آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

زمستان ۸۳ . يادش به خير!!

....

خانم عبدي (رئیس هیات ) زنگ زد خونمون گفت:" كجايي؟ امروز بايد تست آمادگي جسماني بدي فردا هم نفرات انتخاب شده بايد برن رودبارك!!" تصورش رو بكن. فردا بايد راه بيفتم در حالي كه هنوز هيچ وسيله اي ندارم نه كفش نه كيسه خواب. تو هيات هم كسي منو نميشناخت. منم روم نميشد بهشون چيزي بگم. وقتي نگاهي به وسايل كوهنوردي ام انداختم اول خنده ام گرفت و بعد از ته دل آهي كشيدم... مهم تر ازهمه اينكه هنوز پدر و مادرم نميدونند كه من براي اردو انتخاب شدم راستش هنوز جرات نكردم بهشون بگم. چه رسد به اينكه اجازه بدهند كه برم. همش تو فكر و خيال بودم موقع راه رفتن مدام به در و ديوار ميخوردم. داشتم ديوونه ميشدم. انگار به بن بست رسيده بودم.خيلي فكر كردم. من كه پارسال تنهايي خلنو رو پاييز و سركچال رو زمستون با همين وسيله ها رفتم. زياد هم سخت نبود با شلوار و كاپشن و كفش تاناكي و كيسه خواب سه كيلويي 8 درجه و .... كي بودم ؟ چي شدم؟ تبديل شدم به يك آدم ترسوي بزدل كه با ديدن وسايل و تجهيزات ديگران زود خودمو باختم. من بايد خودم باشم. همون آناي قوي كه هيچ باد و بوراني در زمستانهاي سخت توچال نتونست منو حتي يك بار از رفتن به قله منصرف كنه. آره  بايد برم با همين وسيله هاي خودم. لباس پوشيدم و رفتم هيات. خيلي شلوغ بود. همه در جنب و جوش بودند. كفشهاي پاره ام رو نشون آقاي اميني دادم و گفتم اگه بشه تا فردا برام بدوزه و آماده كنه. اما آقاي اميني گفت اين كفش مناسب برنامه فردا نيست و اونجا اجازه نميدن با اين كفش بري برنامه و برت ميگردونند!! دوباره دلم هري ريخت كه آقاي جلالي به دادم رسيد و گفت من يك جفت دوپوش قديمي دارم و فكر ميكنم به پات بخوره. خيلي خوشحال شدم. از اونطرف آقاي اميني هم گفت فردا برات كيسه خواب ميارم. خلاصه هر كي يه چيزي بهم داد. احساس غرور ميكردم با داشتن چنين همنورداني!! كاش ميتونستم محبتهاشونو جبران كنم.

خانم عبدي اسم من و تهمينه و خانم ترابي رو داده بود به اداره تربيت بدني كه مجوز بگيره برامون. ديگه همه چيز قطعي شده بود. خانم ترابي سرپرست ما بود و قصد رفتن به اورست را نداشت. منم نداشتم. اما تهمينه از ما دو تا اميدوارتر بود. بعدها فهميدم تهمينه دو سال پيش عضو تيم ملي كوهنوردي جوانان بوده و همراه اون تيم آرارات رو صعود كرده. كار فني اش هم تو اراك از همه بهتر بود.  شوهرش كوهنورد زبده اي بود و از هر نظر شرايط بهتري نسبت به من داشت كوهنورداي بزرگي چون دكتربياتاني و جلالي و عليمحمدي و ... بودند كه از نظر وسيله و كار و تجربه و از همه مهمتر روحيه ساپورتش ميكردند. درست برعكس من كه از همه اينها محروم بودم.

با يك بغل وسيله اومدم خونه. تازه يادم افتاد كه هنوز بزرگترين پروژه مونده... رضايتنامه!!

با اينكه مامان و بابا ميدونستند كه دارم ميرم و وسيله هامو ديده بودند اما هيچ حرفي نميزدند تا من خودم زبون باز كنم و اجازه بخوام و اونا هم مخالفت كنند... همين هم شد. چقدر صلوات فرستادم. نذر و نياز كردم و به بابا گفتم كه من و دو نفر ديگه از طرف هيات انتخاب شديم و .... اما بابا با خشم و عصبانيت گفت حق نداري بري . ميخواي آبروي منو تو شهر ببري؟؟ (جالبه ديگران به من ميگفتند ما به تو افتخار ميكنيم و باباي من شركت در اردوهاي تيم ملي رو آبروريزي ميدونست!) كاش پام ميشكست و تو رو علم كوه نميبردم كه الان براي من اينقدر پر رو نشي!! بچه تيم ملي چيه؟ تو كجا تيم ملي كجا؟ اينا همش سياه بازي! همين مونده تو رو وردارن ببرن اورست!! فلاني تا خودش مونده تو بفرسته جلو؟ چقدر ساده اي؟ چقدر خري؟؟

خلاصه او گفت و من ساكت بودم. دلم نميخواست باباجونمو اذيت كنم اما اين حرفها هم تو كتم نميرفت. من از الان مطمئن بودم كه اردوي اول خط ميخورم اما اصلا برام مهم نبود. ميخواستم برم تا تجربه كسب كنم. در راه كوهنوردي يك گام به جلو بردارم . با بهترين هاي كوه نوردي آشنا بشم. خودمو باهاشون مقايسه كنم ببينم در چه سطحي هستم. اما بابا زير بار نميرفت و درس و امتحانات منو بهونه كرده بود. راست ميگفت يكماه ديگه كنكور داشتم در شرايطي كه دوستانم روزي 8 ساعت درس ميخوندند اما من؟!! . اما خب سه روز كه به جايي برنميخورد!! به بابا قول مردونه دادم كه اگه براي اردوي بعدي انتخاب هم بشم٬ نرم.

دست و پام ميلرزيد. نه.  تمام بدنم ميلرزيد. بابا كوتاه نمي اومد هيچ! كم كم جدي تر هم ميشد. هر چي بيشتر التماس ميكردم بيشتر عصباني ميشد. چه استرسي داشتم اون شب!! خانم عبدي زنگ زد خونمون (قبلا با هم هماهنگ كرده بوديم) با بابا خيلي حرف زد كه همه اميد ما آنا ست و من خيلي تعريفشو شنيدم و ... . ولي بابا حتي روي خانم عبدي رو هم زمين گذاشت و گفت دوست ندارم دخترم مثل خودم تو اين راه بيفته و از زندگي عقب بمونه. حالا ديگه ساعت از 1 نصف شب بود بابا رفت كه بخوابه و گفت اگه يك بار ديگه اسم كوه را بياري از خونه پرتت ميكنم بيرون. البته اين فقط يك تهديد بود ولي مشخص شد كه تا چه حد روي حرفش ايستاده و ديگه اصرار فايده اي نداره. بايد فردا برم تمام اون وسايل رو پس بدم. ديگه حالم داشت بهم ميخورد از بس التماس كرده بودم. رفتم زير زمين و زار زار گريه كردم. قلبم تير ميكشيد و نفسم به شماره افتاده بود. واقعا نزديك بود سكته كنم. روياهامو نابود شده ميديدم. هيماليا٬ اورست٬ حداقل بهش فكر كه ميتونم بكنم؟ رويام كه ميتونه باشه؟ اما الان مهم تر از يخچال خمبو و رد شدن از برج هاي يخي و قدمگاه هيلاري راضي كردن بابا بود. اورست را خيلي دور ميديدم خيلي دور !! به بدشانسي ام فكر ميكردم و نميتونستم جلوي اشكهامو بگيرم.

صبح مامان و بابا هر دو رفتند سركار و من مردد و مغموم و سرخورده. از يكطرف هم خانم عبدي و خانم ترابي زنگ ميزدند كه ساعت دو بعد از ظهر ميايم دنبالت. وسايلتو جمع كردي؟ غذا درست كردي؟ چادر و امتحان كردي؟ كرامپوناتو فيكس كردي؟ ؟؟  

چطوري بهشون بگم؟ داشتم ديوونه ميشدم. 

ادامه دارد ....... 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :