آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

تقديم به عزيز مهربانم

 

تو نيستی که ببينی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها است.

چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست.

چگونه جای تو در جان زندگي سبز است !

هنوز پنجره باز است،

تو از بلندی ايوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمدانی ها،

به آن ترنم شيرين،

                          به آن تبسم مهر،

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان ،

که در نبودن تو ،

مرا به باد ملامت گرفته اند ؛

ترا به نام صدا می کنند !

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،

کنار باغچه ،

                 زير درخت ها ،

                                      لب حوض،

درون آينه پاک آب می نگرند !

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :