدیم.  از یک یخچال طبیعی رد شدیم.

 

کمی بالاتر به خاطر مه و بارندگی پاکوب رو گم و به یک دیواره سنگی بسیار بلند برخورد کردیم. این نوار صخره ای در تمام عرض یالی که ما در آن بودیم قرار داشت و هیچ راه گذری دیده نمیشد. مسلما راه رو اشتباه آمده بودیم و باید برمیگشتیم.

 

چون ساعت از 5 گذشته بود تصمیم گرفتیم برگردیم به کفترخانی. راه برگشت به خاطر لغزندگی و شیب زیاد در بیراهه ها دو نفر از بچه ها به شدت زمین خوردند که خوشبختانه آسیب جزئی بود. در محل زیبای کمپ هم عده ای در چادر و عده ای  با شبمانی در یکی از کلبه چوبی های آنجا زیر نور ماه هلال و آتیش و بوی بارون، یک شب جنگلی به یادموندنی رو سپری کردند.

 

 صبح ساعت 9 با جمع آوری تمام وسایل برنامه رو شروع کردیم. این بار چون هوا صاف بود مسیر اصلی را پیدا کردیم. بچه های تیم روحیه گرفته بودند و با آواز و شادمانی در یک مسیر رویایی به حرکت ادامه میدادند. با یک نفس عمیق فقط اکسیژن خالص بود که وارد ریه هامون میشد البته همراه با عطر گلهای وحشی بارون خورده... وای!

 

 بچه ها اسم اشتینیف را گذاشته بودند جایی که هرگز به آن نمیرسیم. مسیر واقعا طولانی تر از تصورمون بود.  بالاخره بعد از صعود یک شیب و گذر از یک چشمه گوارا در میان مه رسیدیم به چند تا کلبه چوبی که روی یکیش نوشته بود : دنیا فقط اشتینیف! اونجا بود که فهمیدیم همه چیز تو این دنیا دست یافتینه حتی اشتینیف! 

 

 

بدون توفق به راهمون ادامه دادیم.  یک مسیر خیلی طولانی. احساس میکردم داریم کوه رو دور میزنیم. گاهی مه شدید و گاهی آفتاب شدید. در نهایت رسیدیم به کلبه چوبی های بعدی که یک جاده خاکی ماشین رو هم بهش منتهی میشد.  درختای این منطقه همه سیاه و بدون برگ بود. انگار بهار هنوز به اینجا نرسیده بود.

 

استراحت کوتاهی کردیم و ناهارکی به رگ زدیم.  5 نفر از ادامه صعود انصراف دادند و پیش کوله ها موندند و ما سبکتر به سمت قله حرکت کردیم. از اینجا تا کاسه قله جاده خاکی مسطح و خوبی بود که به گمانم از رستم آباد  می آمد.

 

کمی سرعت را بیشتر کردیم. تگرگ هم به ما خوش آمد گفت. از کنار تکه های برف و سنگچین های بزرگ و زیبا رد شدیم. در نهایت رسیدیم به کاسه زیر قله. به قول ویکی پدیا "کاسهٔ درفک که بزرگترین دهانهٔ آتش‌فشان ایران است محل ییلاق دامدارانی است که در تابستان از روستاها و جنگل‌های دم‌کرده به این قله کوچ می‌کنند." این دهانه آتشفشانی  یک بیضی به قطر 2 کیلومتر و هفتصد متر است.

 

ما  بعد از عبور از قطر اصلی کاسه پای آخرین شیب منتهی به قله میرسیم که تماما سنگی بوده و نوع سنگهای اون کاملا  آتشفشانی بودن درفک در روزگاران گذشته رو نشون میده.

 

ساعت 6 بعد از ظهر به قله رسیدیم.

 

 راه برگشت وقتی کاسه رو رد کردیم برای یه لحظه آسمون باز شد و قله درفک پیدا شد.

 

 مه بود و ریز بارون می اومد.  راه برگشت تو جاده خاکی دچار مشکل شدیم. چون در عرض یک ساعت اون جاده خشک تبدیل شد به یک رودخونه گلی. همه کفشها و لباسامون گلی شده بود. وقتی به کوله ها رسیدیم بعضی از بچه ها میخواستند هرطور شده همین امشب برگردند تهران. بعضی دیگه (مثل من)  با وجودیکه دیگه غذایی برای خوردن نداشتن، دوست داشتند یک شب دیگه تو اون فضا چادر بزنن و فردا برگردند. در نهایت تصمیم این شد که بریم پایین. اونم از مسیر شاه شهیدان. میگفتند این مسیر خییییلی زیباست. مراتع و چمنهای سبز. خب ما که چیزی ندیدیم. توی تاریکی، روی زمین گلی با کوله سنگین فقط راه میرفتیم. حدود 12 شب با استقبال سگ های معروف درفک رسیدیم به روستای شاه شهیدان. رفتیم تو حیاط مسجد روستا و تا رسیدن مینی بوس تمام سنگ قبرهای اونجا رو شمردیم! بالاخره راننده مینی بوس با توپ پر اومد و ما 17 نفر با مشقت (که برای خودش داستانی بود!!) سوار شدیم و رفتیم به سمت سیاهکل که دوستای خوبمون رو برسونیم. آقای اجدادی و پسرش و آقای بهاری و آقا مسعود واقعا به ما محبت کردند. تصورش رو بکنید ساعت سه نصفه شب ده پونزده نفر جنگلی و گرسنه رفتیم خونه آقای اجدادی و غذای محلی خوشششششمزه ای خوردیم.  بعدش هم شربت و هندونه و میوه. جای همه خالی. حتی شستن تمام ظرفها توسط آرش هم نتونست این محبت و مهمونوازی رو جبران کنه!

 

 حدود 4 صبح بود که از سیاهکل به مقصد تهران خارج شدیم. تو اتوبان تهران- قزوین یه استراحتگاه تمیز و شیکی بود که صبحانه سلف سرویسی داشت. ما هم که گرسنه... خلاصه حسابی خوش گذشت. خوشمزه  ساعت 12 ظهر به سلامتی رسیدیم تهران و آخرین قسمت خوب برنامه هم بستنی- آبمیوه تو خیابون آزادی بود که مهمون بیتا و مریم بودیم. مرسی بچه ها! بغل

دونگ این برنامه شد 50هزارتومن برای هر نفر! مرسی سرپرست! چشمک

.

.

.

.............................................................................

پی نوشت:  یکشنبه  17 اردیبهشت 1391 روزی بود که بعد از تلاش بسیار سرانجام ایرانیها تونستند  قله محبوب من (یعنی آناپورنا)  رو با اقتدار فتح کنند. هوراهرچند که جای من خیلی خالی بود و این قله رو باید من اول نفر فتح میکردم !!!از خود راضی

"اما از شوخی گذشته از این اتفاق خوشحالم و به عظیم قیچی ساز  تبریک و خسته نباشید میگویم."

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :