آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند و تجربه ای دیگر...

دماوند هم مثل دیگر قله های مرتفع  بیشترین آمار صعودها را در فصل تابستون به خودش دید . صعودهای متنوع و از مسیرهای مختلف.  اما حالا که فصل گرم  به پایان رسیده  کمی شرایط صعود فرق کرده. خصوصا  اینکه این روزها اختلاف دمای شب و روز کمی بیشتر شده و میبایست برای صعود شبانه  تمهیدات و تجهیزات بیشتری به همراه داشته باشیم در غیر این صورت  به دردسر می افتیم.  هفته گذشته به دماوند رفتم تا یک صعود انفرادی از دو جبهه  داشته باشم، اما با نادیده گرفتن این موضوع دچار مشکل شده و برنامه ام نیمه تمام ماند .

پنجشنبه بعد از ظهر راهی پلور و مسیر جنوبی  شدم و حدود 6:30 به بارگاه رسیدم. با وجود 4 بار صعود  قله در دوماه اخیر حس میکردم برای برنامه ای که توی ذهنم هست آمادگی مناسبی دارم. فقط میبایست صبح خیلی زود و آهسته شروع میکردم. اونشب توی خوابگاه با آلا ی نازنین و دوستش آشنا شدم که با مهربانی دو تا تخت شون رو سه قسمت کردند که من هم بتونم اونجا بخوابم، ازشون ممنونم. ساعت 2 بیدار شده و ساعت 3 صبح از بارگاه  حرکت کردم .  مهتاب تمام دامنه دماوند تا قله و از دریاچه لار تا انتهای خط الراس دوبرار را روشن کرده بود. نسیم ملایمی در میان سکوت  کوهستان میوزید و کلا فضا فوق العاده بود و من خوشحال از اینکه این  ساعت  حرکت کردم.  برای  ذخیره انرژی تا پایان امروز با ریتمی آهسته تر از همیشه صعود کردم.

اما از آبشار یخی به بعد دمای هوا تغییر محسوسی کرد. از آنجا تا قله  با گورتکس و کت پر و سه تا دستکش پر و پلار و دو تا شلوار ضخیم  صعود کردم. یک تیم سه نفره که یک نصفه شب حرکت کرده بودند خسته و ناموفق به خاطر سرما بازگشتند.  انگشتهای دست و پایم بی حس شده و از درد تیر میکشید. حرکت دادن هم فایده ای نداشت و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که باید برگردم. البته در سایت هواشناسی دیده بودم که دما 19-  و باد 25 کیلومتر بر ساعته . اما فکر میکنم خیلی بیشتر از اینها بود.  مثل یک تکه سنگ سرد خودم را تا اول تپه گوگردی رساندم. آنجا خورشید طلوع کرد و کمی  دما بالا رفت اما متعاقب اون شدت باد نیز چند برابر شد.  مجالی برای در آوردن عینک از ته کوله با آن دستکش های ضخیم نداشتم و تصمیم گرفتم بدون عینک این قسمت آخر را صعود کنم که  باعث شد  شن ریزه و گوگرد چشمهایم را اذیت کند. 7:30 صبح به قله رسیدم. (قبلا همیشه حوالی ظهر قله بودم که هوا گرمتر بود) بطری آبم که صبح از بارگاه پر کرده بودم توی کوله یخ زده بود. یه ربع اونجا تنهایی نشستم و به مسیر غربی که میبایست الان فرود میرفتم فکر کردم.  میدونستم تا دو سه ساعت دیگه هوا خوب میشه . اما شرایط صعود صبحگاهی توانی برایم نگذاشته بود و از همانجا برنامه ام را نیمه تمام رها کرده و از راهی که آمده بودم برگشتم.  

این برنامه هم رفت تا سال دیگه. البته مرداد... ! چشمک

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :