آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

یک روز . . .

بر فراز توچال - آخرین روزهای تابستان 94

 

نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد،

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد ..

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

می آیم و می نویسم که

"این نیز بگذرد"

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است ..

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز می گذارم،

که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود،

رنگارنگ، از همه رنگ ، بخر و ببر !

 

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی  بی زمستان مزه نمی دهد

و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان ..

 

 

"مهدی اخوان ثالث"

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :