آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

صعود دوجبهه دماوند در یک روز


نمای بزرگتر عکس

 

 

آنچه به چشم می آمد ساده بود، پر هیاهو بود، همراهی بود و آنچه به دل می آمد وسعت بود، تنهایی بود، سر به زیری بود و سختی. جمله ای که بارها در شرایط ناهموار زندگی انگیزه و تسلی بخشم بوده است: وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!

سه سال بود که به این برنامه فکر میکردم. هرسال تابستان در تب و تابش می افتادم. هم هوایی ها، تمرین ها، بارگذاری ها و بنرها و تقدیم ها . . .  به چشم برهم زدنی شهریور از راه میرسید و دست طبیعت مانع می شد و من به اقتضایش احترام میگذاشتم.  ولی حس میکردم امسال آخرین فرصتم برای این صعود است. باز شهریور عجول با خبرها و پیش بینی های پربارش از راه رسید. هر روز هوا سردتر میشد و حلقه ی نگرانی بر من تنگ تر. دل رو به دریا زدم و در آخرین لحظات ، روزی رو به عنوان  روز صعودم انتخاب کردم. سه شنبه 16 شهریور 1395.

دوشنبه شب به اتفاق امین و پدرم راهی رینه و خانه مصطفی شدیم و اتاق پرافتخار هشت هزاری ها پذیرای ما شد. کنار کلنگ کاظم فریدیان عکسی به یادگار گرفتیم کلنگی که تکیه گاهی شد برای صعود به سخت ترین قله جهان و تقدیم شد به استاد و پیر کوهنوردی ایران کیومرث بابا زاده  به پاس یک عمر خدمت  به جامعه کوهنوردی. من هم تصمیم گرفته بودم صعودم را ، هرچند در حد و اندازه های خیلی خیلی کوچکتر از K2، تقدیم کنم به همه کودکان ناشنوا. خصوصا کودکان ناشنوای کاشت حلزون شده چون خواهرم کوچک عزیزم. هم او که قبلا  از نقاشی های بارانی اش در این وبلاگ گفته بودم.. صعود دو جبهه دماوند در یکروز..

1 بامداد سه شنبه من و پدر از خواب بیدار شدیم.  کمی پاستا گرم کردم و یک فنجان قهوه خوردیم به عنوان شام... شایدم صبحانه... ساعت 2 مصطفی ما را تا گوسفندسرا برد و ما راس ساعت 3 بامداد صعودمان را آغاز کردیم و چه صعود زیبایی! آسمان پر از ستاره بود. با نور هدلامپ تاریکی و سیاهی را می شکافتیم و پیش میرفتیم. تنها نبودیم. شاپرکها به استقبالمان آمده بودند و خرگوشها و روباه ها از دور ما را می پاییدند. اما فقط سکوت  بود و تنهایی و هرکدام از ما در دنیای خودمان . قبل از 6 صبح به بارگاه سوم رسیدیم. بعد از استراحت از پدر عزیزم که از اراک به خاطر همراهی من تا اینجا آمده بود، خداحافظی کردم و ساعت 7 صبح از بارگاه خارج شدم. با قدم های تندتری راه قله را ادامه دادم. پیش بینی ها درست نبود. باد و سرما خیلی بیشتر از چیزی بود که در سایتها گفته شده بود. شرایط صعود روز به روز سختتر میشود. شهریور است دیگر! شدت باد روی تپه گوگردی گاهی مانع صعود میشد . ساعت کمی  از 10:30 صبح گذشته بود که به قله جنوبی رسیدم. دو گروه روی قله مشغول عکاسی بودند. درآوردن موبایل با دستکش پر و عکس گرفتن با آن غیر ممکن بود. در آوردن دستکش در آن سرما هم کار من نبود. از خیرش گذشتم و راهی قله غربی شدم.  شدت باد به اوجش رسیده بود کمی پایین تر درپناه  صخره ای استراحت کردم. لباسهای بیشتری پوشیدم و با بی سیم به امین اطلاع دادم که حالم خوب است و آماده فرود هستم. ( امین 5 صبح از خانه مصطفی راهی پارکینگ غربی شده و در سیمرغ منتظر من بود. )

ساعت از 11 صبح گذشته بود که در ارتفاع 5500 متری به اولین رگه برفهای یخزده رسیدم. برای رسیدن به شن اسکی باید هفت هشت مترش را  تراورس میکردم ولی گیر کرده بودم. حس کردم مسیری که برای فرود دومم  انتخاب کرده ام برای این برنامه مناسب نبود. میتوانستم از مسیر شمالی که پناهگاه مرتفع تری دارد یا شمالشرقی که دو هفته پیش آنجا بودم استفاده کنم!  با رسیدن به شن اسکی سفت و یخزده و بارها زمین خوردن و تحمل فشار روی زانوها حسم به یقین تبدیل شد که جبهه غربی در روزهای سرد، پرچالش تر از مسیرهای دیگر است. هیچکس جز من و امین آنجا نبود. حتی ردپای روی برفها نشان می داد چندین روز از آخرین تردد در این مسیر گذشته است.  آفتاب بر پهنه وسیع زمین و آسمان می تابید و رو برویم یال طولانی و دشتی وسیع بود که در انتهایش دریاچه فیروزه ای لار می درخشید.

". . . دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند  رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است. . ."   شاملو

بر خلاف همیشه مایل به گوش کردن هیچ نوع موسیقی ای نبودم. ای کاش صدای موسیقی طبیعت را هم نمی شنیدم. صدای باد، قدمهایم، نفس هایم، جریان آب و ریزش گاه به گاه سنگ ریزه ها. کاش میتوانستم یک روز در سکوت مطلق و ابدی فرو روم تا شاید فقط گوشه ای از سکوت سنگین زندگی آن بچه ها را حس کنم.  ای کاش میتوانستم اندوه عمیقی را که در چشمهای معصوم این بچه ها دیده ام، تصویر کنم. اما حیف که نمی توانم. هنوز یادم هست شبی از شبهای بی روح تابستان بغض کرده بودی. با گلوی گرفته و زبان تاب خورده ات گفتی : " کاش یک جای دیگه از بدنم از کار می افتاد .. دست و پا نداشتم... ولی گوش سالمی داشتم" ... وقتی از نامهربانی همسالانت دلگیر میشوی... وقتی از همان بچگی، همبازی و رفیقی به خودت ندیده ای ... ناامیدانه "شنیدن" را از خدا و دنیا التماس میکنی. وقتی دستان خسته ات را میگیرم اما هیچ حرفی برای تسکینت و شاکر بودنت پیدا نمیکنم. وقتی نمیتوانم به تو بگویم عزیز دلم! دنیا شبیه نقاشی هایت نیست. همیشه لطیف و بارانی نیست. همیشه دوتا کودک شاد و بازیگوش  جلوی خانه جنگلی دنبال پروانه ها نمی کنند. در این دنیا با مردمان زرنگ و بی حوصله اش جایی برای خنده های کودکانه تو نیست...  اما عزیزکم این را بدان که صبر و بردباری ات در مقابل این محرومیت قابل تحسین است.  روح بیدار و شنوایت را می ستایم و دنبال راهی هستم که مردم دنیا را با تو بیشتر آشنا کنم.  

ساعت 1 بعد از ظهر به سیمرغ رسیدم. امین به استقبالم آمد با یک قهوه تلخ حسابی سرحال شدم.  کتلت بسیار خوشمزه ای که بیتا برایم درست کرده بود جانی به بدنم داد و آماده صعود دوم شدم.  قبل از ساعت 2 بعد ازظهر آرام و آهسته پشت سر امین به راه افتادم. نیم نگاهی به آفتاب داشتم و از اینکه هنوز خیلی فرصت دارم نفس راحتی میکشیدم. حس میکردم از پس اینکار به راحتی بر می آیم. قدم به قدم به ارتفاع 5 هزار رسیدیم. در افکارم غرق بودم. به این فکر میکردم که من ده ها بار از مسیرهای مختلف و شرایط مختلف این قله را صعود کرده ام. همیشه آنهمه سختی را به جان خریدم که بتوانم احساسم را در بالاترین نقطه در آغوش بگیرم. احساسی که به من قدرت میداد. حسی که ترس ها و ضعف هایم را به سخره میگرفت و مرا با خود تا اوج لذت می برد.  اگر این جانسختی را در راه رسیدن به قله های زندگی میگذاشتم  الان کجای این دنیا بودم؟!  بعضی آدمها با اینکه پایی برای دویدن ندارند سریعتر و چابکتر از من  در حال حرکتند... شاید این صعود در درجه ی اول بتواند نقطه عطفی در زندگی خودم باشد. شاید !

به قسمتهای سخت آخر مسیر رسیدیم و درگیر سنگهای ریزشی و برف شدیم.  در یک آن، حس کردیم هوا تاریک شد. شوک  زده برگشتیم پشت سرمان را نگاه کردیم. گل  خورشید در افق ناپدید شد!!!   کی هوا تاریک شد که نفهمیدیم؟! ساعت 7 عصر بود. با نگرانی سعی کردم قدمهایم را تند تر کنم. باد جنوب غربی با شدت هرچه تمام تر به ما خوشامد میگفت... ما به قله رسیده بودیم.. فضا وهم انگیز بود... شارژ ساعت جی پی اس مان تمام شد. امین اصرار داشت که هرچه سریعتر برگردیم و من اصرار داشتم حداقل یک عکس در قله بگیریم. کلی جمله آماده کرده بودم که در این لحظه بگویم ولی نشد و ما به سمت شن اسکی جنوبی دویدیم. 

مسیر جنوبی بسیاااار زیبا بود... آسمانی سیاه و پرستاره... نور روستاهای رینه، پلور، نوا، نیاک  و حتی تهران سوسو میزد  و لحافی از مه غلیظ  که از پشت قله پاشوره به سمت ما می آمد  و دلشوره ما را بیشتر میکرد.  هد لامپ ها را روشن کردیم... هم ارتفاع سنگ مثلث بودیم.  در خلا و بی حسی عجیبی فرود می آمدیم... این بار شن اسکی  با زانوهایمان مهربان بود  و با نرمی و ظرافت زیر پاهایمان می غلتید.  آنقدر سریع پایین می آمدیم که تخمین زدیم نیم ساعت دیگر به بارگاه میرسیم. ولی نه. انگار این راه قرار نیست تمام شود. . . .  آدمی هیچگاه از سختی ها جدا نیست و تا زمانی که سختی‌هایش را می‌فهمد، زنده است. ولی وقتی سختی‌های دیگران را درک می‌کند آن وقت یک انسان است. نعمت سلامتى مبدا همه نیازها ست و انسان بودن مقصد همه نیازها. . . 

انگار خستگی و کم آبی بیشتر از بدنم، ذهنم را درگیر کرده بود چون در تعیین موقعیتم دچار تردید شده بودم و جائیکه نور هدلامپ امین هم از دیدگانم دور شد خود را یک یال آنطرف تر از بارگاه دیدم. امین برای آماده کردن چای و گرفتن سراغی از پدرم زودتر رفته بود. با یک تراورس ساعت 10 شب به بارگاه رسیدم. پدرم را دیدم که چند ساعتی بود که از قله برگشته بود.

پاهایم توان راه رفتن داشت ولی به شدت خواب آلوده بودم. یادم آمد که 21 ساعت است که بیدارم و 19 ساعت است که بی وقفه در حالت قعالیت هستم. چشم هایم میسوخت که علتش نداشتن عینک هنگام فرود از تپه گوگردی (به خاطر تاریکی هوا) بود.  گرد گوگرد تماما روی صورت و لباسهایمان نشسته بود. خیلی دلم میخواست مسیر را تا گوسفندسرا ادامه دهم. ولی هم من خسته بودم ، هم پدرم و امین.  با چای چشم هایمان را شستیم و با کمک قطره بی حسی توانستیم پلک برهم بگذاریم و دقایقی بخوابیم. 

 
 در نمای بزرگتر

 


Damavand 47-48 // 1395.6.16
قله غربی بعد از دومین صعود

 

 فایل جی پی اس این برنامه

.  .  .  .  .

 

درباره کاشت حلزون:

حدود بیست سال پیش و قبل از آن هیچ راه حلی برای ناشنوایی های مادرزادی نبود و اغلب این بیماران ناچار بودند برای تمام عمر ناشنوا و معلول باقی بمانند. خوشبختانه پیشرفت تکنولوژی سبب اختراع پروتزهای شنوایی گردید که به واسطه آن ناشنوایان می توانند شنوایی خود را بازیابند. حلزون پروتزی است که پشت گوش کاشته میشود و تحریکات الکتریکی ضعیفی را در نزدیکی عصب شنوائی ایجاد کرده و از طریق تحریک عصب شنوائی باعث انتقال صوت به مغز میگردد. این اصوات توسط مغز شناسائی شده و در نتیجه باعث درک شنوائی میشود. سالانه 2000 الی 2500 کودک مبتلا به کم شنوایی یا ناشنوایی مادرزادی در ایران متولد می شوند که از این تعداد، حداقل 600 مورد با انجام عمل کاشت حلزون از نعمت شنوایی برخوردار می شوند.

اگر از عوارض و قیمت بالای این عمل، ماندن در صف انتظار عمل و از دست دادن سن طلایی آن و غیره بگذریم، این فقط روی خوش سکه است که ناشنوایان قادر به شنیدن هستند. ولی من میخواهم راجع به روی دیگر آن صحبت کنم. تعداد این کودکان در مقایسه با کل کودکان کشور و حتی در مقایسه با جامعه ی ناشنوایان خیلی کم است. ناشنوایان در کل دنیا از حمایت سمن ها، ان جی او ها و سازمانهای دولتی و خصوصی برخوردارند و از امکانات ویژه خود از قبیل زبان اشاره، مدارس ویژه، سازماندهی در همه ارکان تحصیلی ورزشی و غیره بهره می برند. اما کودکان کاشت حلزون شده بعد از عمل و گذراندن یک دوره صد ساعته گفتار درمانی که فقط در تهران برگزار میشود با این تصور که قادر به شنیدن هستند - پس ناشنوا نیستند - در جامعه به حال خود  رها میشوند.  خانواده ها عموما توانایی لازم برای ساپورت موثر کودکان خود را ندارند و این کودکان به خاطر عدم نظارت و تمرین کافی قادر به تکلم طبیعی و ایجاد ارتباطات کلامی نیستند. بدیهی و آشکار است که مهمترین راه برقراری ارتباط انسان‌ها، ارتباط کلامی است و به همین دلیل این افراد دچار دوگانگی و ناهنجاری در زندگی میگردند. چون در نه گروه ناشنوایان قرار دارند و نه در گروه افراد عادی.  در مدارس عادی ثبت نام میشوند. تا چندسال محدود، یک مربی از سوی اداره آموزش و پرورش برای آنها انتخاب می شود که هفته ای چند ساعت به مدرسه این کودکان رفته و جدا از سایر دانش آموزان سعی میکند مباحث درسی را بار دیگر به کودک دیکته کند. مربیانی که عموما تخصصی در زمینه شناخت و آموزش  این کودکان ندارند و عموما ( و نه همگی آنها ) نیروی مازاد آموزش و پرورش محسوب می گردند.  مربیانی که هیچ کارایی و مزیتی برای این کودکان محسوب نمیشوند.  این کودکان که از ذهن و روانی کاملا سالم و طبیعی برخوردارند ،  در محیط مدرسه هر روز منزوی تر و تنهاتر ،  و عموما به اختلالات عصبی و روانی درنتیجه ی تحمل استرس ناشی از بی مهری و بی محبتی همسالان و اطرافیان خود دچار می شوند.  حال آنکه محیط مدارسِ مخصوص ناشنوایان اینگونه نیست. به علت اینکه آنها همگی از یک جنس و یک زبان هستند،  محیطی شادتر و دوستانه تر دارند.

تاکنون هیچ نهاد یا سازمان رسمیِ حمایت، نوتوانی یا توانبخشی برای کودکان یا بزرگسالان کاشت حلزونی شده معرفی نگردیده ‌است. اغلب آنها نیز فقط به صورت دوره‌ای، برای برنامه ریزی و تنظیم پردازشگر گفتار کاشت حلزونی ویزیت می‌شوند. افزایش رو به رشد تعداد ناشنوایان کاشت حلزون شده ایجاب می‌کند تا درمانگران به طراحی برنامه‌های مؤثرتر توانبخشی اقدام نمایند. ضمناً شنوایی‌شناسان، گفتار درمانگران و مربیان آموزش‌های ویژه نیز باید دوره‌های لازم برای نوتوانی و توانبخشی کودکان و بزرگسالان کاشت شده را ببینند و مهارت‌های لازم در این زمینه را کسب کنند.  همچنین لازم است مسئولان  نگاه مسئولانه تری به این مقوله داشته باشند. خصوصا مسئولان وزارت آموزش و پرورش در تربیت و آماده کردن معلمان مدارس و دانش آموزان عادی در مواجه با این دانش آموزان خاص.  زیرا بیشتر این کودکان از هر نظر سالم هستند و نقص شنوایی نباید باعث ایزوله شدن و طرد شدن آن ها از جامعه شود. تعاملات خانوادگی و اجتماعی حق هر انسانی است و این دسته از کودکان نباید از خانواده کنار گذاشته شوند. بیشتر این کودکان متاسفانه منزوی، خجالتی و گوشه گیر می شوند و از نظر روحی به شدت لطمه می خورند.

این کودکان تشنه ی ارتباط و دوستی های پایدار با همسالان خود هستند.

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :