آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

بسوزه پدر مشغله!!

سلام به دوستای خوبم که من و شرمنده میکنند و هنوز به این وبلاگ سر میزنند. راستش این روز ها سرم خیلی شلوغه. نمیدونم با این همه کار چه کار!!! کنم؟!!  خیلی سخته که بخوای هم کار کنی هم درس بخونی هم کوهنوردی کنی هم وبلاگ بنویسی!!

پنجشنبه شب رفتم توچال به همراه مستان و مهتاب و هاله. تجریش تگرگ می آمد و ما برای فرار از خیس شدن به یکی از رستوران ها پناه بردیم .  حلیم سفارش دادیم. در این بین پدر و مادر بچه ها زنگ میزدند و اظهار نگرانی میکردند که هوا خیلی بده برگردید و من میبایست کلی باهاشون حرف میزدم و قانعشون میکردم که مشکلی پیش نمیاد . . . بارون بند نیومد که هیچ شدید تر شد . . .  سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم. . . حتی آقای مبارکی ( یکی از مربیان هیات) که خبر داشت امشب قصد قله داریم زنگ زد و  به بچه ها تذکر داد و گفت صاعقه فقط مختص ارتفاعات بالا نیست و تو این چند وقت کلی مصدوم و حتی جنازه !! از همون شیب زیر شیرپلا و اطرافش که صاعقه زده شده بودند آوردیم پایین!! اما این حرفها تو کت من نمیرفت . . . بارون همچنان میبارید. . . و ما چاره ای نداشتیم جز اینکه این بار ساندویچ سفارش بدیم!!!!

دو سال بعد!!  . .  فکر کنم بارون بند اومده!! بچه ها زود باشید بریم..

 کوله ها رو برداشتیم رفتیم سربند. هیچ کوهنوردی تو میدون نبود. راه افتادیم تو مسیر هم هیچکس نبود و چند نفری در حال بازگشت بودند. یه چتر هم وسط راه پیدا کردیم. خیلی به درد میخورد وقتی بارون شدید میشد میرفتیم زیر چتر و از ترس همو بغل میکردیم و جیغ میزدیم. ۱۰ شب که رسیدیم شیرپلا حسابی خیس شده بودیم.  به بچه ها گفتم سریع راه بیفتیم بریم اما اونا هم خسته بودند هم خیس!! ضمن اینکه هوا همچنان گرفته بود و هر چند ثانیه رعد و برق میزد. تیم دانشگاه تهران و تربیت معلم اومده بودند خوابگاه جا نبود. اصلا شیرپلا برق هم نداشت اما اصرار من برای رفتن بی فایده بود و تصمیم گرفتیم شب اونجا بمونیم. 

صبح برای سحری دیر بیدار شدیم و هول هولکی یه چیزی خوردیم. هنوز لقمه تو دهنم بود که اذان گفتند. . .

۶ صبح از شیرپلا حرکت کردیم. آهسته میرفتیم که بدنمان به آب احتیاج پیدا نکند. ۸ سنگ سیاه و بعد از استراحتی به سوی قله به را ه افتادیم. وقتی پام به اولین برفهای مسیر خورد آرزو کردم امسال زمستون خوبی برای همه کوهنوردا باشه و این برف خوشگل تا خرداد سال بعد آب نشه!! نزدیک قله مه شدید تر بود و هوا سردتر. ساعت ۹:۴۵ قله هستیم. فرصتی بود تا نیم ساعتی بخوابم. وقتی داشتیم برمیگشتیم گروه های زیادی در حال صعود بودند هوا فوق العاده بود مه باد خنک برف تازه دلم نمیومد این همه زیبایی رو ول کنم و برم به همین خاطر وقتی به سنگ رسیدیم با مشورت مستان دوباره به سمت قله راه افتادیم و بقیه بچه ها برگشتند شیرپلا. بار دوم خیلی بهتر از بار اول صعود کردیم نه خسته بودیم نه گرسنه. سریع برگشتیم پایین . گرچه دلم میخواست این برنامه رو شبونه اجرا میکردیم اما همیشه نباید روی هدف خود پافشاری کرد و باید شرایط محیطی را هم در نظر گرفت. این برنامه هم خوش گذشت و جای همه دوستان خالی بود!!

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :