آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

زمستانی که آب میشود

انگار همین دیروز بود که با شور و شوق پستی به افتخار شروع زمستان نوشتم. تا چشم برهم زدیم زمستان نیامده ، تمام شد و گذشت و این روزهای آخر تنها میتوانم غمگنانه رفتنش را نظاره گر باشم.

این شعر که برداشتی است آزاد از (ح- ساده) به یاد اولین روز زمستان امسال در انبوه امید و آرزوهایی به سپیدی برف و حسرت بی پایان آن روز :

 

 

کوله به دوش

از فکری که داشت برگشت

ترسید

فکر کرد این کوه

دارد با چشمهایش حرف میزند

ردپا ، روی برف برگشته بود

کافه ، از بالای کوه گرما نداشت

صدا ، از گلوی گرگها سر میخورد

و خرگوشهای سفید ، با رنگ برف استتار میکردند

دستکش ها ، دستهای سرد را همراهی نمیکردند

پاها ، راه قله را گم کرده بودند

. . .

ردپا ، به چشم های گرگ نزدیک شده بود

خرگوشها چهاردست و پا ، از مسیر فاصله گرفته بودند

کوه ، از گرمای جانپناه دور بود

تله کابین کار نمیکرد

و من از چشمهای تو دور بودم

. . .

گرگها ، به چشمهایم نزدیک تر شده اند

من ، راهم را گم کرده ام

و کوه با من حرف میزند.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :