آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

روزی از روزهای هفته

پنجشنبه سي فروردين. .. چقدر آدمها با هم متفاوتند. با عجله پله هاي دانشگاه رو بالا رفتم. ساعت يك و پنج دقيقه بود. قرار بود مدارك مهمی رو امروز ببرم و آخرين مهلتش بود. صبح ساعت 8:45  هم رفته بودم ولي در و بسته بودند و داشتند صبحونه ميخوردند هر چي در زدم در و باز نكردند. امور دانشجويي مرده گنده اي پشت ميز نشسته بود. حتي جواب سلا م منو نداد گفت ديگه مهلت تموم شده ما همه پرونده ها رو فرستاديم. دير اومدي. گفتم آخرين مهلتش كي بود ؟ گفت تا همين پنج دقيقه پيش!!! هر چي گفتم بابا جون كلاس من ساعت 12:30 تموم شده و از اون دانشكده تا اينجا طول كشيده تا رسيدم قبول نكرد. هر چي با متانت باهاش حرف ميزدم بي ادب تر و گستاخ تر ميشد و مرا هم متهم ميكرد تا اينكه همكارش از كنار در رد ميشد خيلي كار داشت اما با اين حال تو پله ها مدارك و گرفت و برام امضا كرد گفت خودم بقيه كارهاتو انجام ميدم. اولي هم همينطور نگاه ميكرد و حتي به همكارش هم نق ميزد . حوصله نداشت. اين برخورد بي اهميت براي من خيلي مهم شد. تصميم گرفتم در محيط كار وجدان كاري را هميشه به خاطر داشته باشم.

بالاخره موضوع سمينارم كه ميتونه ادامه اش موضوع پايان نامه ام هم باشه رو انتخاب كردم. استرس اين يكي داشت منو هلاك ميكرد. بار سنگيني از دوشم برداشته شد . ( MCMC  ) هر كي ميتونه كمكي راهنمايي چيزي بهم بكنه تا آخر عمر مديونشم. كمك!!!

هوا ابري بود. تا پامو از دانشگاه گذاشتم بيرون بارون شديدي گرفت توچال و نگاه ميكردم که در مه فرو رفته بود . اونايي كه تو اين هوا الان اون بالا هستند چه کیفی ميكنند. نميدونستم درست همون ساعات دو دختر كوهنورد بر اثر سرما در حال جان باختن بودند. خيلي ناراحت كننده بود اين خبر.

يك خبر خوب  اين بود كه شنيدم يكي از دوستانم هم وبلاگي ساخته و تصميم به نوشتن گرفته. استاد و برادر عزيزم آقاي فرهادي يكي از مربيان و مدرسين دانشگاه تربيت مدرس و از کوهنوردان خیلی خوب دانشگاهی با وبلاگ صعود بالاتر از ۴۰۰۰ متر  به جمع وبلاگنويسان کوهنورد پيوست. برايشان آرزوي موفقيت دارم.

تو تاكسي به اخبار گوش ميكردم.... سد سيوند ساعت 15 و 40 دقيقه امروز پنجشنبه ،30 فروردين 86 با حضور جمعي از مسئولان كشور و مقامات وزارت نيرو، به طور رسمي آبگيري شد.... دلم ريخت. بالاخره تموم شد. كار خودشونو كردند. گاهي اين شعر از ذهنم رد ميشد:

كورش آرام گير در بستر

ملك ما بي تو گشت خاكستر

سد به روي تمدنم بستند

بي تمدن چه فرق با استر

و گاهي به یاد مردم محروم و زحمت كشي مي افتادم كه با اين سد زندگي شان متحول خواهد شد.

نميدونم بايد دلم به حال تمدن و تاريخ از دست رفته ام بسوزه يا كشاورزاني كه در عطش و بي آبي زمينهايشان ميسوزند. عقل و وجدان حكم ميكند زنده ها را دريابيم نه مرده ها را. شايد تعصب بيش از حد داشتن سر اين موضوع درست نباشه. هنوز نتونستم با خودم كنار بيام. فعلا كه رسول زرگر و طاها هاشمي تعهداتي را امضا كردند كه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در بررسي سد هاي در دست مطالعه وزارت نيرو شركت كند،سد هاي در دست ساخت درياچه را مطالعه كند و  گفته اند : با تمام نيرو و امكانات و فناوري خود براي جلوگيري از وارد شدن كوچكترين خدشه اي به پاسارگاد اقدام مي كنيم و اجازه نمي دهيم براي آن كمترين حادثه اي رخ دهد.

..

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :