آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

از دانشگاه تا ...

دانشگاه . پنجشنبه ساعت 2 بعد از ظهر. سر كلاس فرآيند . خميازه .  تو فكر فردا. جمعه . كجا برم؟ كجا نرم؟  دينگ دينگ !! اس ام اس.  "مياي دماوند؟" "كي؟" "ساعت 5 .مياييم دانشگاه دنبالت"

"چي ي ي ي !!! پس كوله؟ وسيله؟ من چه جوري بيام؟" " مستان همه وسايلتو جمع كرده خوراكي هم سر راه ميخريم"

ساعت 5 هنوز باورم نميشه فكر ميكردم بچه ها دارن مسخره بازي در ميارن اما اومدم دم در ديدم بله همه با كوله هاشون تو ماشين نشستن !! منم با كيف و كلاسور و جزوه  رفتم دماوند.

6:30 از تهران خارج شديم. اونقدر عجله داشتيم كه يادمون رفت بنزين بزنيم. براي همين تو جاده آخرين قطره هاي بنزين هم تموم شد و ماشين متوقف !! خلاصه ... ساعت 9 رينه بوديم. قرارگاه نسبتا شلوغ بود. تيم اتريشي ها با راهنمايي آقاي پ ديروز تو منطقه اسكي كرده بودند. حالا دور يه ميز نشسته بودند و چاي ميخوردند. كوله ها و وسايل و جمع و جور كرديم و آقا مسعود با پيكانش ما رو تا دوراهي رسوند. با اينكه جاده خشك است اما هنوز ماشين ها از دوراهي تا مسجد تردد نميكنند چون برف و باران زمستان جاده را ناهموارتر كرده است. ساعت 10 شب حركت كرديم.  هوا عالي بود مهتاب تمام دشت را روشن كرده بود و با تمام توان نورش را بر سر دماوند و خطر الراس هاي رو بروي دماوند ميپاشيد. چه فضايي!! حيف كه ميبايست سريع بريم تا هر چه زود تر برسيم. 11:20  شب گوسفندسرا بوديم. به نظرم خيلي زود رسيديم. براي من كه نيم ساعت به نظر رسيد!! تو مسجد پنج شش نفري بودند. حميد باقرپور هم بعد از چند ماه از كرمانشاه دوباره به دماوند برگشته بود كه تا آخر تابستون اينجا بمونه. تا شام خورديم و آماده خوابيدن شديم شد ساعت 1 نصفه شب. ... نفهميدم كي صبح شد.  5:30 بيدار شديم. صبحونه نفري سه تا تخم مرغ نيمرو (من كه سير نشدم)  ساعت 7 راه افتاديم رفتيم بالا. هوا خيلي گرم بود.  خيلي هم دير شده بود. يادمه تابستون كه ميخواستيم يكروزه صعود كنيم 5 از گوسفندسرا راه افتاديم كوله هامون هم سبك تر از الان بود. به هر حال!! عده اي در حال تمرين يخ و برف بودند. اين اتريشي ها برف صاف و دست نخورده تو منطقه نگذاشته بودند. رد اسكي هاشون همه جا بود!!

اون روز اصلا به كفش دو پوش نيازي نبود. گرچه مسير تابستانه هنوز زير برف پنهان بود و ما مجبور بوديم در مسير پر سنگلاخي زمستانه حركت كنيم. من و م بهتر حركت ميكرديم و ح به خاطر كفش هاش كند تر . م 9:30 رسيد بارگاه و بدون استراحت و بدون اينكه منتظر ما بمونه رفت سمت قله !!! نامرد!! من ساعت 10 رسيدم. شديدا گرسنه بودم مجبور شدم به خاطر غذايي كه تو كوله ح بود  يكساعت منتظرش بمونم. هومن بقایی و حامد بداغی هم بودند یک عکاس فرانسوی رو اورده بودند بالا. بالاخره ساعت يازده رسيد و من يه چيزي خوردم (اما هنوز گرسنه بودم!!)  و ساعت 11:45 از بارگاه راه افتادم رفتم بالا. هيچ كس تو مسير نبود فقط ميدونستم يه تيم ايراني و يه تيم سه نفره هلندي الان تو راه قله هستند. آهسته و پيوسته  سه ربعه رسيدم بالاي يال! از ريتم حركتم راضي بودم اگه همينطور ادامه ميدادم  ساعت 3 قله بودم. كمي بالاتر يك نفر داشت برميگشت. وقتي نزديك شدم ديدم همنورد بي معرفت خودمه! كلي جر و بحث و دعوا! ميخواست برگرده چون بارگاه هم استراحت نكرده بود خستگي و ارتفاع خيلي بهش فشار آورده بود. بهش گفتم تو برو بارگاه . منتظر من بمونيد تا برگردم. اما اون اصلا نميتونست ببينه من دارم ميرم بالا و اون داره ميره پايين!! براي همين دنبال من اومد. ولي كاش نمي اومد.  هي حرف ميزد و منو هم مجبور ميكرد جوابشو بدم. تمركزمو بهم ميزد. كاش حرفهاش اميدواري بود!! مدام انرژي منفي ميداد. ما نميتونيم. دير ميشه. تايم نداريم. هوا خرابه. شب مجبوريم بمونيم. ساعت دو شد. ساعت سه شد. گرسنمه تشنمه  !! واي !! كفرمو بالا آورد. همون صحنه هاي پارسال آذر ماه تو ارتفاع 5400 برام تكرار ميشد كه به خاطر هيچ و پوچ برگشتم. حالا كه درست كنار آبشار يخي در ارتفاع 4900 بوديم. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم م داره چاخان ميكنه كه ساعت 4 شده. ... وقتي براي استراحت كوله رو در آوردم تا چيزي بخورم ديدم به جز فلاسك و يه بطري آب هيچي با خودم نياوردم و تمام خوراكي ها رو بارگاه گذاشتم. دريغ از يه دونه كشمش!!  حالم بد شد. بد جور تو روحيه ام اثر گذاشت. م هم كه هر چي داشت خورده بود و چيزي نگه نداشته بود. چه اشتباه بزرگي!!

اين شد كه برگشتيم. خيلي دوست داشتم طرح دانشگاه تا دماوند رو تموم كنم  ولي شد دانشگاه تا آبشار يخي! دو تا عكس يادگاري با آبشار و رفتن به سمت برفچال و ..... سر خورديم تا بارگاه. اتريشي ها رو بارگاه ديدم اومده بودند تا فردا دوباره اسكي كنند. برگشتيم پايين. اما برف ها شل شده بود و امكان سر خوردن نداشتيم. خيلي بد بود. ساعت 5:30 گوسفند سرا و 7:30 هم رينه. قرارگاه كه رسيديم آقاي پ برامون سالاد الويه درست كرده بود. خيلي چسبيد.

برگشتيم تهران. دلمون خوش بود جاده يكطرفه است و زود ميرسيم.  

  

نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :