آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

بازی يلدا

شقایق عزیزم منو به این بازی دعوت کرد. منم میدونم که یلدا گذشته اما بازی جالبیه و البته متنشو خیلی وقته اماده کرده بودم که تا الان نشد که بزارمش تو وبلاگ. حالا میشه اسمش رو بازی کریسمس هم گذاشت. کریسمستون هم مبارک!!

اینم دسته گل های من :

0-   (ابتدايي): وقتی سوم ابتدایی بودم کله گنده بچه های محل من بودم هیچکی بدون اجازه من حق نداشت جم بخوره منم در عین اينكه كه با پسر ها کشتی میگرفتم و مچ می انداختم٬ قانون گذاشته بودم هرکی دم غروب نیاد مسجد کانون و نماز جماعت نخونه حق نداره تو خاله بازی شرکت کنه. اونوقت بود که کوچولوهای بیچاره که دلشون بازی میخواست و بلد نبودند نماز بخونند گریه کنان  مامانشونو میاوردند پیش من وساطت که بازی شون بدم!! 

1-   (راهنمايي ): راهنمایی هم که بودم با اینکه مدرسه مون چادر اجباری بود من چادر که نمیپوشیدم هیچ با اون کفشهای آهنی و شلوار جین ریش ریش شده (اونوقتها رپ خیلی رو بورس بود) همیشه از تو کیف من نوار قرآن و کتاب قرآن بزرگ میگرفتند. کتاب قرآنم اونقدر بزرگ و سنگین بود که جا برای کتاب دفترام نمیموند و وقتی خانم معلم داشت ریاضی حل میکرد من و دوستم ته کلاس زیر میز قرآن میخوندیم اون هم با صوت! من قهرمان وسطي بازي تو مدرسه بودم و وقتي ناظممون همه توپ ها رو توقيف كرده بود. ما هم تو كيسه پلاستيك برگ درخت ميريختيم  و خودمون توپ درست ميكرديم گوشه حياط یواشکی وسطي بازي ميكرديم.

2-   (دبيرستان): وقتی بزرگتر شدم تو دبیرستان عاشق بروسلي شدم. عكسشو ميخريدم ميزدم به اتاقم و هر وقت وارد اتاق ميشدم يا چشمم بهش ميخورد فورا تعظيم ميكردم.چون به تقليد از فيلمي كه ديده بودم او استاد بزرگ من بود كه روحش ميومد به خوابم و به من كونگ فو ياد ميداد. حسابي رفته بودم تو نخ كاراته و جودو و تكواندو. اين يكي ديگه با مخالفت بسيار شديد خانواده ام همراه بود و من موقعي كه ميخواستم برم  باشگاه لباس جودو ام زير مانتو شلوار ميپوشيدم و از خونه ميرفتم بيرون و به همه ميگفتم دارم ميرم كتابخونه درس بخونم.

3-   (پشت كنكور): هميشه عشق رانندگي داشته و دارم. يكبار وقتي مامان و خواهرم رفته بودند اردو و بابا و برادرم رفته بودند برنامه شمالي دماوند (اونوقت ها من هنوز كوهنورد نشده بودم) ماشين و ورداشتم و رفتم شهرصنعتي دنبال دوستم مهسا و خلاصه حسابي خوش گذرونديم اما آخرش يك تصادف  كوچولو كردم و چراغ عقب ماشين شكست. البته ما فرار كرديم چون گواهينامه نداشتم. اما پول تعويض يك چراغ موند رو دستم. بابا هم هرچي ميگفت من مطمئنم يكي به ماشين دست زده؟ يه طوري شده؟اصلا به روي خودم نياوردم!!

4-   (دانشگاه): با مستان رفته بوديم پارك جمشيديه پشت صحنه يك فيلم سينمايي رو ببينيم آخه خيلي عشق سينما داشتيم.مستان بيشتر. اما حوصله مون سر رفت گفتيم بريم اون جاده مشجر  رو كه ميگفتند آخرش يك برج بزرگ داره ببينيم. تا حالا كلك چال نرفته بوديم. زمستون بود و برف و جاده ليز. صدبار خوردم زمين و زيره كتوني هاي چيني نازنينم به كل از رويه كفشم جدا شد اما من از رو نرفتم و با يك كيسه فريزر و تيكه گوني پاره دور كفشم گره زدم كه كفي بهش وصل باشه و تاتي تاتي خودمو به برج رسوندم. موقع برگشتن با جوراب راه ميرفتم و كفشمو انداختم دور.    

حالا شما از دسته گل ها تون بگيد دوستاي گلم  شهره ٬ اكرم٬ سهيلا٬ ري را  و  افسانه و مليكا  و از آقایون سیاورشن سیاوش نوید بهنام مهدی.م و شهرام و بچه های تاریانا رو دعوت ميكنم.  نمیشه اسم همه رو بنویسم . بقيه  هم بازي اند.(البته اگه مسجد رفته باشيد) خيلي خوشحال ميشم خاطرات بچگي مونو دوباره با هم مرور كنيم. چه اينجا چه تو وبلاگ خودتون.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥
تگ ها :