آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یخچال شمالی سبلان در خردادماه

 

جمعه  7 بعد از ظهر ترمینال غرب: سوار اتوبوس مشگین شهر شدیم. خواب خیلی دلچسبی بود چون دمای هوای داخل  ماشین همش 9 درجه ناقابل بود! استرس (یعنی 4درجه از دمای یخچال خونه مون بیشتر!)  جاده اردبیل به مشگین واقعا زیبا و دیدنی بود. هر دو طرف جاده پر از گلهای بنفش و قرمز بود.  تا چشم کار میکرد گل های رنگارنگ بود که توی دشت و دامنه سبلان پاشیده شده بود. بغل 7 صبح  رسیدیم ترمینال مشگین شهر و از فریزرباس پیاده شدیم. یه قهوه خوه بود گوشه ترمینال که میگفتند پاتوق کوهنورداست! مهارت شاگرد قهوه خونه در آوردن شش تا چایی (استکان- نعلبکی) با یه دست و گذاشتنش روی تخت اونقدر برای ما جالب بود که برای فهمیدن رازش یه سری دیگه چایی سفارش دادیم و به دقت به دستش  و استکانها  خیره شده بودیم! شیطان از ترمینال  با یه سواری دربست (5 هزار تومن) رفتیم  روستای لاهرود.


تو میدون اصلی وقتی داشتیم وسایل  رو جمع و جور میکردیم با آقای صادقی راننده لندرور آشنا شدیم و با مبلغ 50هزارتومن که طی کردیم قرار شد ما رو تا جای که ماشین میره ببره!  آقای صادقی با حوصله کوله های مارو بالای ماشین بست و بعد از خریدن آخرین ملزومات به سمت شابیل حرکت کردیم. بعد از شابیل جاده خاکی شد. بعضی جاها عبور خطرناک بود و باید از ماشین پیاده میشدیم !  قبل از رسیدن به حسینیه یک جوی آب کوچک جاده را قطع میکند که به قول آقای میرنوری اینجا ابتدای مسیر صعود به یخچاله. با آقای صادقی برای برگشت هماهنگ میکنیم و کوله ها را برداشته و یال را مستقیم صعود میکنیم. کوله های بچه ها خییلی سنگینه! به همین خاطر حرکتمون خیلی کنده. هرچند که فرصت زیاد داریم و نباید خودمون رو خسته کنیم. از دو تا کمپ رد میشیم و بالاتر از همه کمپ خودمون رو (دو تا چادر) برپا میکنیم.  با وجود هوای سرد تمام غذاهای پخته شده ی بچه ها خراب شده بود که  مسمومیت خفیف چند نفرو به همراه داشت. 

 

 صبح ساعت 5:30 بیدار شدیم. متاسفانه چون آب کم برده بودیم نفری نصف لیوان چایی بیشتر بهمون نرسید. کمبود آب کلا تو این برنامه فشار خیلی زیادی به همه وارد کرد. واقعا ارزشش رو داشت که کمی سنگین تر کوله کشی میکردیم اما آب به اندازه با خودمون میبردیم. ساعت 7 صبح از پای چادر ها حرکت میکنیم. از یک شیب تند برفی صعود میکنیم.

 بعد از یک ساعت ونیم به پای یخچال میرسیم. سه تا کرده ی دو نفره صعود رو شروع میکنیم.

به گفته بچه ها  دو- پنچم  یخچال زیر برف بود.  طول چهار برای رسیدن به یخ و زدن کارگاه  مجبور شدیم نیم برف رو بکنیم تا به یخ برسیم.  به خاطر کمبود پیچ توی هر کارگاه یک آبلاکف هم میزدیم.  با این حال کار کردن با پیچ یخهای گریول واقعا لذت یخنوردی رو دوچندان کرد. سه طول رو هم با سخمه تبر صعود کردم.

پس از سه ساعت  و پنج طول صعود از یخچال در اومدیم. بچه ها مشغول استراحت شدن اما من به عشق دیدن دریاچه فیروزه ای سبلان راه افتادم. ولی وقتی رسیدم قله اثری از دریاچه نبود.  کل دریاچه زیر یخ بود! خیلی حالم گرفته  شد. و از همه جالب تر اینکه به جز ما هیچکس رو قله نبود! اینکه تو این تعطیلات هیچکس تصمیم نگرفته بود بیاد سبلان واقعا عجیب بود!

از سمت چپِ مسیری که صعود کرده بودیم با احتیاط فرود اومدیم. بعضی قسمت ها که هم برف نامطمئن و هم شیب زیاد بود با کارگاه کلنگ فرود اومدم. ساعت 4 بعد از ظهر خسته و تشنه رسیدیم به چادرها.  ساعت 6 هم همه  وسایل رو جمع کردیم  و فرود اومدیم.  هرچی پایین تر میرفتیم مه غلیظ تر میشد اما در کل میبایست کمی متمایل به راست فرود میرفتیم. لب جاده منتظر آقای صادقی بودیم. جاده سکوت عجیبی داشت.

  وقتی آقای صادقی اومد و کوله ها رو بار زدیم و راه افتادیم بهمون گفت که امروز  کوه رو بستند و به هیچ کوهنوردی اجازه صعود ندادند. حتی کوهنوردایی که تو حسینه بودند رو مجبور کردند جمع کنند و برگردند پایین! آقای صادقی گفت برای اینکه به ما قول داده بوده که میاد دنبالمون از مسیر دیگه ای خودشو رسونده و به پلیس گفته یک تیم اون بالاست که حال یکی از خانم های تیمشون خیلی بده..  اگه راننده زرنگی نمیکرد ما مجبور بودیم کل مسیر تا شابیل رو پیاده برگردیم. به جرم اینکه چهارده خرداد رفته بودیم کوه. تازه هنوز معلوم نبود اون پایین چه سرنوشتی در انتظارمون بود. احتمالا چند تا سرباز با کلاشینکف منتظر بودند تا ما برسیم و دستگیرمون کنند. نیشخند چون ظاهرا خیلی ناراحت بودند که تیم ما با خوش شانسی قله رو صعود کرده و اونها  نتونسته بودند ما رو برگردونند! باورش خیلی برام سخت بود. نمیدونم کوهنوردی چه ربطی به مسائل دیگه داره!! قرار شد من نقش مصدوم رو بازی کنم. وقتی رسیدیم به شابیل و جاده ای که توسط ماشین پلیس بسته شده بود فهمیدم واقعیت داره و من خواب نیستم! خوشبختانه اونها حواسشون به ما نبود و ما با سرعت از کنارشون رد شدیم. اما کمی جلوتر محلیها بهمون گیر دادند. ماشین متوقف شد. خیلی مشکوک به ما نگاه میکردند و به ترکی یه چیزایی میپرسیدند. فقط رشید  (که ترکی بلد بود) جوابشون رو میداد. اونا با هرکی حرف میزدند فقط رشید جواب میداد. چشمک حس آدمی رو داشتم که  میخواد بی مجوز از مرز رد بشه. آخه یه قله رفتن که نباید این همه استرس داشته باشه؟!! خلاصه با مصیبت  از دست اونها هم فرار کردیم.  آقای صادقی گفت یک تیم از اهواز اومده بوده. داشتند گریه میکردند و التماس که اجازه بدن صعود کنند. چون از راه دور به عشق سبلان اومده بودند اما ظاهرا فایده ای نداشت. اولش فکر میکردم راننده برای اینکه کار خودشو بزرگ کنه و احتمالا پول بیشتری بگیره  داره  خالیبندی میکنه اما وقتی به چشم خودم دیدم باورم شد. قبل از لاهرود یه مینی بوس کنار جاده بود و چند نفر دورش راه میرفتند و قدم میزدند.  تا لندورو ما رو با چند تا کوله کوهنوردی دیدند پریدند وسط جاده و ماشین ما رو متوقف کردند. به ما گفتند شما چطوری رفتین بالا؟ صعود کردین؟ پلیس جلوتونو نگرفت؟  با حسرت  و ناراحتی خیلی زیاد به ما نگاه میکردند. اونها هم از مشهد اومده بودند! وااای خدای من! از مشهد با مینی بوس بیای اردبیل و بعدش نگذارن بری کوه!  اگه من بودم با تبر یخ  میکشتمشون.قهر   سوالی که برام پیش اومد این بود که  آیا به بند کشیدن کوهی چون سبلان با هماهنگی هیئت کوهنوردی اردبیل انجام شده یا یک حرکت خودسرانه بوده؟ یا شاید اصلا برای تعمیر پناهگاه و بازسازی جاده و به خطرنیفتادن جون کوهنوردا اینکارو کرده باشن!! نمیدونم!  امین هم مطلب جالبی از این وضعیت با عنوان  "حکومت نظامی در سبلان" نوشته !

 لاهرود خونه آقای صادقی لباس عوض کردیم و تو لاهرود شام خوردیم. با یک سواری دربست (30 هزار تومن) رفتیم اردبیل که به اتوبوس ساعت 11 شب برسیم. فقط فکر میکردم که چطوری 5 نفر (به جز راننده) با اونهمه کوله و وسایل که تو وانت هم جا نمیشد با سواری (پژو 405) رفتیم اردبیل!! از خود راضی  خوشبختانه به اتوبوس رسیدیم و 7 صبح دوشنبه ترمینال غرب بودیم.

نفرات شرکت کننده: محمود میرنوری- امین معین- رشید صمد زاده - احسان کنعانی - مهسا مطیعی - آنا فراهانی

 

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :