آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

صعود یکروزه شمالشرقی دماوند

Damavand 46 // 1395.5.29

پنجشنبه 29 مرداد 95 به همراه دوستانم بیتا و کاظم صعودی یکروزه به دماوند از یال شمالشرقی داشتم.   گزارش در ادامه مطلب:

 

 

 


. . .

چهارشنبه مرخصی گرفتم و زودتر از اداره اومدم بیرون. ولی همچنان وقت کم داشتم. با یه بغل شیرینی و میوه و نون و خریدهای دیگه رسیدم خونه. بادمجونها رو پوست گرفتم و انداختم تو روغن. تو فکر این بودم که از جنوبی برگردم یا شمالشرقی.یکروزه برم یا دوروزه. ماشین ببرم یا نیسان بگیرم. صدای جیلیز ویلیز بادمجونا رشته افکارمو برید. برشون گردوندم و دویدم تو اتاق و کوله رو برای دو روز بستم.. اما خیلی سنگین شد!  با اینکه هیچی توش نبود.  دوباره دویدم تو آشپزخونه چهارتا ساندویچ درست کردم و تو سلفون پیچیدم. وای من عاشق این ساندویچم . مامان عزیزم بهم یاد داده. یک ساندویچ  که محبوب وجترین هاست... ترکیباتش اینه: نون باگت - بادمجون سرخ شده -  پنیر صبحانه - ریحون تازه - گوجه فرنگی! 

کوله رو برداشتم که راه بیفتم آخرین لحظه برگشتم کوله یکروزه ام رو هم برداشتم انداختم عقب ماشین و رفتم سراغ بیتا و کاظم... چهارشنبه دم غروب بود و ترافیک پاسداران و دولت کلافه کننده ترین چیزی بود که میشد داشت و من پشت ترافیک هم همچنان داشتم فکر میکردم که . . . !

هوا تاریک شده و ما سه نفر حدود ساعت 9:30 شب به پلور رسیدیم. دنبال آژانس میگشتیم که ما رو ببره ناندل.. میخواستیم ماشین رو پلور پارک کنیم و بعد از صعود قله از جنوبی برگردیم. ولی نمیدوستیم با این قیمت ها سورپرایز میشیم. از 140 هزار تومن قیمت دادند تا 250 هزار تومن. برای پلور تا ناندل ، جاده ای تماما آسفالت  اصلا منطقی نبود به خاطر همین تصمیم گرفتیم  با ماشین خودمون بریم.

جاده خلوت و  پیچ در پیچِ  هراز به ناندل رو خیلی دوست دارم... خصوصا تو شب مهتابی... مثل اونشب.  جالبه که هربار که از اونجا رد شدم همیشه شب بوده و همیشه مهتابی!  تو اون فضا هیچی مثل آهنگهای ابی و فرامرز اصلانی به آدم نمیچسبه. وقتی اونجا که میخونه :

آی کوچه های دماوند! که کودکی های من از شما خاطره ها دارد

آیا هنوز هم می گسترید به دشتی که برایم در آن خاطره میکارن!؟

ای پرستو های خسته که غبار هر سفر به بالهایتان نشسته

آیا هنوزم می گذرید ز شهری که زمونه به رویم درهاشو بسته؟!

از حاجی دلا و میانده رد شدیم. هوا خنک بود و بوی علف فضا رو پر کرده بود. با اینکه دلم نمیخواست جاده تموم بشه ولی 11:30 شب رسیدیم خونه آقای شیرزاد مصطفایی. تا  ساندویچ ها رو خوردیم و خوابیدیم شد ساعت 1 نصفه شب.

4:30 صبح پنجشنبه بیدارشدیم. وسایلم رو توی کوله یکروزه ریختم. نیسان قراضه شیرزاد سه چهار بار سکته زد تا روشن شد. کلا راننده های مسیر شمالی همشون به نیسان علاقه و ارادت خاصی دارند. به شیرزاد گفتیم اگه میخوای دفعه بعد هم بیاییم اینجا باید ماشینتو عوض کنی.  قرعه  کشی نیاز نبود کاظم به عنوان تنها مرد گروه باید میرفت عقب  و من و بیتا جلو نشستیم. اولین نور طلوع به نوک قله تابید و آروم آروم پایین اومد. گزنک سر یا همون گردنه سر یا همون گوسفندسرا پیاده شدیم. هوا خنک بود و دود مطبوعی از کلبه به هوا میرفت. حتی سگ ها هم خواب بودند و یک چشمی ما رو نگاه میکردند. آدم دلش میخواست بره تو کلبه یه لیوان شیر داغ بخوره همونجا کنار آتیش بخوابه!!!  از آخرین باری که اینجا اومدم سالها میگذشت. یادش به خیر هشت نفر بودیم با بچه های دانشگاه صنعتی اصفهان. دوستان خوبِ روزهای خوب. اون موقع کلبه خالی بود. رفتیم داخلش و استراحت کردیم و سرپرست برنامه همه رو دور هم جمع کرد و یکی یکی به معرفی بچه ها پرداخت. همشون بدون استثنا یا دانشجوی فوق لیسانس بودند یا دکترا. اونجا بود که تصمیم گرفتم یک کوهنورد خوب تحصیلکرده باشم. هرچند خیلی موفق نشدم و توی فوق لیسانس گیر کردم. یادمه اون بچه ها پناهگاه تخت فریدون رو آب و جارو کردند و برق انداختند. ( گزارش اون صعود رو میتونید اینجا بخونید )  تخت فریدون رو دوست داشتم.. دلم میخواست دوباره ببینمش.

پناهگاه تخت فریدون توسط دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال 1355 به یادبود دو تن از دوستانشون ساخته شده. "هادی مستوفی دریانی" که در آذرماه 1353 در جریان صعود به دماوند از یال شمالشرقی به یخچال دوبی سل سقوط کرد و "سیروس رضوان قهفرخی" که در خرداد 1355 به علت سقوط از دیواره بند یخچال جون خودشو از دست داد!

دانشجویان کوهنورد رو دوست دارم. کلا در هر جای کوه های ایران که ردپایی از دانشجوها وجود داره، خوشفکری، خوش ساختی و ایده های نو هم به چشم میخوره.  باز یاد حسرت دیرینه ی خودم افتادم که ای کاش 15 سال پیش سر کنکور حواسمو بیشتر جمع میکردم بلکم دانشگاه تهران قبول میشدم. البته فقط به خاطر گروه کوهنوردیش که قبل از انقلاب و در دهه 30 تاسیس شد. اونم با چه دانشجوهای نازنینی!  کوهنوردی دیگه اون روزهای خوب رو به خودش نخواهد دید.

 کلبه چوپانی ابتدای مسیر شمالشرقی

 

ساعت 6:45 با کوله نسبتا سنگین از کنار کلبه آروم آروم راه پاکوب رو پیش گرفتیم. با توجه به اینکه شنیده بودم پناهگاه آب نداره سه لیتر آب توی کوله ام بود و وقتی برنامه تموم شد یک و نیم لیترش رو دور ریختم و فقط بار اضافی با خودم کشیدم تا قله.

مسیر پاکوب گاهی بین سنگها یا علفها گم میشد . به هر حال بعد از 3 ساعت و نیم به تخت فریدون رسیدم. چادرهای زیادی در اطراف و در بین آشغالها زده شده بود ولی هیچکس نبود. بوی تعفن همه جا رو پر کرده بود. دور زدم و به در ورودی پناهگاه رسیدم. انبوهی از زباله درست جلوی در ورودی  انبار شده بود. باورم نمیشد. این تخت فریدون زیبا و دوست داشتنی من بود؟ کوهنوردها و کوه دوست ها و طبیعت دوست ها چه بلایی سرش آورده بودند ؟؟ وارد پناهگاه شدم. دو نفر تو کیسه خواب خوابیده بودند. گوشه و کنار اتاق و توی طاقچه ها و کلا هرجایی که دست آدمیزاد میرسید پر از کثافت و آشغال بود. 

 

رفتم طبقه بالای پناهگاه و تا اومدن بیتا  کاظم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. دیگه  حتی دیوار نویسی ها و خاطره نوسیها روی سنگهای باارزش پناهگاه هم نمی تونست تا این حد اذیتم کنه... یادگاری هایی از سال 61 تا الان. حس کردم دیگه نمیکِشم و خسته شدم از دیدن اینهمه زشتی. بیرون رفتم و در اطراف قدمی زدم... شعر نوشته ای به دیوار پشت پناهگاه نصب شده بود. شعری از شاملوی عزیز بود  چقدر حس و حال خوبی داشت!  عاشق این شعر شدم ...  نمیتونم احساسمو توصیف کنم فقط موقع خوندنش اشک ها امانم نمی داد:

به جستجوی تو  بر درگاه کوه می گریم،

در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو در معبر بادها می گریم،

در چهار راه فصول،

در چارچوب شکسته پنجره ای که آسمان ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد

.....

به انتظار تصویر تو ، این دفتر خالی تا چند

تا چند ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن،

و عشق را  که خواهر مرگ است

و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد

پس به هیات گنجی در آمدی.. بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را

 از این سان دلپذیر کرده است

نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را

. . .

بچه ها رسیدند و استراحت کردیم. چایی داغ با شیرینی های خوشمزززه! بحث سر بالا رفتن و موندن و برگشتن و خسته بودن و از جنوبی برگشتن و ... و ... ادامه دار شد. من میخواستم اونها بیان قله و اونها نمیخواستند جلوی سرعت منو بگیرند. هرچی میگفتم من از این تندتر نمیتونم برم قبول نمیکردند. بیتا گاهی دیگه خیلی ملاحظه میکنه بااینکه خودش واقعا عالیه و کمتر زنی رو دیدم اینقدر در کوه استقامت داشته باشه.. هفته پیش هم صعود و فرودی یکروزه به آزادکوه داشته از مسیر وارنگه رود! آخرش تصمیم گرفتیم همگی بریم بالا. حدود ساعت 11:30 قبل از ظهر از تخت فریدون براه افتادیم.

کم کم کوهنوردان صعود کرده و صاحبان چادرها را درحال برگشت می دیدیم. هوا عالی بود. در سمت چپ عظمت یخار قدمهامون و چشمهامونو برای چند لحظه میخکوب خودش کرد. نوع مسیر از تخت فریدون تا بام برفی خیلی شبیه مسیر شمالی بود.  هرچه به بام برفی نزدیکتر میشدیم بر تعداد کوهنوردان افزوده می شد.  ساعت 3:30 بعد از ظهر به عنوان آخرین گروه شمالشرقی ، در هوایی آفتابی و گرم به قله رسیدیم. و چون گاز گوگرد اذیت میکرد به گرفتن چند عکس یادگاری بسنده کردیم و برگشتیم.

 

یخار

 

به محض فرود جبهه هوای ناپایداری از شمالغرب به ما حمله کرد. مثل یه غول عظیم در عرض چند دقیقه ما رو گرفت. همه جا مه شد و تمام تلاشمون رو میکردیم که مسیر رو گم نکنیم. چون یالهای مشابه و اشتراک بام برفی این دو مسیر بسیار مستعد گمراه کردن کوهنوردان است. پایین تر از ارتفاع 5000 جایی برای استراحت  نشستیم و ساندویچ مرغی که بیتا درست کرده بود رو با آب آلبالو خوردیم.

ساعت حدود 6:20 عصر بود که به تخت فریدون رسیدیم. پناهگاه بر عکس صبح شلوغ و پر تکاپو بود. قسمتی از آشغالها رو جمع کرده و آتیش زده بودند. بوی سوختگی زباله و منوکسید کربن  با مه مخلوطی درست کرده بود غیر قابل تحمل.  در حالیکه قرار بود آشغالها رو گونی کنند و با قاطر پایین ببرن . نمیدونم اینجا چرا هرکسی سرخود عمل میکنه. 

 

تخت فریدون

 

یکی از کوهنوردان لطف بزرگی به ما کرد و بهمون یه لیوان چایی داد. 6:45 از تخت فریدون خداحافظی کردیم و به سمت پایین براه افتادیم.  گروه های زیادی در حال صعود بودند. فکر نمیکردم مسیرهای شمالی دماوند اینقدر طرفدار داشته باشه. مه همچنان دست از سرمون بر نمیداشت. سرعتمون رو زیاد کردیم تا از روشنایی نهایت استفاده رو ببریم. ولی آخر شب، پنجه های سیاهشو به چشمهای ما کشید و مغلوبش شدیم.  چند دقیقه ای مردد بودیم برای پیدا کردن مسیر صدای بوق ماشین و سگ های کلبه رو میشنیدیم ولی نمیتونستیم تشخیص بدیم مسیر کجاست. آخرش با کمک سنگنچینهای کوچیک کنار پاکوبها راهو دوباره پیدا کردیم... واقعا دم هرکسی که این سنگچین ها رو درست کرده گرم.

9:30 شب به ماشین شیرزاد رسیدیم. اینبار دلمون برای کاظم سوخت و گفتیم بیاد جلو چهارنفری جلوی نیسان نشستیم. زانوهامون داشت میترکید ولی باز بهتر از عقب اون نیسان بود. 11 شب رسیدیم به خونه شیرزاد... بعد از اینکه با چایی  پذیرایی شدیم راه افتادیم سمت تهران..

باز هم جاده ی ناندل به هراز و باز هم شب و مهتاب . . .

ساعت 1:30 نیمه شب به تهران رسیدیم

 

 

..................................................

پی نوشت: با خبر شدم  همون روز در جبهه غربی خانمی 33 ساله از تهران بر اثر سقوط سنگ و اصابت به سرش،  جون خودشو از دست داده... به خانواده اش تسلیت میگم.ناراحت

مسیر غربی چندمین باره که داره با همین رویه جان کوهنوردان رو میگیره. خواهشا مسائل ایمنی و قوانین کوهنوردی رو رعایت کنیم و در مسیر شن اسکی ها و محل ریزش سنگها برای استراحت توقف نکنیم.

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :