آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دلتنگ کوهم ... دلتنگ خودم ... دلتنگ روزهای قاب شده در خاطرات ...

چهارسال پیش در چنین روزهایی  -  آذرماه 1388

فقط میتونم بگم یادش به خیر . . .

و

و

  

 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است

تو با خون و عرق این کوه را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان کن  درافتادی

تو را کوچیدن از این کوه ، دل بر کندن از جان است

تو را با سنگ سنگ این کوه پیوند پنهان است

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم !

. . .

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت .

 

(فریدون مشیری)

  . . .


..    

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :