آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سالی که گذشت ...

یه سال دیگه هم از عمر من و تو گذشت ...

چقدر قدر دونستیم ؟

چقدر خوب بود ؟

چقدر بد بود ؟

چقدر خود ِ ما توی خوب یا بد بودنش سهم داشتیم ؟

خنده هامونو بیشتر به خاطر میاریم یا گریه هامونو ؟

.

    توچال - شیرپلا - 25 اسفند 91

.

این پست قراره آخرین نوشته امسال باشه . سالی که مثل برق و باد گذشت. مثل پارسال و سالهای اخیر!  به قول مادرم این کوتاهی سال ها،  کوتاهی عمر ماست و بی برکتی زندگی ها! نمیدونم چه بلایی داره سرمون میاد. به هرحال 91 سال پر فراز و نشیبی بود. پر از تجربه های جدید که بعضی هاش رو حتی فکر نمی کردم تجربه کنم اما اتفاق افتاد. مثل صعود دیواره علمکوه. بعضی هاشون هم مطمئن بودم که اتفاق می افته و در آخرین لحظات نیفتاد. مثل سفر به ژاپن.  از اتفاق افتادن  و نیفتادن هیچکدوم ناراضی نیستم. حس میکنم یکجا چند سال بزرگ شدم و چیزهای زیادی یاد گرفتم و خودم و دنیا رو بیشتر شناختم و تجربه کردم. از اضطراب مصاحبه شدن در یک سفارت به زبان خارجی بگیر تا لذت آشنایی با دوستای جدیدی که دری تازه از دنیا رو به روم باز کردن و بعضی هاشون  بهم کمک میکنن تا هر از گاهی فراموشی و سبکی رو تجربه کنم. بیتا کاظم گلشاد رضا گلنوش آمنه زهرا شهلا کمال صادق و مریم و ... کسانی بودن که تو این سال به دایره دوستانم اضافه شدند و چه افتخار بزرگی برای من.. اما شاید یکی از ضعف های  امسالم دوری از کوه بود. اونطور که دوست داشتم نتونستم  برنامه برم. هرچند وقتی اونها رو لیست کردم با خودم گفتم بازم خدا رو شکر.  خیلی ها رفتن یه یکی از این برنامه ها هم براشون آرزوئه!

سال 91 رو با درفک سرسبز  شروع کردم و در امتدادش سری به سپیدی خط الراس کلون بستک تا سرکچال زدم. رقص برفهای کلون بستک، یک برنامه برفی و یخزده رو تو ذهنم جرقه زد و منو تا مشکین شهر کشوند که برای دیدن دریاچه یخزده سبلان از مسیر یخچال شمالی  با تبر و طناب همراه بشم. ... گذشت و تابستون از راه رسید و من برای فرار از گرمای تموز راهی حصارچال شدم.  شب، طبیعت با تگرگی زیبا بهمون خوش آمد گفت و روز اجازه داد با پیمودن گردون کوه تا خرسان  قله هایی مغرور و زیبا رو به نظاره بنشینیم... غرورِ بلند این کوه ها منو  وسوسه کرد که خودمو بین بلندیها و دنیای عمودی ها دوباره پیدا کنم. پس از تمرینهای پی در پی در پل خواب با هزار امید و نگرانی راهی علمکوه باشکوه شدم. وقتی استوار و مطمئن پای دیواره رسیدم و سنگ سخت گرانیتیش رو لمس کردم یکباره تمام غرورم رنگ باخت. خودمو در برابر آن هیبت بلند چقدر کوچک دیدم! حتی وقتی شب رو وسط اون دیواره تا صبح سر کردم کوچیکی خودم و بزرگی دنیا رو بیشتر احساس کردم...

شاید دست تقدیر بود که با حادثه ای که منجر به شکسته شدن پام شد، ماه ها از کوه دور موندم. تا اینکه پاییز هفت رنگ که همیشه منو با زیباییش مست میکنه از راه رسید و اینبار هم در مقابل طنازی هاش تو خونه  تاب نیاوردم و راهی پهنه سار و زرین کوه شدم... حتی با پای نیم شکسته ام  تنوره شروین رو صعود کردم. صعودی که حس نابش به درد و رنجش می ارزید... زمستون شد و چند بار اسکی رفتم و چند تا توچال تا اینکه بازم دست تقدیر منو به کرمان سرزمین شگفتیها برد. اونقدر از کرمان  خوشم اومد که غبطه خوردم چرا زودتر از اینها نیومده بودم! روی شن های داغ شهداد قدم زدم و برای کوهای پربرف هزار و جوپار و لاله زار از دور دست تکون دادم به امید روزی که دوباره برگردم و صعودشون کنم...

و در نهایت 25 اسفند آخرین برنامه سال 91 رو با قله خاطره ها،  توچال،  به پایان رسوندم...

بی انگیزگی  و کم کاری بزرگترین انتقادی بوده که همیشه از خودم داشتم اما وقتی به این برنامه ها پشت سر هم فکر می کنم می بینم که هر کدومش چه تلاش و همتی پشتش بوده و کمی به خودم امیدوار میشم.  میدونم که این برنامه ها تموم شدنی نیستند. حداقل تا وقتی پای رفتن داشته باشم کوه رو ترک نمیکنم.  اما مهمترین فکری که این روزهای پایانی سال منو به خودش مشغول کرده خودم هستم. خودی که بودم و این اواخر بی صدا گم شدم یا خودی که نبودم و حالا شده ام و دارم باهاش کلنجار میرم. شاید من دیگه اونی که بودم نباشم، اما مهم اینه به رسیدن به چیزی که منو راضی کنه در آینده امیدوارم...

 برای تمام شما دوستانی که اینجا رو میخونین سلامتی،  دل خوش و رضایت در سال جدید آرزو میکنم.

                سال نو مبارک

 .

...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :