آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یک دو سه

یک :

پنجشنبه همایش تحقیقی کوهنوردی و فضای مجازی برگزار شد. درست است که تعداد شرکت کنندگان از نظر کمی ، قلیل بود اما کیفیت برگزاری همایش و مقالات بسیار خوب و مفیدی که ارائه شد سطح آن را بالا برد . به نظرم مهمترین دلیل آن کمیت ، ساعت و روز برگزاری بود. پنجشنبه صبح که اکثرا یا برنامه کوهنوردی بودند یا سر کار . این را با توجه به پرس و جویی که از اکثر دوستانم کردم میگویم. دوم اینکه موضوع همایش مخاطب خاص داشت و عموم کوهنوردان را شامل نمی شد. مطالبی که ارائه شد برای یک کوهنورد غیر کوهنویس و غیر ویلاگنویس می توانست خسته کننده باشد. به هرحال من هم از مطالب ارائه شده استفاده کردم و هم دیدار دوباره بزرگان و فعالان  کوهنوردی از جمله آقایان زارعی ، ثابتیان ، محمدی ، عقدایی ، منصوری، ثابتی، رضایی،  آفرین زاد، میرنوری و دکتر بهپور و آقای حبیبی عزیز و  دیگر دوستان باعث خوشحالی بود. از همنورد خوبم مژگان همتی برای زحمتی که جهت تهیه  مقاله "کوهنوردی ، اینترنت و مباحث حقوقی" کشیدند و از راهی دور برای ارائه آن به تهران آمده بودند ، تشکر میکنم.  همچنین از دوستان دیگر که از شیراز و شهرهای دیگر آمده و با مقالات و مطالب خود مارا مستفیض نمودند.

..........................................................................................................

دو :

 بلافاصله بعد از همایش ، همراه بیتا و کاظم  راهی ناندل شدم و شب را در منزل آقای صالحی ماندم. صبح جمعه ساعت 4 نیسان منتظرمان بود که مارا به ابتدای مسیر شمالی ببرد. ساعت 5 صبح از "کت و پل" حرکت کردیم. سه ساعت و ربع بعد به "چهار هزار"  و  2 ساعت بعد به "جانپناه پنج هزار" رسیدیم. هر دو پناهگاه به تازگی تعمیر و رنگ آمیزی شده بودند و زباله ها در گونی های بزرگ جمع شده و پراکنده نبودند که جا دارد از کوهنوردان خراسانی  تشکر و قدردانی کنم. فقط جای یک جارو دستی در هر دو جانپناه خالی بود. اگر بود حتما آن خرده نان ها و آشغال های مختصر را هم میشد تمیز کرد. هوا ، برخلاف پیش بینی سایت های هواشناسی که نوید هوای برفی و ابری را داده بودند ، نسبتا خوب به نظر میرسید. استراحت کردیم و  راس ساعت 12 راهی قله شدیم. آخرین باری که اینجا آمده بودم سال 89 بود. نمیدانستم طی این سالها تغییراتی در مسیر شمالی بوجود آمده است. این عدم آگاهی باعث شد همان راه سابق را که از سمت راست گرده سنگی بود بروم.  همان مسیری که طنابهای پلاستیکی سفید و زرد رنگ کوهنوردان را برای عبور از مسیرهای سنگی کمک میکرد. غافل از اینکه مدتی است طنابها جمع آوری شده و مسیر اصلی کلا به سمت چپ گرده سنگی منتقل شده است. (مسیری که قبلا فقط برای فرود از آن استفاده میکردم)  همین باعث شد چندبار  دست به سنگ شویم و از روی یخ و برف عبور کنیم و در نهایت به یک تکه یخ بلور بسیار محکم برسیم که حتی کلنگ و نیش کرامپون هایمان نیز به آن کارساز نبود و ناچارا با احتیاط زیاد راهی که آمده بودیم برگشتیم و با دست به سنگ کوتاهی روی گرده سنگی و در نهایت به سمت چپ  رسیدیم. دوست داشتم این موضوع را حتما اینجا بیان کنم تا شاید کمک و راهنمایی برای دیگرانی چون  خودم باشد.

ساعت 5 بعد از ظهر به قله رسیدیم. هیچ کس جز ما سه نفر آنجا نبود. فرصتی برای گشت و گذار نداشتیم. از پشت سنگهای قله جنوبی تراورس کرده و خود را به تپه گوگردی و شن اسکی مسیر جنوبی رساندیم و حدود ساعت 7:30 عصر به بارگاه سوم و بعد از کمی اسراحت ساعت 10:30 شب به گوسفند سرا رسیدیم.

damavand34 -11/6/93

...............................................................................................................

سه :

گاهی آدم ناخواسته وارد یک بازی کثیف، به سان مرداب ، میشود و هرچه تقلا میکند که از آن خارج شود بیشتر فرو میرود. نمیدانم راه چاره چیست.  توصیه خیلی ها پرهیز از دیوار شکسته و ... است. اما گاهی نمیشود ساده از کنار هرچیزی گذشت. لازم دیدم در خصوص پست اخیر حسام  و کامنتی که آنجا گذاشتم و جوابی که در وبلاگ دیوار نوشته  دریافت کردم توضیحاتی دهم.  اما چون نوشتن این سطور و بیان آنها نه خواسته من است و نه باب میل خوانندگان منصف و محترم، آن را در ادامه مطلب مینویسم تا هر کسی که این غائله را دنبال میکند و برایش مهم است، بخواند. با عرض پوزش!

 


از حرفی که اسمعیل به روشنک زده و جوابی که روشنک به اسمعیل داده بود حس بدی پیدا کردم. به نظرم نه اسمعیل باید آن کامنت را مینوشت -  چون زندگی شخصی هر کس به خودش مربوط است -  و نه روشنک چنان پاسخی میداد. من در جواب پی نوشت حسام که گفته بود: "تا به حال اینقدر نخندیده بودم" نوشتم :"ولی من اصلا خنده ام نگرفت!"   منظور  و نیتم تماما حسی بود که در بالا گفتم.(البته این توضیح را اضافه کنم که زمانی که من آن کامنت را نوشتم پست حسام فقط یک پی نوشت داشت و پی نوشت دوم بعدها اضافه شده است) از آنجا که وبلاگ دیوارنوشته جز فیوریت های روزانه ام نیست با پیامک یکی از دوستانم فهمیدم در آنجا چیزی راجع به من نوشته شده. وقتی مراجعه کردم  دیدم روشنک کامنت مرا تعبیر خود کرده و برآشفته و با تمسخر و هجو ، آنرا تحریف و چنین پاسخی داده است:

"مگه من جوک تعریف کردم که بخندی؟.. شما آبجی اسمعیلی مگه؟.. آخی!.. دلم سوخت واسه اون دل نازکت.. هی میگم زیر 18 ساله ها و بیماران قلبی و حساس به این وبلاگ قدم رنجه نکنند و نخوانند ولی کو گوش شنوا!.. در هر صورت اگر دلتون شکسته امیدوارم دیگه اینورا پیداتون نشه که دوباره نشکنه.. یه دویست بار دیگه که دماوند رو از جبهه جنوبی صعود کنی چشم حسود کور و گوش شیطون کر به حق این پنج تن این شالاه که پیشکسوتان متشخص کوهنوردی ایران جایگاهی رفیع به عنوان بیربطترین و منفورترین خاله خانباجی کوهنورد ایرانی در رکوردهای گینس برات در نظر میگیرن.. اون خورده شیشه های قلب شکسته فضولت هم رفو میشه یادت میره.. غصه نخور!.. : )) .. "

در عین ناباوری برایش کامنتی خصوصی گذاشتم :

" سلام خانم روشنک.

دوست دارم برم سر اصل مطلب.

در پی نوشتتون نوشتید: "هر چه فکر کردم دلم راضی نشد در کامنتهای دریافتی تغییری صورت دهم .." اما عزیز من شما که کامنت منو کاملا برعکس کردید و به تعبیر خودتون مطالبی بهش اضافه کردید. مخاطب من حسام بود که نوشته بود "تا حالا اینطوری نخندیده بودم". منظورم این بود که کلا این ادبیات رو بین دوستان و همنوردان و وبلاگنویسان نمی پسندم. چون هم شما یک شخصیت حقیقی و شناس برای من هستید و هم اسمعیل. هر دوتون برام قابل احترامید و این طرز صحبت کردن منو خیلی اذیت کرد. میدونم. میدونم.. شما مختارید با هر کسی هرجور میخواهید برخورد کنید. اما من نظرمو گفتم اون هم به حسام. این حجم دشمنی و ناراحتی شما به سوی من برای چیه؟!! نمیفهمم.

زیاد نمیشناستمون و کنکاشی هم در این مورد نکردم. فقط میدونم قلم خیلی خوبی داری و گاهی شده سه چهارتا از پستهای طولانیتونو خوندم و اتفاقا خیلی هم بهم چسبیده و از شخصیت مستقل و محکمت خیلی خوشم اومده. هرچند انتقاداتی هم بهت وارده همونطور که من و همه آدمها نقاط ضعفی داریم که اینجا نمیخوام راجع بهش صحبت کنم. اما خب برام جالب بود هیچ وقت فکر نمیکردم منو تا این حد بشناسید و تا این حد (متاسفانه) ازم متنفر باشید!! [ناراحت]

آ... راستی!

میدونی من کلا میونه خوبی با کامنت خصوصی و فیلتر و تایید و ... ندارم. همیشه آرزوی دنیایی آزاد داشته ام . آزادی بیان و اندیشه. هرچند در کشور و فرهنگ ما هنوز این یک رویاست.

کامنت رو خصوصی ارسال کردم چون نمیخواستم فکر کنی میخوام از خودم دفاع کنم یا مقابله به مثل. میخواستم این غائله فروکش کنه و اگه سوتفاهمی بین ماست ( بین من و تو) حل بشه.  بازم اگه صلاح دونستی یا خواستی میتونی عمومیش کنی.

به امید دیدار "

و امیدوارم بودم روشنک به اشتباهش پی ببرد و مرا آنطور که هستم بشناسد ولی با جوابی که دریافت کردم باز شوکه شدم :

" چون نوشته بودی که خصوصی باشد من هم نمایشش ندادم. چرا آنقدر جدی گرفتی دختر خوب؟ این هم مثل همان طنزهاییست که دوستانت می نویسند و شما پایشان هورا می کشید و ذوق می کنید و تشویق می کنید. البته من مثل انها تهمت و افترا نمی زنم به کسی که هرگز نه دیده ام و نه می شناسمش فقط به خاطر اینکه جزو نوچه های رفیقی هستم و به این ترتیب بخواهم با خودشیرینی جلب توجه کنم و ارادتم را به آن رفیق کذایی ثابت کنم. آن ایرادی را هم که گرفته بودی نکته طنز ماجرا بود که نگرفته بودی.. فکر می کردم باهوشتر از این حرفها باشی!.. : )) .. من از کسی متنفر نیستم بلکه به نفرتی که شما و دوستانتان از من دارید پاسخ داده ام. راستش را بخواهید ذوق زده گی کودکانه یک آدم بالغ بزرگسال باسواد و پر ادعا را پای هر متن احمقانه و ناقص و پر کینه و مغرض را که به من توهین می کرد و افترا و تهمت میزد درک نکردم!.. فکر می کنم معنی نفرت خالص بیربط همین باشد و گر نه خیالت جمع وقت برای این چرندیات خاله زنکی احمقانه مورد علاقه شما و دوستانتان ندارم. همیشه هم د وست داشتم دلیل این رفتار را بفهمم اما شما بی نزاکت تر و بی منطق تر از این حرفها بوده ای که سعی کنی در مسائلی که ربطی به شما ندارند و فرد مقابل را ندیده ای و نمیشناسی دخالت نکنی.. اینها را من نمی توانم به شما که دیگر از سن نوجوانیتان گذشته آموزش دهم و وظیفه مادر شما را در این سن و سال به عهده بگیرم. بد نیست تجدید نظری در رفتار زشت و قضاوتهای احمقانه تان درباره دیگران داشته باشید. شاید دیگران ارزشی برای شما قائل نباشند که مشکلات رفتاری شما را به شما تذکر دهند یا وقتش را نداشته باشند یا بلد نباشند و خودشان یکی مانند شما باشند یا یک مشت فرصت طلب حقیر باشند اما من این وقت را برای شما اینجا گذاشتم تا شاید یک بار هم که شده از توهم خارج شوید و بفهمید که رفتار شما رفتار یک زن بالغ تحصیل کرده نیست. مخصوصن این کار را کردم تا احساس مرا وقتی که ندیده و نشناخته قضاوت می کنید درک کنید و گرنه آنقدر که من و نوشته هایم و همه زندگیم برای شما و دوستانت اهمیت دارد و آن را با عکس العملهای نپخته زشت و خجالت آور بولدتان ثبت و ثابت کرده اید ، عکسش در مورد شما برای من صادق نیست و شما کوچکترین اهمیتی برای من ندارید. در ضمن کمی بیشتر مطالعه کنیدچون طنز را اصلن متوجه نمی شوید."

ای کاش میفهمیدم منظورش از "دوستانت" که اینقدر به آن اصرار دارد چه کسانی هستند! اگر منظورش حسام و اسمعیل است که من افتخار میکنم به چنین دوستانی و اگر منظورش کسانی است که علنا با آنها دشمنی کرده که من هم در جبهه آنها قرار ندارم. به هر حال این پاسخ من بود:

" سلام. خب فکر میکنم جواب یک کامنت خصوصی باید خصوصی داده شود. شما که آدرس وبلاگ منو بلدید حتما.. پاسخ عمومی به یک کامنت خصوصی شایءبه ایجاد میکند. پس کامنت اول منو عمومی کنید. لطفا !! "

و البته پاسخ بی ادبانه ای که باز در جواب کامنت محترمانه من داد :

" این فکریه که شما می کنید.. اینجا بایدی در کار نیست و قوانین من حکمفرماست نه قوانین شما.. اگر خیلی ناراحت هستید می تونید کامنت خودتون رو توی وبلاگ خودتون عمومی کنید .. من به وبلاگ شما متأسفانه سر نمی زنم.. همین قدر که برای شما و دوستانتون وقت گذاشتم کافی که چه عرض کنم زیادی هم بود.. حوصله تون رو ندارم.. این روزها مشغول برنامه ریزی های مختلف برای آینده هستم و حاشیه ای رو که با زور خودش رو به من تحمیل می کنه با اجازه شما همینجا کات می کنم و پس می زنم.. وظیفه ام رو در قبال حاشیه جات و زردیجات به اندازه کافی فکر می کنم به انجام رسوندم.. شما هم خودت رو ناراحت نکن و جدی نگیر!. طنز و هجوه دیگه!.. حساس نباش.. به سلامت !.. : ) .. "

افسوس ... ! من تلاشم را برای بهبود اوضاع کردم و سعی کردم قدم اول را بردارم اما ... آن کامنت،  آخرین نوشته من بر آن دیوار بود..

این مطالب را باز انتشار دادم چون معتقد هستم مخفی کردن یک کامنت و جواب مغرضانه به آن  دور از اخلاق ، ادب و فرهنگ است.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :