آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

کلون بستک

چه نقشه هايي كه براي آخر هفته نريخته بودیم. به هر حال به خاطر خرابي هوا تمام برنامه ها دقيقه نود كنسل شد و تصميم گرفتيم بريم كلون بستك به سركچال! ساعت 2 از تهران خارج شديم. اما متاسفانه راننده كه البته شوهر خاله يكي از بچه ها هم بود وسط راه ما رو پياده كرد و گفت زنجير چرخ نداره جاده خيلي خطرناكه و برعكس ما زن و بچه اي داره كه منتظر برگشتش هستن. خلاصه زير بارش برف بارها را روي زمين گذاشتيم و بالاخره يه وانت دلش برامون سوخت و ما را تا فشم رسوند.  بعد دوباره پياده شديم يه ماشين ديگه دربست گرفتيم تا ما را به گردنه ديزين برسونه. پيكان بيچاره اونقدر رفت كه ديگه بيشتر از اون نميتونست. جاده مثل شيشه ليز و لغزنده بود. دوباره پياده شديم. چادر طناب و وسايل فني رو بين كوله ها تقسيم كرديم و به راه افتاديم. بعد نيم ساعت  دوباره يك پاترول دلش برامون سوخت و ما رو سوار كرد و تا دوراهي رسوند. ساعت 5 غروب حركت را آغاز كرديم و نيم ساعته به ايستگاه راديو تلوزيون رسيديم. آنجا هدلامپها رو روشن كرديم و اولين پرچم قرمز را زديم و راه افتاديم. از همون ابتداي راه برفكوبي سنگيني داشتيم. با اين شرايط به گوسفند سرا نميرسيديم و  كمي بالاتر از ايستگاه يك جاي مسطح 4 متري پيدا كرديم كه هر دو طرفش مشرف به دره بود. چادر را برپا كرده و همونجا مونديم. شب هوا خيلي سرد و بارش برف آغاز شد. چندين ساعت مداوم برف باريد. صبح از سنگيني ابرهاي سياه آسمون خيلي دير روشن شد. هوا همچنان مه آلود بود. چندين سانتي متر برف روي چادر نشسته و داخل آن برفك زده بود. مطمئن بوديم تو اين شرايط خط الراس عملي نيست و همون قله رو اگه صعود كنيم شاهكار كرديم. اما با اين حال ريسك نكرده و تمام وسايل و چادر را جمع كرده٬ تونيك ها را پوشيديم و ساعت هشت صبح در حالي كه هممون تو حمايت بوديم به راه افتاديم. مسير ما درست از روي تيغه ها بود.

 بعد از يكساعت براي چند دقيقه مه كنار رفت و بالاخره قله را ديدم كه هنوز خيلي راه مونده بود. به نظر من هوا خوب بود با اينكه سوز داشت و مه آلود  اما باد نداشت و اين بزرگترين شانس ما چون روي اون تيغه ها اگه باد هم شديد باشه كه خيلي خطرناكه. به يك كفي نسبتا بزرگ رسيديم و بالاتر از آن استراحت كرديم. هوا چند دقيقه صاف ميشد و بعد دوباره ميگرفت و تا قله اين وضعيت ادامه داشت. بعضي جاها واقعا ميبايست باتوم و تبريخ و كنار بزاري و روكش دستكش و در بياري و دست به سنگ بشي. البته فكر كنم اين سرپرست محترم از كم تجربگي من سو استفاده كرده و از هر مسيري دلش ميخواست ميرفت. حجم برف خيلي زياد بود. چندين بار صداي ريزش بهمن را از دره هاي اطراف ميشنيديم. حتي يك بار شكسته شدن يك نقاب و ريزش آن كه پشت سرش بهمني هم ايجاد كرد خيلي جالب بود. نقاب هاي  زيبايي سمت راست ما ايجاد شده بود كه سرقدم يه جا تا بالاي كمر درست روي نقاب تو برف گير كرد نزديك بود سقوط كنه و همه ما رو هم با خودش به ته دره بكشه به هر حال اين تنها قسمت هيجان انگيز برنامه بود.

نقاب ها سمت چپ  

 ساعت 12:30 به قله كلون بستك رسيديم. امروز روز تولد دو تا از دوستانم (مستان و سعيد) و يكي از انگيزه هاي من براي صعود بود. و اكنون با اينكه خيلي ناچيز و حقير اما اين صعود را تقديم ميكنم به اين دو دوست عزيز. اميدوارم هميشه برفراز قله هاي زيباي زندگي محكم و استوار بايستند.

قله کلون بستک و خط الراس سرکچالها

راه بازگشت را به علت خطرناك بودن مسير صعود تغيير داديم و از دره اي برفي و بهمنگير يكراست فرود آمديم. تنها بد شانسي ما اين بود كه درست هم زمان با فرود هوا دوباره اما با شدت زيادی مه آلود شد. ديد نداشتيم و فقط فرود ميرفتيم. ميدونستم كار خطرناكيه اما ديگه خيلي ارتفاع كم كرده و نزديك جاده بوديم. آخرين قسمت فرود يك مسير پرشيب سنگي و ديواره اي بود كه به جاده ختم ميشد راه ديگه اي نداشتيم. اول تصميم گرفتيم كارگاه بزنيم و فرود بيايم  اما بعد برعكس شد اون طنابي كه تا اون موقع تو حمايتش بوديم رو هم باز كرديم و اين مسير رو هم دست به سنگ اومديم پايين. برگشتمان شايد دو ساعت طول كشيد. قدم زدن تو اون جاده برفي زيبا خيلي عالي بود.

مسیری که فرود آمدیم

....................................................................

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :