آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

دماوند و صاعقه

هیچوقت فکر نمیکردم روزی در معرض خطر جدی رعد و برق قرار بگیرم اون هم در ارتفاع ۵۰۰۰ متری!! حالا که خوب بررسی میکنم میبینم تمام خاطرات پر استرس کوهنوردی من مربوط به قرار گرفتن در شرایط مستعد صاعقه بوده است. چهارشنبه بعد از ظهر دو ساعت از اداره مرخصی گرفتم زودتر اومدم خونه کوله ای که دیشب بسته بودم برداشتم و رفتیم رینه. ساعت ۸ شب با کوله های ۱۸ کیلویی از گوسفندسرا حرکت کردیم. واقعا نفس گیر بود. ۱۱:۳۰ شب به بارگاه رسیدیم. اونقدر خسته بودیم که توان چادر زدن نداشتیم. داخل پناهگاه همه خواب بودند. یه جای نه چندان مناسب دم در پیدا کردیم و خوابیدیم. صبح همنوردم که خیلی وقت بود تو ارتفاع نیومده بود حال مساعدی نداشت به همین دلیل با چند ساعت تاخیر ۱۰:۳۰ صبح تمام وسایل رو جمع کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. برنامه مان این بود که یک شبمانی روی قله داشته باشیم و فردا با کوله حمله به سمت پناهگاه سیمرغ رفته و دوباره صعود کنیم!!! میدونستیم یکنفر ۱۵ روزه که تو کاسه قله چادر زده ( آقا رضا) و آقای باقر پور میگفت از وقتی رفته اون بالا بست نشسته هوا دگرگون شده و همش بارون میاد. کلا این چند روز از نیمه های شب تا صبح ساعت ۹ هوا صاف بود و بعد از اون مه و بعد از ظهر بارندگی. موقعی که ما راه افتادیم آفتابی بود بعد مه شد سرد شد نم نم بارون اومد . دماوند هم خیلی دلش میخواست روی ما بچه پررو هارو کم کنه یا شاید کار دعا های آقا رضا بود که دوست نداشت کسی بره تو قله و خلوت تنهاییش رو بهم بزنه!! دماوند هر لحظه شرایط رو برای ما بدتر میکرد ولی ما عین خیالمون نبود. دستهام از سرما بی حس بود. آبشار رو رد کرده بودیم. سه ساعت و نیم بود که صعود میکردیم. تقریبا تمام کسانی که امروز قصد قله کرده بودند برگشتند.  دوباره قله خودی نشون داد و تگرگ فرستاد به درشتی یک نخود. ولی ما به دماوند میخندیدم که هر کاری بکنی ما امشب روی قله میخوابیم. ده دقیقه بی خیال تگرگ ادامه دادیم اما بارش اونقدر زیاد شد که مجبور شدم برای پوشیدن کاپشن گورتکس کوله رو در بیارم. کاپشن و پوشیدم در عرض چند ثانیه همه جا سفید شد. میخواستم کوله رو بندازم پشتم و راه بیفتم که رعد و برق مهیبی زیر پامو خالی کرد.  انگار کنار گوشم بمب ترکوندند. صدای وحشتناکی داشت که قابل توصیف نیست. سریع کوله و باتوم ها را از خودم جدا کردم. دوستم که برای درآوردن بادگیرش اول مجبور شد کپسول گاز رو برداره به گفته خودش انگار برق داشت و همه چیز صدا ی جیز جیز !! میداد! همون لحظه رعد و برق بعدی با شدت بیشتر نزدیک ما به زمین برخورد کرد. دوستم فریاد بلندی کشید و کوله با وسایلش پخش زمین شد. هر چی تو دستش بود پرت کرده بود. بادگیرشو پوشید و  دوید. انگار وسط جهنم بودم با تمام استرسی که داشتم کوله ها رو جمع کردم و کشیدم زیر یک سنگ بزرگ و منم د فرااااااااااااااااااار !!  هر ده ثانیه میزد نمیدونم اسمشو صاعقه بزارم یا رعد و برق اما واقعا کوه میلرزید و قلوه سنگها زیادی از بالا میریخت. یکی از اون رعد و برق ها درست کنار من خورد. خوردم زمین. درد شدیدی در بازوی چپم احساس میکردم که مطمئنا به علت زمین خوردن نبود. دردی که بعدا تا پشت گردنم کشیده شد. در شرایط بحرانی بودم نمیدونستم بهترین راه کدومه. پناه گرفتن زیر یک سنگ ؟ ارتفاع کم کردن؟ از دره ها و بین دو یال فرود آمدن؟ حالا این دماوند بود که پیروزمندانه به ما میخندید!!

سنگ مناسبی برای پناه گرفتن پیدا نکردم ضمن اینکه با همنوردم به توافق نمیرسیدم او هم بشدت ترسیده بود. باید اونم متقاعد میکردم که ما داریم بهترین کار رو انجام میدیم.  به مغزم فشار می آوردم تا مقالاتی که درباره صاعقه خونده بودم رو بیاد بیارم. چهره شیرین و محمد سعادتی همش جلوی نظرم بود حس میکردم قربانی بعدی من هستم. از وسط یک دره مانند سریع فرود آمدیم و در عرض بیست دقیقه از ارتفاع ۵۰۰۰ رسیدیم به بارگاه.

باورم نمیشد که زنده ام ضمن اینکه دست چپم خیلی درد میکرد و تقریبا از کار افتاده بود.  غروب پنجشنبه است. با حسرت سنگ مثلث رو نگاه میکنم. قرار بود امشب روی قله چادر بزنیم اما حالا خیس و خسته توی بارگاه سوم هستیم و همه وسایلمون هزار متر بالاتر از ما !!!

دوستان همشهریمون به دادمون رسیدند و قبل از اینکه برن پایین چادر دو کیسه خواب و دو زیر انداز با مقداری بیسکوئیت و عسل برای ما گذاشتند و رفتند. خیلی با معرفت بودند.  اما ما شب نسبتا سختی را سپری کردیم. بدون گاز هدلامپ ساعت لباس خشک اضافه و مهمتر از همه غذا !! ساعت ۳ بامداد بود و من از ضعف و گرسنگی خوابم نمیبرد. رفتیم تو پناهگاه چند نفری بیدار بودند. کما بیش همه ماجرای ما رو میدونستند. خلاصه با کمک های مردمی شامل یک بطری آب یک جفت دستکش نازک مقداری حلوا و یک رانی و ساندیس صبحونه نخورده ساعت ۴:۴۵ از بارگاه به راه افتادیم. هوا صاف بود. با ریتم نسبتا تندی حرکت میکردیم و از تمام گروه ها جلو زدیم چون نگران کوله هایمان بودیم. یکساعت و چهل و پنج دقیقه بعد به آبشار رسیدیم. کوله ها سر جاش بود. فقط روش حسابی برف نشسته بود. دستکش و موبایل و دوربین و باتوم و برداشتیم و مثل قحطی زده ها یه چیزی خوردیم و به صعود ادامه دادیم. آفتاب هم در اومده بود. تپه گوگردی رو به آرامی طی کردیم. گاز گوگرد با چه قدرت و عظمتی فوران میکرد. و امکان صعود  به قسمت جنوبی کاسه وجود نداشت.به همین دلیل آن را دور زدیم و از سمت شمالی به قله رسیدیم. ساعت ۸ صبح بود و من محو تماشای دودکش  زیبای گوگردی!!!

بعد نیم ساعت برگشتیم پایین. کوله ها رو برداشتیم و از برفچال سمت راست به سمت بارگاه فرود آمدیم. حالا دو نفری دو تا چادر داشتیم و چهار تا کیسه خواب و چهار تا زیر انداز. با بدبختی توی دو تا کوله جاشون دادیم و برگشتیم گوسفند سرا.

 در حاشیه برنامه:

ماشین یکی از کوهنوردان متاسفانه تو گوسفند سرا یهو منفجر شد و آتش گرفت علتش و سوراخ بودن باک بنزین اعلام کردند.

مجسمه صیاد شیرازی قرار بود جمعه بعد ازظهر با قاطر و فرداش توسط کوهنوردان بسیجی به قله انتقال پیدا کنه. این چند روز گروههای بسیجی بیشماری را در راه دیدم همینطور ماشین های نزاجا هلی کوپتر نیروی هوایی و نیروی انتظامی که همه به خاطر این مجسمه اومده بودند. احتمالا مسیر جنوبی دماوند مثل کلک چال تهران خواهد شد!  یکی از بسیجی ها میگفت از این به بعد این نماد صعود به قله دماونده. هر کی با این مجسمه عکس بگیره یعنی قله رو صعود کرده؟!!!!!!!!!!!!  هر چی فکر کردم ارتباط بین قله دماوند کوهنوردی و صیاد شیرازی رو پیدا نکردم!!

خبر بعدی سقوط هلی کوپتر نظامی بود . خلبان قبل از سقوط بیرون پریده و دچار شکستگی دست شده اما این سقوط تلفات جانی نداشته .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :