آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

شوخی با کوهنوردان

............................................................

نميدونم چي بگم. چند روز بعد از پست گزارش كلكچال ايميلي با اين مضمون به دستم رسيد. دوستي ناشناس!!  لطف نموده وقت گذاشته گزارش اين حقير و خونده و با ذوق و ابتكاري دست به نقد اين گزارش زده اند.  فكر كردم شايد براي شما هم جالب باشه.

.................................

 

گزارش صعود به یکی از قله ها

بعنوان يك كوهنورد حرفه اي خيلي دلم مي خواست اون قله ي كذائي رو فتح كنم اين تصميمي بود كه شب موقع خواب تو رختخواب بهش فكر كردم و گرفتم اين بود كه بلافاصله زنگ زدم به دوستم و قرار شد صبح زود كله سحر راه بيفتيم مي خواستم كوله ام رو ببندم اما گفتم ولش كن همون صبح مي بندم و خوابيدم صبح حدود ساعت 10:30از جا پريدم ديد م خواب موندم و الان دوستم تو تجريش كلي منتظرمه با هول زنگ زدم بهش كه بگم خواب موندم الان ميام موبايلشو گرفتم صدائي عصباني دوستم از اونور جواب داد گفتم ببخشيد بخدا الان ميام گفت مر ض و ببخشيد صبح كله سحر زنگ زدي چه مرگته از خواب پريدم گفتم. واسه رفتن به كوه زنگ زدم مگه قرار نبود..كه گفت آهان برو سرقرار منم الان ميام اين دوستم از من خيلي حرفه اي تر بود آخه، پا شدم با عجله كوله رو برداشتم و دويدم نزديك تجريش بودم كه خواهر كوچيكم به موبايل زنگ زد كه داداش كوله مدرسه منو چرا بردي حالا من چه جوري مشقامو بنويسم و من اينجا بود كه به عنوان يك كوهنورد حرفه اي شرمنده شدم.

ساعت 12:30 بود دوستم رسيد گفت با يه كله پاچه توپ بعنوان صبحانه كه موافقي منم چون دوستم حرفه اي تر از من بود قبول كردم و جا تون خالي يه مغز زبون و دو دست پاچه با يه پياله آب عجب حالي داد.بالاخره ساعت 2 بعد از ظهر بود كه راه افتاديم دانه هاي برف بي صدا بر زميني پوشيده از گل و لاي مي نشست و ترنم بوق ناهنجار ماشينها گوشها را نافرم مي نوازيد تا به بالاي دربند رسيديم و دوستم گفت فكر نمي كني قبل از صعود توي اين هوا به اين تميزي يه چاي قليون دبش بچسبه خدائيش حال مي ده ها منم چون دوستم حرفه اي تر از من بود قبول كردم جاتون خالي عجب چسبيد آن هنگام كه پيچش دود لا به لاي بارش برفي كه زيبائي رو به تصوير ميكشيد به اين مي انديشيدم كه براستي چرا مردم ما به كوه و اين همه زيبائي نمي انديشند چرا منتظر برف فراديند برف امروز را درياب فردا را بارشي ديگر و صعودي بلندتراست كه دوستم گفت پاشو داره دير ميشه بايد زودتر صعود كنيم سر راه از دامن طبيعت يك پيت حلبي  برداشته كمي زغال و چند عدد سيب زميني خريديم. دوستم مي گفت توي صعود سيب زميني كبابي خيلي مي چسبه و من هم قبول كردم چون اون از من حرفه اي تر بود كمي از دربند بالاتر رفته بوديم دوستم گفت زودتر آتيش رو روشن كن داره شب ميشه  ومن زود اينكارو كردم و سيب ز ميني هارو هم انداختم داخل پيت حلبي و بعد نشستيم و جاتون خالي خورديم و ميديدم كه برفها نرسيده به آتش چگونه آب مي شوند و آب در سرزمين يخي چه نعمتي كميابست در همين افكار بودم كه دوستم گفت بايد سريعتر برگرديم  اين بود كه صد متر پايين تر يك ماشين در بست گرفتيم و راه افتاديم و من خوشحال از اينكه اينبار هم قله اي را با يك حرفه اي ديگر صعود كردم(بارش برف شديدتر شده بود و بدور از شيطنت هاي باد آرام  با سكوتي سنگين ميباريد . رقص دونه هاي درشت برف زير نور چراغ هاي خيابون چقدر رويايي بود. جون ميداد براي اينكه تا تجريش هم پياده قدم بزني و به صعود فكر كني)اين آخر نوشته تو پرانتز برام آشناست انگار اينو آنا گفته بود! 

................................................... 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :