آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

نقدی بر نمایش هم هوایی

در دو پست پایین تر مطلبی راجع به اجرای نمایش هم هوایی منتشر کردم. زمان اجرای این نمایش تا 26 اردیبهشت تمدید شد. کاظم فریدیان کوهنورد نام آشنا و همنورد و همراه  لیلا اسفندیاری نقدی بر این نمایش نوشته است که دعوت میکنم آنرا حتما بخوانید.

:


سارا بهرامی - بازیگر نقش زنده یاد لیلا اسفندیاری 

 

 

نمایش هم هوایی زیبایی های پرشماری را با کمترین امکانات به نمایش گذاشته است.

وقتی می گویم کمترین امکانات بیش از هرچیز توجه ام به  "شد جمهوری اسلامی بپا- که هم دین دهد هم دنیا بما- - - " جلب شده است.

همین پاراگراف کوتاه که با هنرمندی به نوشته اینسرت شده است شهامتی ستودنی از دست اندرکاران نمایش را نشان می دهد و نشان از دردمندی و مسئولیت شناسی هنرمندان این نمایش دارد.

بازی بازیگران در این نمایش مونولوگ که اساسن بازی ندارد دیدنی است.

همسر شهید را ندیده ام ولی خانم کردا فرصت کافی دارد تا با بازی ملیح و روان خود، زنی ساده و صمیمی که در حضور میهمانان نه چندان آشنا با وسواس و متانت کلمات را انتخاب می کند تا هم حس و دردش را بیان کند و هم آبرو داری کرده باشد را به ما بشناساند.

با دیدن فیلم های دادگاه شهلا به نزدیکی تحسین برانگیز بازی خانم اسکندری به او پی می بریم.

بازی نقش لیلا در نامتجانس ترین دکور و فضا کار بسیار سخت وشاید نشدنی است ولی خانم بهرامی با اجرای هنرمندانه اش از هیچ، چیزی ارائه می کند که برای دوستان و آشنایان لیلا یادآور خاطراتی از اوست. نوشته و کارگردانی هم مشکلی ندارد.

شخصیت های این قصه و وابستگانشان مثل همه انسانها در وجه بیرونی خود مورد قضاوت و تفسیر ناظران قرار دارند و هرکس در این جهان حق دارد هر پدیده ای را آنطور که دوست دارد و می فهمد ببیند و شرح دهد. لیلا و دیگر زنان این نمایش داستان زنانی را روایت می کنند که تا سر حد مرگ عاشق اند در حالیکه مورد بی مهری مردانشان قرار می گیرند. مردانی که به زندگی و عشق آنان ارج نمی نهند و در نهایت باعث مرگشان می شوند.

آنجا که همسر شهید می گوید: اگه خودتو به اون هتل نمی زدی چی می شد؟(نقل به مضمون)

آنجا که مرد کوه نورد سقوط لیلا را بهانه ای برای دعوا و ترک او می کند.

آنجا که مرد فوتبالیست در پیش چشمان معشوق خود به اتاق خواب همسرش می رود و در را می بندد.

در این نمایش همه زنها مظلوم و بی گناه و قربانی مردانی هستند که هر کدام به نوعی قدر و مرتبه عشق آنها را پست تر از خواسته های نامعقول و ظالمانه خود ارزشگذاری می کنند. از استناد و سازو کار و ربط قصه به آنچه  شهلا و همسر شهید را به مرگ رهنمون می کند بی خبرم اما در مورد لیلا که از تمام جزئیات زندگی اش باخبرم تحریف های هوشمندانه  و به موقع برای رسیدن به مقصود نویسنده که باورپذیر کردن مظلومیت لیلاست آنقدر زیاد است که نمی توان آنها را سهوی فرض کرد. اصرار به اثبات مظلومیت شخصیت های قصه، شخصیت نویسنده را بین فمینست، مدرنیست و لمپنیست سر در گم کرده است. جایی از عشق آزاد و بی قید و بند و جایی از نقش سنتی زن در جامعه مرد سالار و جایی از اصلاح طلبی مترقی، کلیشه به عاریت گرفته است.

با این همه هنوز نمایش نظریه ای قابل شنیدن ارائه می کند فارغ از اینکه برای هر نفر از مخاطبان چقدر قابل پذیرش است.

مشکل خارج از نمایش رقم می خورد وقتی کارگردان ادعایی وارونه را مطرح می کند:

"ما به آدم های حاضر و غایب این نمایش نگریستیم. نه قاضی شدیم که حکمی صادر کنیم، نه جانب داری کردیم که مشفقانه دل سوزی کنیم، نه نفی شان کردیم و نه قهرمان ساختیم، ما فقط به زندگی شان سرک کشیدیم."

مشکل وقتی حاد می شود که ادعای مستند بودن نوشته به ادعای قبلی افزوده می شود.

نویسنده درگفتگو با تیوال به اغیار توصیه می کند:

"من به توانایی رسیده ام که راست و دروغ را از میان قصه ای که راوی روایت می کند تشخیص می دهم!!! و کسانی که چنین توانایی را ندارند از نوشتن داستان مستند پرهیز کنند"

(نقل به مضمون)

در این نوشته سه مرد زندگی لیلا را بر او حرام می کنند به شکلی که مجبورش می کنند حلقه عشق اش را در بشقاب زندگی تف کند، غذای آماده را به سطل آشغال بریزد و لیلای به بار نشسته را از شدت درد، و در واکنش به قدر ناشناسی مردان همیشه ظالم به مسلخ ببرد.

مردان اول و دوم(پدر و همسر) هردو زنده اند و نیازی به مدافع ندارند.

و اما مرد سوم(من) که او را با ابراز عشق دروغین از ایتالیا برمی گرداند و در نهایت آنطور که در نمایش نوشته شده است به بهانه زمین خوردن لیلا و لگدی که در این حین به کمرش زده است او را ترک می کند. مادر و دوست دخترش برای آزار لیلا از هر فرصتی بهره می برند و در نهایت او را به مرگ راضی می کنند.

در این نمایش اشک آور، وقتی قهرمان مظلوم با عزمی ستودنی در کمترین زمان کوه نوردی قهار می شود و یا همچون ابوالفضل صحرای کربلا با بدنی شرحه شرحه از جراحی دیسک کمر و لگدهای دژخیم پا بر قله کوه های رفیع جهان می گذارد کاملن تنهاست.

اصرار نویسنده در اثبات نظریه اش او را مجبور می کند ناشیانه خود را به ناآگاهی و  (با کمی صراحت لهجه) به نادانی بزند.

او نمی داند که جراحی دیسک کمر دوره نقاهتی دارد که پرستاری سنگین و طاقت فرسایی را می طلبد. او نمی داند که کوه نوردی کاری گروهی است و بدون مربی و همطناب و دیگر عوامل نمی توان قله ای را صعود کرد. و او بسیاری دیگر از اصول و قوائد جهان ماده و فراماده را نادیده می گیرد چون در مرثیه سرایی هدف جاری کردن اشک است نه اصول منطق.

تو گویی نویسنده باور دارد که لیلا با توانی برآمده از نیروی عشق به این قله ها نازل شده است و پس از آن در فرودی فداکارانه به جامعه و به مردان ناسپاس آن پیوسته است.

مربی و پرستار و یار و همدم و هم طناب نادیده گرفته می شود ولی هنوز میزان اشک آوری صحنه نمایش نویسنده را آنچنان که باید راضی نکرده است.

مادری لمپن و گستاخ و بی ادب و دوست دختری وقیح و خبیث برای زجر او و خراب کردن لحظات شیرین زندگی اش در بزنگاه ها جلوی چشمش ظاهر می شوند و به او دهن کجی می کنند تا او از زندگی دست شسته به مرگ پناه ببرد.

دستم به نوشتن نمی رود چرا که نگرانم در عکس العمل به عمل نویسنده مدعی مستند نویسی ارزش  و اعتبار آنچه من، خانواده ام و دیگر دوستان لیلا برایش کرده ایم را ملکوک کنم.

پس فارغ از ادعای عجیب نویسنده و کارگردان و نقشی که در این نمایش برایم در نظر گرفته شده است از نویسنده و کارگردان می پرسم:

آیا تبدیل نمودن لیلای فاعل و عمل گرا به افسرده ای روانی که در عکس العمل به رفتار ناشایست مردان  ناسپاس زندگی اش آگاهانه خود را به کشتن می دهد ظلمی آشکار به لیلا و همه زنهای توانمند و همه انسان های فاعل و فعال نیست؟

 

 

---- کاظم فریدیان ----

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :