آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

علم کوه و اوراز

.............

چهارشنبه 10:30 شب از تهران حرکت کردیم. جاده کمی شلوغ بود خصوصا از کرج تا نزدیکی های سیاه بیشه. یک کامیون خربزه تو جاده چپ کرده بود و تمام خربزه ها و هندوانه هایی که سالم مونده بود را مجانی میدادن به مردم که از اونجا رد میشدند. ساعت 2:30 رسیدیم رودبارک اما قرارگاه همه خواب بودند و هر چی در زدیم کسی درو برامون باز نکرد. ما هم درست پشت در قرارگاه دو تا چادر زدیم و خربزه خوردیم ساعت نزدیک 3:30 صبح بود که رفتیم تو کیسه خوابها و صبح ساعت 6 با صدای بوق ماشین ها که میخواستند از حیاط بیان بیرون از خواب بیدار شدیم. مسئول قرارگاه رودبارک صبح اومد و به عنوان خوش آمد گویی و اظهار تاسف که دیشب به ما جا نداده 600 تومن ازمون گرفت!!  مستان و امیر ساعت 6 با لندرور رفتند گوسفند سرا و از اونجا بارشون رو دادند قاطر تا سرچال. ما (من - حمید - صادق - میثم) کوله هامون رو خودمون بالا بردیم وتا بریر هم پیاده رفتیم البته بین راه  گروه رشتی ها ما رو سوار کردند.ساعت 10:30 راه افتادیم. رودخانه اول آب نداشت اما رودخانه دوم پرآب بود. با توجه به وزن کوله ها سرعتمون بد نبود و ساعت 2:15 به پناهگاه سرچال رسیدیم. برخلاف تصورم پناهگاه خلوت بود توی اتاق پایینی مستقر شدیم. بعد از ما گروه ها تا شب یکی یکی آمدند. اون دو نفری که زود تر از ما راه افتاده بودند امشب رفتند علم چال خوابیدند تا فردا انرژی کمتری برای صعود مصرف کنند. ولی ما مجبور شدیم سرچال بخوابیم.چون بچه ها کیسه خواب و زیر انداز نداشتند. حمید پارسال پاییز اومده بود سرچال بارگذاری کرده بود برای زمستون. خنگول! به قول خودش سی تا کنسرو مائده و بیست تا باطری کمپوت  کیسه خواب زیراندازو ....!! و به امید اونا وسیله و غذای زیادی با خودش نیاورده بود . البته من اینو وقتی که شروع به حرکت کردیم فهمیدم که دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی رسیدیم همانطور که فکر میکردم تمام اون بار ها را برده بودند دریغ از یک باطری نیم قلمی!!! آخه اونا رو توی خود پناهگاه زیر یکی از تخت ها بارگذاری کرده بود حالا بعد یکسال اومده بود انتظار داشت همانجا سر جاش باشه!!!! شب هوا صاف و پرستاره بود درست همان موقع که ما درحال تماشای رعد برقهای بیشمار و زیبا روی رودبارک بودیم اون پایین داشت باران می آمد. صبح ساعت 4 بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 5:30 به سمت علم چال حرکت کردیم. از اینجا به بعد را هیچکدام از بچه ها تا به حال نیامده بودند و در واقع من چون قبلا دو بار صعود کرده بودم ( البته نه از سیاه سنگها) راهنما شدم و سرقدم میرفتم. سرعتمون هم بد نبود آهسته و پیوسته و بدون استراحت رفتیم و یکساعت و ربع بعد زیر شیب ریزشی سیاه سنگها دوستانمون مستان و امیر رو دیدیم. کلا هفت نفر شدیم. یک ساعت طول کشید تا شیب اول مسیر و در واقع سخت ترین قسمت مسیر را رد کردیم چون یک گروه بزرگ کرجی جلوتر از ما بودند و مدام سنگ میریختند در نهایت توافق کردیم همه با هم صعود کنیم تا از خطر ریزش سنگ در امان باشیم. قسمت سیم بکسل ها ترافیک درست شده بود. من و دو تا از بچه ها از کنار سیم بکسل ها دست به سنگ بالا رفتیم و چه موقع صعود چه فرود اصلا به سیم بکسل ها دست نزدیم. تو پناهگاه  بیست دقیقه استراحت کردیم . بچه ها همه مصمم بودند به صعود و هوا هم خوب بود حالا دیگه تا قله راهی نمانده بود یک گروه بزرگ تهرانی هم از سمت حصارچال در حال صعود بودند. ساعت 2:30 روی قله ایستادیم. این صعود به پیشنهاد احسان عزیز و به یاد قهرمان ملی کشورمان محمد اوراز انجام شد. یادش گرامی. من که محمد اوراز را ندیده بودم اما از فضایل ایشون زیاد شنیده بودم و این صعود برای زنده نگهداشتن نام و یاد ایشان کمترین کاری بود که از دستم برمی آمد.

...................

...................من و مستان روی قله ۱۷/۶/۸۵

احسان جای تو هم خیلی خالی بود! و همینطور بقیه دوستانم٬ شقایق٬ میثمو....

 

مستان حمید امیر و میثم اولین بار بود که صعود میکردند. بهشون تبریک میگم و به میثم از همه بیشتر!! توی یکی ازپست هام (باز هم حادثه در دماوند)  آقای بهنام قاضی نوری کامنت گذاشتند و درباره اون فرد آماتور صحبتهایی داشتند که البته حرفشون درست بود اما این میثمی که من دیدم به نظرم یک استثنا است و دوست دارم اینجا اونو به بقیه معرفی کنم چون براش آینده درخشانی پیش بینی میکنم. میثم صابری متولد 1367 قبل از اینکه با ما یکروزه (هشت ساعته) دماوند رو صعود کنه فقط دو سه بار تا بند یخچال رفته بود و البته اونجا هم برای اولین بار که تونیک پوشید مسیر دولفر (آلبرت) رو کامل صعود کرد که باعث تعجب و تحسین همه شده بود. هنوزبه توچال حتی شیرپلا نرفته که دومین برنامه کوهنوردی اش برنامه دو روزه علم کوه و یک صعود موفق از مسیر سیاه سنگها !!! خدا سومی رو به خیر بگذرونه!! براش آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم شرایط نامناسب٬ باند بازی ها ٬ بی عدالتی ها و هزاران مشکل دیگر جامعه  کوهنوردی ایران اونو از راهی که انتخاب کرده  پشیمون نکنه.

 

ساعت شش عصر خسته و کوفته به سرچال رسیدیم . فقط یه چیزی خوردیم و کوله ها را جمع کردیم و برگشتیم پایین. نیم ساعت بعد هوا کاملا تاریک شده بود ماه از پشت کوه بالا میآمد و دره  را مه غلیظی پوشانده بود. این مه هم لحظه به لحظه زیادتر میشد. خیلی ترسناک شده بود و بچه ها ی شیطون از فرصت استفاده کرده و همش درباره روح و جن و پری  حرف میزدند و از موجودات عجیبی که توی کوه دیده اند!!! ساعت یازده شب به ونداربن رسیدیم. زمین خیس بود معلوم بود این دو روز اینجا بارندگی بوده. و همون موقع هم باران شروع شد و جاده در میان مه گم شده بود اما ما برای فرار از ترافیک فردا مجبور شبانه به تهران برگردیم ضمن اینکه شنبه هم فرصت کافی برای استراحت داشته باشیم.   

.................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :