آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند

پنجشنبه صبح از تهران خارج شديم.ساعت 9:30 رينه هستيم. هوا سرد و سوزدار است. اما آفتاب كه به برف ها ميخوره چشم رو بدجور ميزنه. همه جا درخشان و زيباست. از سقف همه خونه ها قنديل هاي يخي آويزونه. رفتيم خونه مصطفي لاريجاني. راننده نام آشنا و دوست كوهنوردان. خودش ديرتر اومد. با استقبال گرم مادر و خواهرش روبرو شديم. صبحانه خورديم. مصطفي باز ما رو شرمنده كرد يك كارابين قدیمی كه روش حك شده بود بوناتي و يك قطب نما متعلق به يك اسپانيايي به ما هديه داد. بعد ما رو تا ابتداي مسير رسوند. ساعت 11:45 به راه افتاديم. چقدر طبيعت زيبا و هوا دل انگيز بود!!! قله آرام بود و دود سفيدي كه از سرش بلند ميشد آدم تصور ميكرد يكي داره اون بالا آشپزي ميكنه!! دو ساعت و ربع طول كشيد تا به مسجد رسيديم. حجم برف قابل ملاحظه بود و خوشبختانه مسير تا بارگاه پاكوب شده بود چون يك گروه روسي ديروز به منطقه آمده بودند. دو كوهنورد آشناي ديگر هم در گوسفندسرا به ما ملحق شدند و پنج نفري به سمت بارگاه به راه افتاديم. مسير زمستاني يك يال نسبتا سنگي و سمت راست مسير عادي بود. گرچه توسط باربرهای افغاني گروه روسي پاكوب شده بود اما باز با كوله هاي سنگين و كفش دوپوش راه رفتن روي اون سنگها  سخت بود. با تاريك شدن هوا سرما بيشتر و سرعت حركت ما هم كندتر شد. 8 شب به پناهگاه رسيديم. مسير سه ساعت و نيمه٬ هشت ساعت طول كشيد. مشغول استراحت شديم. چند تا از دوستان كه از برنامه ما مطلع شده بودند شبانه خود را به رينه رساندند و راه افتادند و موقعي كه ما خواب بوديم ساعت 2 نيمه شب 4 نفر ديگر از دوستان هم از راه رسيدند. به جز ما 9 نفر 5 خارجي و دو راهنماي ايراني هم اونجا بودند. ساعت 4:30 با صداي گريه و ناله يكي از كوهنوردان روسي كه از بعد از ظهر حال خوشي نداشت از خواب بيدار شديم. بيچاره خيلي ترسيده بود. يكي ميگفت ادم شده و بايد هرچه زودتر ببرنش پايين. هردو پا و دست راستش از كار افتاده بود و نيمه هوشيار بود. فرامرزپور آمد و گفت امروز هوا خراب ميشه قله نريد و در عوض به ما كمك كنيد اين و ببريمش پايين. البته قبل از اينكه اين تقاضا رو از ما بكنه علي قادري همنورد خيلي خوب ما كه يكي از بهترين بچه هاي گروه بود خيلي قاطع و مصمم تصميم گرفت به كمك آنها برود و از صعود به قله صرف نظر كرد. آفرين به كوهنورد فداكار. من كه در خودم چنين جوانمردي سراغ ندارم. علي تمام وسايلش از طناب گرفته تا موبايل در اختيار تيم قرار داد. چند تا از تخته چوبهاي پناهگاه رو كندند و باهاش برانكار درست كردند. ساعت 8 آلكس رو بردند پايين و ما شش نفر رفتيم بالا. خيلي دير شده بود. زياد ارتفاع نگرفته بوديم كه باز سرما انگشتان آسيب ديده مرا اذيت كرد طوري كه از خير باتوم گذشتم اونا رو بستم به كوله و دستامو گذاشتم تو جيب كاپشنم. گرچه تعادلم را بهم ميزد اما بهتر از سرمازدگي بود. هفته گذشته هيچكس صعود نكرده بود. مسير برفكوبي نشده بود به خاطر همين سرعت حركتمان كند بود. هر چند دقيقه يكي از بچه ها انصراف ميداد و برميگشت. در نهايت مونديم سه نفر. ساعت 12 به آبشار رسيديم. دومين بار سر برگشتن بحث كرديم و دوباره تصميم گرفتيم ادامه بديم. بالاتر از آبشار كه مسير سنگي ميشود براي فرار از باد غربي به سمت راست يعني كافر دره تراورس كرديم. گرچه شيب زياد و برف عميقي آنجا را پوشانده بود. اما وقتي نصف راه را پيموديم متوجه شديم به يخ سفت و محكمي رسيديم و راه بازگشت هم خطرناك بود. به هر حال يك و نيم ساعت طول كشيد تا به كفي زير سنگ مثلث رسيديم.  باز استراحت و بحث سر برگشتن و مخالفت من و دوباره حركت. . . از اينجا به بعد برفها يخزده و سفت بود باد شديدتر تهران و قله هاي اطراف مه آلود و ابري و دستهاي من همچنان تو جيب كاپشنم بود!!  از سر قله ابرها با سرعت حركت ميكردند. براي استراحت بعدي نشسته بوديم. يكساعت تا قله راه بود. رفتم پشت يك سنگ بادگير. ميخواستم اين كوله 70 ليتري مسخره رو همينجا بزارم و براي حمله نهايي كرامپون هايم را ببندم. ديدم بچه ها دارن درباره مسير برگشت صحبت ميكنند. ديگه بيشتر از اين اصرار و پافشاري فايده اي نداشت. هوا تا دو ساعت ديگه تاريك ميشد و همه جا را مه گرفته بود. اونا كوهنورداي خوبي بودند خيلي قوي تر از من و مطمئنا دليل بازگشتشان ضعف بدني نبود. منم به تجربه شون احترام گذاشتم و از ارتفاع تقريبا 5400 برگشتيم. همه مون ناراحت بوديم. اگه زودتر راه افتاده بوديم حتما صعود ميكرديم.

بارگاه هيچكس نبود همه رفته بودند. هوا تاريك شده بود و برف ميباريد. هيچ لباس گرم و خشكي نداشتيم كه بپوشيم. مختصر غذايي خورديم و با تعريف خاطرات جالب كوهنوردي مون سعي كرديم ناكامي امروز را فراموش كنيم .

اين اولين تجربه صعود زمستاني ام به دماوند بود. اميدوارم با تجربه هايي كه تو اين برنامه كسب كردم بتونم در برنامه آينده به دماوند موفق تر عمل كنم. تو اين برنامه اشتباهات زيادي داشتم كه همشون با هم منجر به عدم صعودم شد. بايد از تهران زودتر حركت ميكردم تا قبل از تاريكي هوا به بارگاه برسم. شب زود ميخوابيدم و به تغذيه ام هم يه كم اهميت ميدادم. فلاسك چاي را هم دفعه بعدي بايد حتما با خودم ببرم و يك دستكش قويتر و يك كوله حمله سبك.. .

صبح شنبه پس از خوردن صبحانه و تميز كردن پناهگاه و سوزاندن زباله ها به سمت پايين به راه افتاديم. هوا آفتابي و گرم بود 12 ظهر به سر جاده رسيديم مصطفي و علي منتظرمون بودند. علي خسته و آفتاب سوخته تعريف كرد ديروز 10 ساعت طول كشيد تا كوهنورد روسي را پايين بردند. هلي كوپتر هم به خاطر باد نتونست بشينه و برگشت. از نزديكي مسجد يكي از اهالي رينه با قاطرش بيمار را تا سر جاده برد و ششصد هزار تومان ناقابل هم گرفت!!!!! حتي تمام اون شرپاها و سرپرست كه تو امداد كمك كردند هم ذينفع بودند به جز كوهنورداي فداكاري كه به خاطر وظيفه انساني شون كمك كرده بودند. اين كوهنورد از ديروز بعد از ظهر حالش بد بود و امداد هم از اينموضوع با خبر بود چون تلفني باهاشون در تماس بوديم. اما براي بردنش به پايين سهل انگاري كردند تا اينكه طرف اونقدر حالش بد شد كه ديدند اگه بيشتر اونجا بمونه ممكنه بميره. داشتم فكر ميكردم اگه اون كوهنورد خارجي نبود و بيمه تور تمام هزينه هاشو پرداخت نميكرد و از شانس اونروز آدمهاي جوانمرد پيدا نميشدند كه كمك كنند چي ميشد؟!

به رينه برگشتيم و در منزل گرم و صميمي خانواده مصطفي ناهار خورديم. امروز چه هوايي بود. باز سر قله مراسم آش پزون بود!! چه دودي از ديگ آش ها بلند ميشد!

............

این عکس از پلور گرفته شده.

 ...........

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :