آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

زمستان ۸۳ . يادش به خير...

ادامه............

آخرين كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه حقه بزنم. مامان ظهر برگشت خونه. وقتي آشفتگي منو ديد گفت من كاري ندارم اگه بابات اجازه ميده برو (مطمئن بود از بابا) . جلوي مامان زنگ زدم به بابا. بابا با بي ميلي تمام با من حرف ميزد دوباره ازش خواهش كردم كه اجازه بده ولي او گفت حرف من همون حرف ديروزه و عوض هم نميشه و گوشي رو گذاشت!!!!! اما من همچنان شروع كردم با تلفن كه اونور خط هيچكس نبود حرف زدن و يك فيلم حسابي بازي كردم و طوري وانمود كردم كه بابا بالاخره اجازه داد كه برم. مامان هم بر و بر منو نگاه ميكرد. باورش نميشد اما خب به هرحال من اجازه رو از بابا گرفته بودم و حرفي نميتونست بزنه. سريع كوله رو جمع كردم. وقت نكرده بودم ناهار يا غذايي براي اين برنامه تهيه كنم و اجبارا هرچي كنسرو و كمپوت بود چپوندم تو كوله كه باعث شده بود كوله بسيار سنگين شود. بابا حتي يك ريال پول بهم نداد براي اين برنامه منم كه 500 تومن ته جيبم مونده بود. بابا حتي صبح كه ميخواسته بره سر كار تمام نكات امنيتي رو رعايت كرده و موبايل منو هم با خودش برده بود. مهم نبود . مهم اين بود تا قبل از اينكه بابا زنگ بزنه خونه و مامان بفهمه چه كلاهي سرش رفته من از خونه بزنم بيرون. آخرين لحظات انگار مامان دلش به حالم سوخت و يك مشت آجيل و شكلات گذاشت تو كوله ام. (فداش بشم !!!) خانم ترابي و شوهرش اومدند سراغم. با مظلوميت تمام از خونه اومدم بيرون. هيچكس به بدرقه ام نيامد. اشك تو چشام جمع شده بود. حتي وقتي خانم ترابي با احساس و خوشحالي منو بغل كرد و بوسيد حالم بدتر شد.

ترمينال آقاي ترابي با يك سمند تيزرو هماهنگ كرد كه ما را به  رودبارك ببرد. خداحافظي كرديم و ماشين حركت كرد. ساعت 3 بعد از ظهر بود. موقعي كه از اراك خارج شديم نفس راحتي كشيدم. گرچه هنوز باورم نميشد. هوا داشت تاريك ميشد كه نزديكي ساوه بوديم. چه غروب غم انگيزي بود.  بين راه خانم ترابي رفت دو كيلو ميوه و كيك خريد آورد تو ماشين تازه فهميدم كه چقدر گرسنه ام. عجب ذخيره انرژي كرده بودم. ديشب كه به جاي شام همش غصه و گريه خوردم. امروز صبحونه نخورده رفته بودم دنبال بقيه وسايل و ظهر هم بدون ناهار هول هولكي از خونه اومدم بيرون. جز ميوه چيز ديگه اي نداشتيم بخوريم. راننده آقاي حسني مردي ميانسال و به قول خودش معلم مدرسه بود كه براي گذران بهتر زندگي و توانايي پرداخت مخارج دانشگاه ازاد فرزندان مجبور بود بعد از مدرسه بياد ترمينال و با اين سمند كه تازه دو تا از قسط هاشو داده تا آخر شب كار كنه و دوباره صبح بره مدرسه. دلم به حالش ميسوخت.

خانم ترابي و آقا حسني كلاردشت و جاده چالوس را درست نميشناختند. در واقع من كه يكبار پارسال با بابا اينا رفته بودم علم كوه الان شده بودم راه بلد. ساعت 9 شبه.  دارم از گرسنگي ميميرم. اما روم نميشه به خانم ترابي چيزي بگم. سقف دهانم آف زده و بدجور زخم شده. هر وقت شديد استرس ميگيرم به اين مرض مبتلا ميشم. بالاخره كنار يك رستوران تو جاده چالوس توقف ميكنيم. هوا خيلي سوزدار و سرده. درست برعكس دل آتشين من. چه كيفي داشت زمزمه شعر هاي اخوان ثالث در اون فضا. آقاي حسني سيگاري چاق كرد و به اصرار ما اومد كه با ما يه لقمه غذا بخوره. قيمت غذا خيلي زياد بود. ما سه نفر هم به دو پرس نيمرو  راضي شديم. نبايد زياد خرج ميكرديم. دوباره راه افتاديم. آهنگ سياوش قميشي منو از دنياي اطرافم كنده بود. چشمهاي نيمه بازم به سفيدرود خيره شده بود و به دنيا و قيد و بندهاي مسخره اش و به ازادگي گم شده ام فكر ميكردم. هم غصه بخون با من تو اين قفس بي مرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز.... خوابم برد. ساعت 11 شب. قرارگاه را به سختي پيدا كرديم. چون نه پلاكاردي زده بودند نه سر دري داشت تا ما كه اولين بار بود ميخواستيم بريم اونجا سردرگم نشيم. در بسته بود اما هر چي در زديم انگار فايده اي نداشت. با سنگ با كلنگ نزديك بود در آهني بشكنه اما هيچكس نيومد بگه شما چكار داريد چرا داريد در و ميشكنيد؟؟؟تمام اطراف ساختمان را دور زدم بلكه جايي رو پيدا كنم كه از ديوار بكشم بالا اما نشد. آقاي حسني هم نميرفت ميگفت اول مطمئن ميشم كه ميريد تو بعد ميرم. آخرش يه آقاي چشم آبي كرت كرت كنان  از ته حياط اومد و گفت چه خبره؟ خودش هم كوهنورد بود (خسرو از كرج) و بيرون توي تراس خوابيده بود. كليد رو نداشت و ميگفت مسئول اينجا در و باز نميكنه بيخود زحمت نكشيد وقتي بخوابه بمب هم بيدارش نميكنه. كوله هاي سنگين رو از بالاي ميله ها داديم خسرو. حالا نوبت خودمون بود به خانم ترابي گفتم پاشو بزاره رو شونه من و كمكش كردم تا از بالاي ميله ها بپره تو حياط. بيچاره خانم ترابي فكر كنم تو عمرش از اين گانگستر بازي ها نكرده بود. خوشبختانه دست و پاش نشكست. حالا نوبت من بود. اولش خيلي ادعام ميشد فكر ميكردم ميتونم از ميله ها بالا برم اما انگار بلند تر از اون چيزي بود كه فكر ميكردم. مونده بودم چه كار كنم كه آقا حسني به دادم رسيد اومد بالاي ميله ها دستشو گذاشت رو شونه اش و گفت بيا پا تو بزار اينجا و برو بالا. من قبول نميكردم از طرفي مونده بودم. خسرو هم كه حسابي سردش شده بود زير لب غر ميزد بيا ديگه لعنتي حالا كه خودش حرفي نداره.. منم با شرمندگي زياد كفشهاي گلي ام را گذاشتم رو كت تميز و اتو كشيده اش و پريدم اونور. خدايي آخر مرام بود. آقاي حسني رفت كه احتمالا 5 صبح برسه اراك و 7 صبح هم ميبايست بره مدرسه!!

دوباره در ساختمون و گرفتيم به مشت و لگد اما هيچ فايده اي نداشت. هوا فوق العاده سرد بود اما چاره اي نبود مجبور بوديم ما هم مثل خسروخان تو تراس بخوابيم. حوصله چادر زدن نداشتيم. زير انداز و كيسه خواب و پهن كرديم و خوابيديم. نصف شب از كوله بالاي سرم صداي خش و خش ميومد. سرمو از كيسه خواب در آوردم بيرون. درست بالاي سرم يك سگ گنده نشسته بود و با چشمهاي ور قلمبيده اش منو نگاه ميكرد. نزديك بود سنكوب كنم. دوباره كله ام و كردم تو كيسه خواب. مثل بيد ميلرزيدم. آخه من از سگ هاي علم كوه خاطره بدي دارم  وحشي تر از اونا نديدم. آقا سگه براي خودش تو كوله من سير و صفا ميكرد. من كه جرات نداشتم تكون بخورم. خوابم هم نميبرد. ساعت سه نصف شب بود كه صداي داد و بيداد خانم ترابي رو شنيدم. اي واي چي شده. از كيسه خواب اومدم بيرون ديدم بله يه تيم از اصفهان تازه رسيدن. انگار قبلا تلفن زده بودند  و مسئول محترم اومده در و براشون باز كرده و دارن ميرن تو . خانم ترابي هم خيلي عصباني بود و ميگفت كه ما بيرون خوابيديم. تو اين سرما. حالا چون غريب بوديم و نه شماره اي داشتيم نه آدرس و بلد بوديم كه زودتر برسيم بايد اينطوري با ما رفتار كنيد؟ خلاصه تمام وسايلمونو مثل آواره هاي كوزوويي گرفتيم زير بغلمون و رفتيم تو ساختمون. حالا كجا بخوابيم؟ تمام اتاقها قفل بود به جز يك اتاق كه 10 – 15 نفر از بچه هاي تهراني توش خوابيده بودند. مسئول گفت الا و بلا بايد شما هم بريد اونجا و من اجازه ندارم در بقيه اتاقا رو باز كنم. ديگه كفرم داشت بالا ميومد. آخه شما كه اينقدر بي برنامه هستيد ... ميكنيد فراخوان ميديد. نزديك صبح بود. بالاخره اون گوشه كنارا يه جايي پيدا كردم كه يكساعت بخوابم . چه خوابي!! از صداي جير و جير در كمد مگه خوابم ميبرد؟

صبح وقتي با چشم هاي قرمز و پف كرده براي ثبت نام رفتم پايين از سردرد و سرگيجه داشتم ميمردم.

  

نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :