آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

سفر و صعود تابستان 2015 - قسمت سوم (آخر)

گذر از شکاف های یخی، تیغه های پر شیب برفی، پرتگاه های عمیق و بادی که گاهی تعادل رو بهم میزنه نظرمو راجع به مونبلان به عنوان یک قله کم ارتفاع بی دردسر عوض کرد. یاد مهدی عمیدی  افتادم که احتمالا همین نزدیکی هاست. یاد اونروزها که تلفن پشت تلفن بهم میزد و من با بدجنسیِ تمام هیچکدام رو جواب نمیدادم. چون فکر میکردم میخواهد راجع به متنی که در انتقاد به نظرسنجی انتخاب رییس فدراسیون نوشته بودم و به نفع او نبود، صحبت کند. بعد ایمیلی ارسال کرد و نوشت که چون نتوانسته با من تماس بگیره ایمیل زده و یک عکس از خودش فرستاده بود دریکی از صعودهای هیمالیایی اش با تصویر لیلا و میخواست در سالگرد صعود و عروجش (لیلا اسفندیاری) در وبلاگم استفاده کنم... وااااای که چقدر شرمنده شدم!!  چقدر از خودم خجالت کشیدم. . .  روحش شاد.

کوهنوردانِ صعودکرده در راه بازگشت بودند و عبورشون از کنار ما روی اون تیغه ها -که نیم متر بیشتر عرض نداشت- کار خطرناکی بود. دو هفته بعد شنیدم که متاسفانه جاناتان همنورد یولی اشتک که با او 82 قله مرتفع آلپ را در 80 روز صعود کرده بود، از این اینجا سقوط کرده و جانباخته است. آرام آرام ارتفاع گرفتیم. با هر قدمی که بر میداشتم انگار استخوان قوزکم خرد میشد ولی نفس عمیق می کشیدم و ادامه می دادم. اونقدر پیش رفتیم تا به جایی رسیدیم که دیگه شیبی وجود نداشت. ما روی مرتفع ترین نقطه آلپ ایستاده بودیم. یک سطح برفی بدون هیچ علامت و پرچمی. ساعت،  8:30 صبح به وقت محلی رو نشون میداد.

روبروی مان سوزنی های Aiguille de midi (مسیر دیگر صعود به مونبلان) و دورترها ماترهورن زیبا پیدا است. نگران بازگشت بودم پس بی معطلی بازگشتیم.  کلنگ به دست و با احتیاط کامل تیغه ها را عبور کردیم. هوا گرم شده بود حدود ظهر به گوته رسیدیم. من به دلیل پا درد توقف نکردم و آهسته به راهم ادامه دادم.

از اینجا به بعد دیگر از برف نرم خبری نیست. می بایست با کوله های سنگین دوباره دست به سنگ شویم با این وضعیتِ پاهام بعید می دونستم به پایین برسم.  اگه به خاطر هزینه اش نبود حتما و قطعا با هلی کوپتر برمیگشتم.  دوباره درد در تمام وجودم پیچید.حتی قسمتی از مسیر را ترجیح دادم پابرهنه فرود بیام ولی سرعتمو کم کرده بود. ساعت 4 عصر بود و آخرین ترن راس ساعت 5 حرکت میکرد  و اگه بهش نمیرسیدیم 7- 6 ساعت دیگه باید پیاده می رفتیم. بنابراین عزممو جزم کردم و کفشامو پوشیدم. امین کوله ام را گرفت و روی کوله خودش گذاشت و گفت فقط تا میتونی برو که به قطار برسیم.

آخرین لحظات به ترن که اتفاقا خییلی هم شلوغ بود رسیدم. مامور خط وقتی منو از دور لنگان لنگان دیده بود جلو آمد و به فرانسوی یک چیزایی گفت. اول فکر کردم اشتباه گرفته  ولی بعد فهمیدم اومده منو خارج از نوبت صف ببره توی قطار که بشینم روی صندلی. دیگران هم نه غر زدند و نه اعتراضی کردند. اونجا باز هم اشکام جاری شد ولی ایندفه نه بخاطر درد. بخاطر انسان دوستی و ادب و معرفتشون.

شنبه  ژنو بودیم و خونه ی دوستای مهربونمون استراحت کردیم. وضعیت پاهام باعث شد علی رغم میلم ماترهورن رو کنسل کنم. البته اگه تصمیم گیرنده فقط من بودم قطعا میرفتم. ولی خب اینجور وقتها (البته فقط اینجور وقتها ها!  :))  ) امین عاقل تر از منه.  به جاش دعوت دوست دیگرم هما که توی پاریس زندگی میکرد رو قبول کردیم و برای اونجا بلیت ترن خریدیم.  قبلش هم سری به شامونی زدیم. با هما سالها پیش در مسیر شمالی دماوند آشنا شدم.  دختری زیبا، متفاوت و جسور. درست مانند مسیر شمالی دماوند!

یکشنبه صبح زود با اتوبوس راهی شامونی (Chamonix) شدیم.  اینجا همه کوهنوردند و همه چیز به کوهنوردی ربط داره. از در و دیوار و مجسمه ها و نقاشی های تاریخیِ کوهنوردان بزرگ گذشته گرفته تا موزه ها، برندهای معروف لوازم کوهنوردی،  فروشگاه ها، کافه های پر از گل، حضور بزرگان و پیشکسوتان مطرح دنیا و مسیرهای زیبای کوهنوردی در اطراف و چشم انداز قله همیشه برفگیر مونبلان باعث شده اینجا بهشت کوهنوردان باشه. مکانی خاص و بی نظیر برای تفریح و گردش حتی برای خود اروپاییان. همه آدمهایی که اینجا هستند فارغ از هرنوع ملیت و زبانی، یک راه و روش و یک تفکر مشترک دارند و اون عشق به کوه و طبیعته. به خاطر همین اصلا احساس غریبگی نمیکردم. حضور ما در شامونی مصادف شده بود با برگزاری مسابقات جهانی سنگنوردی. از نزدیک دیدن این مسابقات هم خالی از لطف نبود. هرچند از اینکه فرناز اسمعیل زاده رو ندیدیم غبطه خوردیم. اونقدر راه رفتیم که وقتی 9 شب به هتل رسیدیم، شام نخورده خوابمان برد. دوشنبه صبح خیلی زود بیدار شدیم.  صبح دل انگیز و معطری بود. دهکده ما رو با هوای خنک ، شمعدونی های شبنم زده، مه رقیق و آواز پرنده ها از ایستگاه قطار بدرقه کرد.  پاریس شهر رویاها در انتظارم بود. دو شب مهمان همای نازنین و همسر مهربونش نیکولا بودیم. اونها هم سنگ تموم گذاشتند و حسابی شرمندمون کردند. خوش شانسی این بود شبی که رسیدیم مصادف شده بود با جشن 14 ژوییه و پیروزی انقلاب کبیر فرانسه و آتیش بازی. البته بهترین خاطره ام از پاریس موزه لوور و کلکسیون ایران و تخت جمشید بود که عظمتش در وصف نمیگنجه.  تمدن خیلی از کشورها از جمله یونان و مصر و روم و  چین و ماچین هم بود ولی من تمام مدتی که توی لوور بودم فقط ایران رو دیدم. نمیخواستم جای دیگه برم. نمیتونستم دل بکنم از اونجا. 

پاریس هم با تمام خوشی هایش تمام شد و چهارشنبه عصر با ترن سریع السیر TGV (سرعتی بین 220 الی 300 کیلومتر بر ساعت) به ژنو برگشتیم.

 

 

 

عکس ها:


 مسیر تیغه ای درست در کنار شکافی که سطحش با برف پوشانده شده بود.



باز هم شیب های برفی تند و در سمت راست، شکافها


قله


شامونی و رودخانه اش که به رود ژنو ملحق می شود.


مسابقات جهانی سنگنوردی


تجمع و نمایش موتورسواران هارلی دیویدسون


شامونی و خیابان هایش


پاریس - کلیسای نوتردام - مجمسه سازی از مهمترین هنرهای اروپاییان است.


داخل کلیسا


طاق پیروزی پاریس که درسال 1806 میلادی طراحی شد. دراین بنا مجسمه زنان و مردان جوان و برهنه فرانسوی به نمایش در آمده که با دست خالی در برابر سربازان آلمانی که سراپا زره‌پوش بودند در حال مبارزه هستند.


جشن و آتش بازی  14 ژوییه


پل عشاق و قفل هایی که به نشانه عشق، گره میخورند و کلیدش به رود سن انداخته میشود.


موزه لوور - یک حس قریب در سرزمینی غریب


تابلوی مونالیزا پرطرفدارترین دیدنیِ این موزه به حساب میاد. ازدحام جمعیت اجازه نزدیکتر شدن رو نمیداد.


حسن ختام سفر پاریس با بستنی مخصوص فرانسوی و دوستان نازنینم. (هرچند بازهم تاکید میکنم بستنی سعادت خوشمزه تره :))

 

 عاشق راه های نرفته ام... مقصدهای نا آشنا... سفرهای بی انتها...  خاطره های هزار رنگ و هزار برگ... هرچند زندگی همه ما یک سفرِ بی بازگشت و  تکرار نشدنیه ولی بعضی سفرها چون اولین هستند تو ذهن و قلب آدم برای همیشه حک میشن. کاش میشد همیشه تو سفر بود.  کاش تموم نمیشد.

چی میشد شعر سفر بیت آخری نداشت                                                   

                                                             .    .    .   ...!

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :