آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کوهنوردی تجلی انسانیت

از خیلی وقت پیش برنامه دماوند توی ذهنم بود تا اینکه یکی از دوستان جدیدالکوهنوردم  که از مدتها قبل نسبت به دماوند ابراز علاقه میکرد گفت الان بزرگترین آرزوش اینه که دماوند رو صعود کنه. در مقابل اون همه انگیزه و شور و اشتیاق تسلیم شدم با گلنوش راهی جنوبی دماوند شدم.

گلی واقعا خوب بود و خیلی سبک صعود کرد. موقع شبمانی توی بارگاه هم با اینکه تا به حال پا به ارتفاع 4000 متری نگذاشته بود اصلا نشانی از ارتفاع زدگی  در او ندیدم.  میدونستم که از نظر روحی حسابی خودش رو برای این برنامه مهم زندگیش آماده کرده.  صبح جمعه هم ساعت 5:30 از بارگاه  حرکت کردیم. نور چراغ روستاهای نوا و نیاک  و حتی تهران چشم نوازی میکرد. چراغ پیشونی کوهنوردانی که از دو سه ساعت قبل صعودشون رو آغاز کرده بودند هم یک زنجیر نورانی تا قله ایجاد کرده بود. صحنه هایی که یکروزه روها هیچوقت اونها رو نمیبینند. خیلی راحت ساعت 10:30 صبح به قله رسیدیم و خوشحالی و عکس یادگاری و اشک شوقی که گوشه چشم گلی رو خیس کرد.  

خب تو این برنامه اتفاقای ناخوشایندی هم افتاد. شب توی بارگاه یکی از کوهنوردان بی منطق با مسئول اونجا دست به یقه شد و جلوی چند تا خارجی دعوا و حرفهای رکیک اونهم به خاطر مساله واقعا ناچیز بستن در ورودی.  صبح هم  نزدیک قله و دهانه گوگردی که تقریبا همه برای تماشا توقف کوتاهی کرده و عکس و فیلم میگرفتند، ما هم منتظر بودیم تا برای عکس گرفتن نوبتمان شود. وقتی داشتم از گلی فیلم  میگرفتم  مردی به ما نزدیک شده و با دست اشاره کرد که از آنجا برویم. من که فکر میکردم  نگران این است که گوگرد به ما آسیب بزند گفتم مشکلی نیست الان میریم. اما او تحمل نکرد و اینبار محکم تر مرا هل داد. مقاومت کردم دوباره هل داد طوری که تعادلم را از دست دادم و نزدیک بود زمین بخورم. اینبار با عصبانیت داد زد مگه نمیگم برید اونور میخوام  عکس بگیرم. تازه متوجه شدم که منظورش چیه. همچنان غرغر میکرد که یکساعته منو معطل کردین و ....  اصلا نمیدونستم باید چی بگم؟! شاید اگه اونجا کوه و خصوصا دماوندکوه نبود برخورد دیگه ای میکردم اما گلی رو از اونجا بردم که بیشتر از این آبروی کوهنوردا نره.  اونقدر از این اتفاق شوکه شده بودم که توی قله یه بار دیگه فیلم رو نگاه کردم. دقیقا ثانیه  پانزدهم فیلم بود که او مرا هل داد.  یعنی کسی که برای رسیدن به قله دماوند ساعتها و شاید روزها رنج صعود را تحمل کرده بود ، به اندازه 15 ثانیه همراهی و همکاری را تاب نیاورده بود.

راه برگشت از قله هم میشمردیم بطری های آب معدنی ، قوطی های فلزی ،  پلاستیک شکلات و بیسکوییت و زباله هایی که توسط این عاشقان کوهستان ایجاد شده بود و انگار تمومی نداشت.

"کوهنوردی یک روش زندگی است. روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود.روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود. راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست. ناجی بی منت یکدیگرند. گروه می سازند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود. مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد. قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق. عشق به طبیعت، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست.کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت، ورزش ما نیست، باور ماست، زندگی ماست. به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است "(ادموند هیلاری)

اینها جملاتی بود که گلنوش را عاشق کوهنوردی و کوهنوردان کرده بود . امیدوارم دیدن این صحنه ها  او را دلزده و پشیمان نکند! 

.

.

.

.

.

.

. . . . . . . . .

در راه بازگشت از بارگاه سوم دیدن دوباره  آقای کیوان (پدر پویا)  که با کوله باری سنگین و دلی شکسته اما مصمم و استوار  به یاد پسرش قدم در راه دماوند گذاشته بود تاثیرگذار و غم انگیز بود.  یکماه پیش هم مادر سامان نعمتی را  درست همینجا  و با همین نیت دیده بودم. 

. . . . . . . . .

و در آخر دوستان عزیز صعود قلمی!  منو ببخشید که  امسال هم نتونستم در خدمتتون باشم. اما باور کنید دلم با شما بود و براتون آرزوی بهترین لحظه ها رو داشتم. صدریه جان، آقای صلاحی، مرتضی ، محمد، و .... به امید دیدارتان در برنامه های بعدی صعود قلم هستم.  انتخاب  هیت اجرایی جدید هم امیدوارکننده  بود.  برایشان آرزوی موفقیت دارم.  

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :