آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

امامزاده داوود

سلام . امیدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه و از این ماه نهایت استفاده رو ببرید حتی توی کوهنوردی. به نظر من تو ماه رمضون کوهنوردی دوباره رونق پیدا میکنه. خوردن افطاری و سحری و صعود های شبانه در توچال هم صفایی داره  که باعث میشه  این برنامه ها همیشه جز خاطره انگیز ترین برنامه ها باشند.

پنجشنبه شب نماز رو تو مسجد سربند خوندم و با یک خرما افطار کردم و نیم ساعتی منتظر علی کوچولو بودم وقتی رسید از سربند حرکت کردیم و ساعت ۹ شیرپلا بودیم. هر چی غذا داشتیم خوردیم. خیلی گرسنه بودم و اصلا فکر بقیه راه رو نکردم. آدمایی رو دیدم که سالها بود ندیده بودمشون همینطور دوستان قدیمی. ۱۰:۳۰ از شیرپلا راه افتادیم. کوهنوردای زیادی تو مسیر بودند. میرفتند.. برمیگشتند... آواز میخوندند. هوا خوب بود. فقط این تکه ابر های بزرگ منو نگران کرده بود. نکنه بارون بیاد؟!!! ۱۲ شب پناهگاه امیری. هیچکس نخوابیده همه در جنب و جوش و آماده شدن برای صعود. بعد نیم ساعت دوباره حرکت در مسیر دوست داشتنی سنگ سیاه تا قله.   باد خنکی میوزید. آهنگ های مورد علاقه ام را که در کوهستان گوش میکنم دیگه از اطرافم بی خبر میشم و میرم تو رویا!! خصوصا با بعضی هاش که دلم میخواد پرواز کنم. برای همین تنها به قله رسیدم  وقتی اینو فهمیدم که علی کوچولو ۲۵ دقیقه بعد رسید!!! یه چند نفری خوابیده بودند اما اصلا به سر و صدای ما غر نمیزدند. بچه های خوبی بودند. بقیه که مثل ما نشسته بودند و بعد از استراحتی بر میگشتند. ما مسیر امامزاده داوود را برای برگشت انتخاب کردیم به همین دلیل از دوستان خداحافظی کرده و به سمت ایستگاه ۷ سرازیر شدیم. باد شدت پیدا کرده بود. اما مهتاب قشنگی بود . با سرعت هر چه تمام تر پیش میرفتیم می خواستیم برای سحری به امامزاده داوود برسیم. اما نشد وقتی به اونجا رسیدیم دیگه هوا روشن شده بود و من برای سحری وقت کردم فقط یک سیب بخورم. بعد از اذان علی که روزه بگیر نبود  جلوی چشم من یه کمپوت آناناسو باز کرد و ناجوانمردانه همشو خورد!!!

امامزاده داوود را اولین بار بود میدیدم که ای کاش نمیدیدم تا تصور قشنگی که از این زیارتگاه کوهستانی و معروف تو ذهنم داشتم با دیدن واقعیت اینطوری خراب بشه!! وقتی وارد روستا شدم اولین و تنها چیزی که همه جا توجه منو جلب میکرد زباله بود و بوی تعفن حاصل از آن. چادر های رنگارنگ زیادی رو میشد تو روستا دید که درست روی آشغالها برپا شده بود.. من  با کمک گوشه روسری ام نفس میکشیدم. کوچه ها بازارچه رودخونه دامنه کوهها  و.. حتی داخل صحن امامزاده پر از آشغال بود!!! وای بزارید دیگه بیشتر از این از فرهنگ چندین هزار ساله این مردم ...  نگم. افسوس!! باید اعتراف کنم منظره زشت اونجا اونقدر منو غافلگیر و متاثر کرد که از خیر زیارت بزرگوار گذشتم. از دور سلام دادم  و. . .    . . فرار را بر قرار ترجیح دادم .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :