آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یادی از یک مرد بزرگ و یک صعود بزرگ

 

جلال رابوکی برای جامعه کوهنوردی ایران خصوصا کوهنوردان دهه شصت و هفتاد نامی آشناست.  انگار نام  وی  و دماوند پیوندی ابدی ساخته در ذهن هایمان.  جلال در شاخص ترین صعود زندگی اش در یازدهم مرداد 1380 درمدت زمان 26 ساعت و پانزده دقیقه قله دماوند را از چهار جبهه صعود کرد. بیست و شش ساعت ... بیست و شش ساعت ... همیشه چون پتکی بر سرم کوبیده میشد. مگر ممکن است؟!! او برنامه اش را در بیست و شش ساعت انجام داده بود. یعنی صعودش از گوسفندسرای جنوبی شروع و در همان نقطه ختم شده بود. او حتی وقتهای استراحت و فرودش را نیز جز زمان برنامه ای که قرار بود یک رکورد باشد ، محاسبه کرده بود. یاد خودمان افتادم که همیشه تایم صعودهایمان را منهای ساعتها و دقیقه های استراحت و البته حذف زمان فرود اعلام میکنیم. مثلا صعود توی چهار ساعت و پنجاه دقیقه یا صعود در هفت ساعت و نیم یا ...  حتی شده گاهی نقطه شروع صعودمان را از بارگاه محاسبه میکنیم. مثلا در صعود چند جبهه در چند روز یکی از دوستان کوهنورد که در تابستان امسال انجام شد ، مبدا حرکت را از ارتفاع 4200 متری محاسبه کرده بود با این توجیه که آنجا بیس کمپ دماوند است و همه صعودهای مهم دنیا از بیس کمپ آغاز میشود. در حالی که در عنوان برنامه اش هیچ اسمی از صعود از مبدا پناهگاه ها نبرده و فقط میگوید چهارجبهه در فلان روز!

نمیدانم کدام استدلال درست تر است. بیس کمپ دماوند بارگاه سوم است یا گوسفندسرا یا پلور؟! نمیدانم بیس کمپ جایی است برای مدیریت و پشتیبانی برنامه ها یا خوابگاهی نرم و بوفه ای گرم ؟!

فقط میدانم یاد جلال رابوکی و صعود و فرود جسورانه اش در بیست و شش ساعت ، تمام غرورمان را له میکند.

 

یادی کنیم از آن صعود بزرگ از زبان آن مرد بزرگ :

 

 

 پنجشنبه یازدهم مرداد ماه هشتاد، ساعت دو و ده دقیقه بامداد گوسفندسرای احسانی را به آرامی ترک می کنیم. نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. ما 7 نفر بودیم همگی بجز یک نفر قصد صعود چند جناح را داشتند، به زودی در شیب کوه قرار می گیریم. پرتو نور مهتاب چنان است که گویی در پهنه آسمان قرار گرفته اید...


حرکت ما به طرف بارگاه سوم به آهستگی صورت می گیرد و این بیشتر به واسطه تاریکی شب است، هر از گاهی صدای سگهای گله چوپان سکوت کوهستان را می شکست و در بالای دره سنگی، آنها سرانجام به استقبال ما آمدند. در ساعت سه و ده دقیقه از دره دوم عبور کردیم و در مسیر پناهگاه قرار گرفتیم.

 بعد از اینکه از صخره های مشرف بر پناهگاه عبور کردیم بر روی گردنه ای می رسیم کـــه کافردره را در سمت راست خود می بینیم، آبشار یخی هنوز در خواب صبحگاهی است. بسیاری از کوهنوردان در راه قله به چشم می خورند. هوا در اینجا رفته رفته روشن می شود. در آبشار یخی به انبوهی از صعودکنندگان برمی خوریم که شامگاهان راه قله را در پیش گرفته بودند. ما اکنون از آنها عبور می کنیم. به هر صورت ما در ساعت هشت و ده دقیقه به قله می رسیم و 30 دقیقه برای صبحانه و استراحت در روی قله توقف می کنیم و در آنجا مقداری از بارها مثل مواد غذایی و چیزهای دیگر را در جناح غربی قله جاسازی می کنیم و آنگاه در مسیر فرود جبهه غربی قرار می گیریم و در ارتفاع پنجهزار متری پس از گذشتن از کاسه بزرگ جنوب غربی به صخره های زیرقله و به پناهگاه می رسیم. بعد از 45 دقیقه استراحت در پناهگاه به طرف قله حرکت می کنیم. در ساعت اول با گامهای آهسته و بدون توقف پیش می رفتیم. در ساعت دوم گامها را سریعتر می کنیم. در ساعت سوم صعود به گروههایی بر می خوریم که قبلاً آنها را در هنگام فرود دیده بودیم که به طرف قله می رفتند به آنها روز به خیر و خسته نباشید می گوییم و از کنار آنها به آرامی گذر می کنیم. کمی بالاتر حدود ده دقیقه استراحت می کنیم و آنگاه گامهای سریعتری بر می داریم و به سرعت خود را به قله می رسانیم در آنجا کمی استراحت می کنیم تا اینکه به طرف جناح شمالی سرازیر می شویم.

فرود از صخره های سیاه مشرف بر یخچال سیوله خیلی دل انگیز و نشاط آور است. در عبور از مرحله دوم فرود پس از عبور از این قسمت به ناحیه ای هموار می رسیم. کمی بعد در جانپناه دوم شمالی قرار می گیریم. بعد از استراحتی کوتاه پناهگاه را به سوی قله ترک می کنیم.

در زیر ستونهای گوگردی قله هستم که با دسته ای از زاغهای بلندپرواز قله روبه رو می شوم. آنها با دیدن من جیغ زنان حضورشان را اعلام می دارند. بعضی از آنها به طرف من شیرجه می زنند  و از روی سر من عبور می کنند. این حرکات را من کمتر در این پرندگان دیده بودم. این صحنه هایی بود که مرا به یاد سالهای دور می انداخت. در بیست و پنجم شهریورماه سال شصت همین زاغهای سیاه باعث پیدا کردن جسد کوهنوردی در دره یخار شدند و این بار کمی به عقب بر می گردیم و سال 57 و درهمین جبهه شمالی شادروان تقی فخر فاطمی بر اثر سقوط در ارتفاع پنجهزار متری درگذشت، جسد او مدتها در بالا ماند. بارشهای برف مانع از پیدا شدن او می شد تا اینکه روزی برای پیدا کردن او اقدام  کردیم و به اتفاق مرحوم عبدالله عزیزی خیلی از جاها را جستجو کردیم و زمانی که می خواستیم جستجو را متوقف کنیم من کمی از دیگران جلوتر می رفتم به ناگاه چند زاغ سیاه را دیدم که در یک نقطه پرواز می کنند و هر ازگاهی بر همان نقطه بر زمین می نشینند. با کنجکاوی به طرف آنجا رفتم و با جسد خون آلود تقی فخر فاطمی روبه رو شدم. جالب اینکه این زاغها هیچ صدمه ای به او نزده بودند.

بعد از پشت سر گذاشتن زاغها و عبور از باند شمالی به قله پا می گذارم، در اینجا وسایل اضافی را که مقداری هم شامل مواد غذایی می شود بر روی قله و در مسیر شمال شرقی قرار می دهم، خوب من برای برگشتن بر روی قله می بایست که انرژی کمتری را مصرف می کردم حال در صورتی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه عصر را نشان می داد سبکبار در مسیر فرود قرار می گیرم. این در صورتی بود که زمان سریعی را از جانپناه شمالی طی کرده بودم یعنی زمانی کمتر از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه، و اکنون با این امید که توانایی بالا آمدن از تخت فریدون را دارم به پایین می روم.

در ساعت هشت به پناهگاه تخت فریدون می رسم. ارتفاع این پناهگاه درحدود چهار هزار و چهارصدمتراست و دارای چهار مسیر صعود است. دو مسیر آن در جبهه شمال شرقی و دو مسیر دیگر آن هم در جبهه شمالی واقع شده ، در اینجا پس از سی دقیقه استراحت، پناهگاه را به سوی قله ترک می کنم.

ساعت بیست و پنج دقیقه بامداد است که بر روی قله تک و تنها می ایستم و به پاس این نعمتها شکرگزاری می کنم. در کنار حوضچه گوگردی جدیدی که بوی تعفن از آن خارج می شد زانو می زنم و سجده شکر به جا می آورم. به هر تقدیر از جبهه جنوبی با آرامش فرود می آیم. درحین پایین آمدن احساس می کنم که سرما بدن مرا کرخ کرده است، بعد از آن به راحتی از آبشار یخی هم عبور می کنم و در کنار سنگی توقفی کوتاه کرده و مقداری میوه و شکلات می خورم. از بام برفی به این طرف هیچ چیزی نخورده بودم. در نزدیکیهای پناهگاه جنوبی رفت و آمدهای زیادی به چشم می خورد. ساعت دو و سی و پنج دقیقه بامداد است به اولین دسته از کوهنوردانی که به طرف قله حرکت کرده اند روبه رو می شوم و به آنها صبح به خیر می گویم، پس از گذشتن از گذرگاه کافردره و عبور از صخره های سرخ لت به گوسفندسرای میانی می رسم، در این جا مورد حمله سگهای گله چوپان قرار می گیریم. آنها در تعقیب من لحظه ای هم درنگ نمی کنند. در این وادی از چوپان گله هم خبری نبود. به هر ترتیب فرار به سلامت از این معرکه خود یک حکایتی است، شب هنوز به پایان نرسیده بود که به گوسفندسرای عمو احسان یا بهتر بگویم پایگاه اصلی می رسم، ساعت چهار و سی دقیقه بامداد را نشان می داد.

تمامی طول شب و روز راه پیمودم و زمان از بیست و چهار ساعت هم گذشت. با توجه به اینکه حرکت ما ساعت دو و پانزده دقیقه روز قبل آغاز شده بود جمعاً بیست و شش ساعت و پانزده دقیقه زمان رفت و برگشت به طول انجامید. گوسفندسرا هنوز در خواب به سر می برد، ولی کوهنوردانی هم بودند که در این آغاز صبح، پایگاه را به سوی بارگاه سوم ترک می کردند.

برنامه صعود چهار جبهه در اینجا خاتمه پذیرفت.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :