آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

حق با کيست؟؟؟؟؟

.....

سلام لطفا نظرتون رو راجع به این پست بگید.  ممنون.

.....

اين هفته تصميم گرفتم زندگي گروهي را هم تجربه كنم و با يك گروه اسم و رسم دار تهراني پاشدم رفتم كوه. ضمن اينكه دلم براي توچال يه ذره شده بود.

ساعت 9:30 شب از جلوي درب پارك جمشيديه با ده پانزده نفر ديگر از جمله يك خانم آغاز به حركت نموديم. سرعت حركتمان زياد بود و باعث شد از همان ابتدا تيم دو قسمت شود. من ابتدا در گروه دوم بودم چون اصولا عقب دار بودن را دوست دارم اما ديدم نه! اينجا سرقدم و ته قدم معني نداره. دارم جا ميمونم! گروه اول خيلي جلو بود. اين بود كه از بچه ها جدا شده پيچ و خم هاي تاريك كلك چال را تنهايي طي كردم تا به گروه اول رسيدم. در اين مورد سرپرست كه در گروه دوم بود هيچ تذكري نداد و عين خيالش نبود. به هر حال اولين بار بود مرا ميديد و هيچ شناختي نسبت به كوهنوردي من نداشت.

يكساعته به برج رسيديم و نيم ساعت استراحت كرديم. گروه دوم هنوز نرسيده بود كه ما حركت كرديم. سرپرست برنامه به اون خانم و آقا گفته بود كه شب را برج بمانند. آنها از همراهي با ما بازماندند چون نميتوانستند پا به پاي ما حركت كنند. اين گروه درست برعكس بقيه گروهها عمل ميكرد كه معمولا ضعيف ترين فرد را اول صف قرار ميدهند!! صف ؟!! چي ميگم! اصلا صفي در كار نبود. ساعت 12:30 شب به چشمه پيازچال رسيديم و براي شام يك ساعت توقف داشتيم در هوايي سرد. لباس درست حسابي هم كه نياورده بوديم. بچه ها زير اندازاشونو پيچيده بودن دورشون.

ساعت 1:30 نيمه شب باز قوي ترين فرد جلو افتاد  و قبل از اينكه كل تيم خودشو جمع و جور كنه حركت كرد. هر كي ميتونست خودشو ميرسوند هر كس هم كه جا ميموند مشكل خودش بود!!! كلا تو اين برنامه هيچ كس هدلامپشو روشن نكرد چون استفاده از آن به منزله لوس بودن و آماتور بودن بود! خلاصه خيلي با حال بودند . تا حالا اينجوري شو نديده بودم. منظورم در يك گروه رسمي است وگرنه گروه هاي دوستانه ممكنه زياد از اين سبك (كه نميدونم اسمشو چي بزارم !!) استفاده كنند. راستش بعضي وقتها حرص منو در مياوردن. بعضي هاشون يك غرور الكي داشتند و حتي به من ( به قول خودشون ضعيفه!!!) هم ميخواستند فخر بفروشند. به يكي از پيشكسوتهاي گروه گله كردم و او گفت ما در اين گروه كسي را به خاطر چند نفر ديگر محدود نميكنيم. اينجوري همه احساس آزادي عمل دارند و از تمام توانايي هاشون استفاده ميكنند. اگه كسي بخواد تو گروه ما بمونه بايد خيلي تمرين كنه...  منم تو دلم گفتم: ا !! پس اينجوريه !!! در حالي كه اون آقا همچنان مي خواست از محاسن اين نوع كوهنوردي حرفه اي صحبت كنه٬ من تند كردم و از همه يكي يكي جلو زدم تا رسيدم به نفر اول. ما 4 نفر اول تيم لحظه به لحظه سرعتمان و فاصله مان از بقيه بيشتر ميشد تا جائيكه حتي نفر پنجم را ديگر نه ميديدم نه صدايش را ميشنيديم مگر اينكه داد بزند. سرقدم گفت به بقيه كار نداشته باشيم اونا با هم ميان و ما گروه 4 نفره را تا قله حفظ كنيم. چون بين راه از وسط گله گوسفندا رد شديم و سگ هاي وحشي پاچه خوار ( هفت هشت تا بودند) چه استقبال گرمي از ما كردند!! خيلي زود به خط الراس رسيديم. آنجا سرعتمان بين 6 تا 7 كيلومتر در ساعت بود (با GPS   ) ابتداي يال انتهايي قله نفر چهارم هم جا موند. اما خب انگار اصلا مهم نبود!! ما سه نفر ساعت 3 به قله رسيديم و بقيه يكي يكي رسيدند تا نفر آخر كه ساعت 4:15 به قله رسيد. تيم ما از همون مسير پيازچال قصد بازگشت داشتند اما من ميخواستم برم سنگ سياه و دوباره برگردم بالا. اينو به سرپرست گفتم. تو دلم مطمئن بودم كه اجازه نميده و ميگه گروه بايد با هم برگرده نبايد كسي از تيم جدا بشه و .. از اين حرفا كه هميشه ميشنوم. اما برعكس سرپرست مهربون گفت اشكالي نداره فقط مواظب خودت باشو برام آرزوي موفقيت كرد و اونا رفتند. هوا داشت روشن ميشد آسمون پشت دماوند قرمز خوشرنگ بود. آرام آرام اومدم تا سنگ سياه اونجا استراحت كردم و ساعت 6 صبح دوباره رفتم بالا. 6:50 قله بودم و بعد بدون توقف تا شيرپلا برگشتم. چقدر دلم ميخواست دوباره برگردم بالا. احساس سبكي ميكردم و مطمئن بودم اگه برميگشتم زير 45 دقيقه ميرسيدم قله. با تمام وجود انگار قله منو ميكشيد و نميگذاشت كه برم و منو حسابي با خودم درگير كرده بود كه چكار كنم. اما هوا خيلي گرم شده بود و ديگه نميشد بالا رفت منم مجبور شدم برگردم.

........................

..............

نكته مهم  اتفاقاتي بود كه تو جان پناه افتاد. قله خيلي شلوغ بود و همينطور گروه هاي شبرو كه  با هزار اميد به اينكه تو قله جايي براي چند دقيقه استراحت دارند ميرسيدند با جمعيت زياد داخل جان پناه مواجه ميشدند كه كيپ تا كيپ خوابيده بودند حتي جا براي ايستادن يكنفر هم پيدا نميشد در را هم بسته بودند و به ما كه بيرون ايستاده بوديم و آهسته هم حرف ميزديم غر ميزدند كه ساكت باشيم و اصلا عين خيالشون نبود كه يك عده زياد از جمله چند خانم پشت در دارن از سرما ميلرزند. يكي از بچه ها عصباني شد و رفت تو....!!! نميدونم چي شد بعد از چند دقيقه يك دعواي حسابي بوجود آمد. كاري ندارم به حرفهاي بي منطقي كه رد و بدل ميشد و گاهي فحش هايي كه از شان يك كوهنورد به دور است و جدا باعث تاسف بود. ميگفتند چندين بار همين مساله بين گروه ها ( خصوصا گروه هاي دانشجويي كه در اين زمينه نكش تر هم هستند) باعث درگيري فيزيكي ٬ زد و خورد٬ شكستن شيشه ها و تخريب پناهگاه شده است.

اين موضوع منو به فكر انداخت كه اين وسط حق با كيست؟

من كه هر دو را محق ميدانستم. به هر حال همه مثل هم فكر نميكنند و نميتونند مثل هم رفتاركنند چون توانايي هاي متفاوتي دارند. دو ديدگاه كاملا متفاوت از كوهنوردي اينجا وجود داشت. عده اي كه از ظهر شايدم صبح راه افتاده بودند و چون زودتر رسيده بودند اونجا احساس مالكيت ميكردند و اعتقاد داشتند چون زودتر رسيدند تا صبح بايد اونجا بخوابند كسي هم جيك نزنه مبادا خاطر مباركشون مكدر بشه و بقيه بيرون سرپا بمونند تو سرما!!! آخه يكي نيست بگه همين جماعتي كه نصفه شب اومده بالا اگه تو روز مي آمد كه الان نوبت خودشون بود كه بيرون بساطشونو ولو كنند. اون موقع هم اين حرف و ميزدند؟ضمن اينكه شبماني به اين صورت با كوله دو روزه و وسايل پخت و پز و ... جز توليد زباله و آشغال درون جان پناه نتيجه ديگري ندارد. اين آقايون كه من ديدم كه به همنورداشون رحم نميكردند به محيط زيست و تميزي جان پناه كه اصلا اهميت نميدهند!! و اما گروه دوم كه بنا به خيلي دلايل از نداشتن چادر و كيسه خواب گرفته تا عدم تحمل گرما در روز يا عدم توانايي كوله كشي سنگين شب را براي صعود خود انتخاب ميكنند. بايد جايي باشه تا بتونند چند دقيقه اي استراحت كرده و نيروي لازم براي بازگشت را دوباره بدست بياورند. البته اين گروه ها كه اكثرا هم جوانان هستند (برعكس گروه اول) با ايجاد سر و صدا و شلوغي با اين بهانه كه كوه جاي خوابيدن نيست براي ديگران ايجاد مزاحمت ميكنند. همه بيدار شده بودند و نشسته بودند به بحث و اختلاف نظرات در تعريف جان پناه و پناهگاه و تفاوت بين اين دو. گروه دوم معتقد بود كه جان پناه محلي براي استراحت موقته و براي استفاده در فصل زمستان هم. و اين موقع از سال بايد بيرون جان پناه كمپ زد اما گروه اول گروه دوم را بي تجربه و فاقد شعور ميدانست. دلم براي اونايي كه خواب بودند و حالا بيدار  نشسته بودند ميسوخت. آخه هر لحظه به جمعيت داخل جان پناه اضافه ميشد حالا ديگه اگه ميخواستند هم جاي دراز كشيدن نداشتند. خيلي مظلوم و ساكت بودند. من به اين فكر ميكردم كه توچال با وجود خيل عظيم مشتاقان كوه كه هر روز هم به تعدادشان افزوده ميشود واقعا ظرفيت پذيرش اين همه آدم را ندارد. روز به روز اوضاع بدتر خواهد شد. كاش ده ها سال قبل موقع ساختن اين جان پناه يا دم و دستگاه تله كابين به اين موضوع ساده اما مهم هم كمي فكر ميكردند. كاش سر قله هيچ جان پناهي نبود چه رسد به پناهگاه. آنوقت صعود زمستاني به توچال براي خودش صعودي بود ! و آدمهاي مغرور تازه به دوران رسيده  صعود به توچال را كوچك و حقير نميكردند و فقط اونايي كه لياقتشو داشتندبه قله ميرسيدند. من مطمئنم با ساختن پناهگاه و خوابگاه مشكلات كوهنوردان بيشتر ميشود چون به هر حال خوابگاه هم ظرفيت محدودي دارد. در آرارات چيزي كه خيلي جالب بود اينكه در تمام مسير و كمپ ها يك ساختمان يك متري هم ديده نميشد و براي شبماني فقط از چادر استفاده ميکردند. اونا براي صعود و رسيدن به بلندترين نقطه كشورشان ارزش قائل هستند و با سهل الوصول كردن آن به طرق مختلف ارزش و اعتبار آن را پايين نمياورند. حالا مقايسه كنيم با دماوند كه 9 پناهگاه و جان پناه دارد و به تازگي هم معلوم نيست براي ساخت هتل چندنفر بيگناه ديگر بايد كشته شوند!! براي همين است كه همه حتي ايراني ها صعود به آرارات را با ارزش تر ميدانند در حالي كه دماوند هم زيباتر هم مرتفع تر و هم سخت تر است. اما چه بگويم از مظلوميت دماوند و مظلوميت اين سرزمين !!.....

......

...

.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :