آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

قله کلکچال

.....................

صبح ساعت 6:30 ميدون قدس با فرشته قرار داشتم اما صبح وقتي بيدار شدم 6:40 دقيقه بود. سريع بهش زنگ زدم دعا ميكردم اونم مثل من خواب مونده باشه!! اما گفت كه از 6:15 اينجاست. قرار شد خودش بره تا برج و اونجا منتظر بمونه تا من برسم. مثل برق و باد حاضر شدم و رفتم تجريش. تموم راه به همون موضوعي فكر ميكردم كه تمام ديشب نگذاشت بخوابم. به اون ويولون عتيقه گرون قيمتي كه الان معلوم نيست تو كدوم اتوبان افتاده و از ديشب تا حالا چندبار ماشينها از روش رد شدند و تن نازنينش رو له كردند. باز اعصابم بهم ريخت. رسيدم ميدون قدس. ساعت 8:30 بود. خيلي بد شد. آخه اولين بار بود كه ميخواستم با فرشته برنامه برم اگه ببينه اينقدر بي برنامه هستم شايد ديگه باهام نياد. از طرفي همنوردي با او برام خيلي مهم بود فرشته كوهنورد خيلي قوي و خوبي بود و اين شايد اولي قدم بسوي تحقق آرزوهايم كه همان تشكيل يك گروه كوهنوردي فمينيستي قوي است. پارك جمشيديه و بعد مسير فوق العاده ليز و شلوغ كلك چال. حوصله شلوغي رو نداشتم بعد از يك ربع راهپیمایی از مسير اصلي خارج شدم و از مسير به اصطلاح ميانبر  ساعت 9:50 خود را به پناهگاه بزرگ كلكچال رساندم. اولش از شلوغي بيش از حد آنجا يكه خوردم و چند دقيقه ميخكوب!! من هميشه  كلك چال را وسط هفته و به عنوان تمرين مي آمدم كه از اينهمه جمعيت خبري نبود.  فرشته رو پيدا كردم . صبحانه خورديم و استراحتي. با گروه صميمي و خوب فراز آشنا شديم كه ما را مورد لطف خود قرار دادند و كيك فوق العاده خوشمزه تولد يكي از آقايون تو پناهگاه به ياد ماندني بود. گترها رو بستيم و به راه افتاديم. ساعت 10:40 .خيلي دير شده بود. ميدونستم كه به قله توچال نميرسيم اما به فرشته چيزي نميگفتم چون كله مو ميكند. راه تا سر گردنه پاكوب و مشخص بود اما از آنجا به بعد يك راه غير مطمئن (جاي پاي يك نفر)  به پايين دره و احتمالا بسمت شيرپلا ميرفت و پاكوب سمت راست به قله كلك چال ميرسيد. مه خيلي غليظ و ديد تقريبا كور بود. ما مسیر وسط را با برفكوبي آغاز كرديم ميخواستيم از مسير تابستانه كلكچال به توچال به چشمه پيازچال برسيم.

از اينجا به بعد من و بودم و فرشته و هيچكس اين مسير را نيامده بود. ميدونستم اين مسير تا چشمه بهمن هاي خطرناكي دارد. گاهي تا بالاي زانو و چندبار تا كمر در برف فرو ميرفتيم اما برفكوبي لذت بخشي بود ما هم كه سرگرم صحبت و بي خيال زمان! انگار رسيدن به قله زياد برامون اهميت نداشت. ساعت 1:30 بعد از ظهر بود نزديكي چشمه بوديم و روي يكي از پل ها. حجم برف بطرز عجيبي زياد شده بود و ديگه نميشد حتي يك قدم ديگه برداشت. هرطرف كه نگاه ميكردي برف ميديدي. يك چيزي خورديم و تصميم گرفتيم برگرديم. تا قله با اين شرايط 6 ساعت راه داشتيم. درآخرين دقايق دو سايه سياه را ديديم كه فاصله 200 متري ما ابتداي يال به سمت پيازچال در حركت بودند. هر چه صدا كرديم اهميتي ندادند. ما هم نميتونستيم بهشون برسيم چون بين ما و اونا درياي برف بود. اونا احتمالا از قله كلك چال به اونجا رسيده بودند. برگشتيم. اونقدر مه و برف زياد بود كه نميشد از عينك استفاده كرد. سر يال كه رسيديم تصميم گرفتيم به جاي برگشت به اردوگاه قله كلكچال را صعود كنيم. گرچه خوشحال نبوديم اما به هر حال با توجه به اينكه تا به حال هيچكداممان اين قله نرفته بوديم صعود به اين قله باعث ميشد امشب با آسودگي بخوابيم! مسير خوشبختانه پاكوب بود. خيلي سريع بالا رفتيم.  خيلي زود به جاي مسطحي رسيديم فكر كردم قله آنجاست اما پاكوب ادامه پيدا ميكرد و در مه گم ميشد كفي را رد كردم و ديدم دوباره يك راه پرشيب برفي ديگر روبرويم سبز شد. اين شيب را يك نفس تا قله ادامه دادم. از مشخصات مسیر متاسفانه نمیتونم اطلاعاتی بدم چون جلوی پامو به زور میدیدم. چه رسد به اطراف. بالاتر از ما بچه هاي كلوب دماوند هم در حال صعود بودند. حدودا ساعت3 بعد از ظهر به قله رسیدم. بعد كلوبي ها و فرشته با هم به قله رسيدند و سرود اي ايران را سر دادند. ما دونفر از همون راهي كه امده بوديم برگشتيم. در اردوگاه استراحتي كوتاه داشتيم چندتا از بچه هاي خانه هم قله اسپيلت را صعود كرده بودند. دوباره از راه ميانبر پايين آمديم و با تاريكي هوا خود را به پارك رسانديم. بارش برف شديدتر شده بود و بدور از شيطنت هاي باد آرام  با سكوتي سنگين ميباريد . رقص دونه هاي درشت برف زير نور چراغ هاي خيابون چقدر رويايي بود. جون ميداد براي اينكه تا تجريش هم پياده قدم بزني و به صعود فكر كني.

 ...

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :