آناپورنا

وسیع باش..... و تنها..... و سربه زیر ..... و سخت

علم کوه

چهارشنبه هفدهم مرداد 7:30 شب از تهران راه افتاديم. ترافيك سنگين كرج و جاده چالوس  همون اول راه خستگي از صبح سر كار بودن رو تو تنم دو برابر كرد. امروز هم مثل همه برنامه هام بلافاصله بعد از اداره با استرس كوله ام را برداشتم و راه افتادم. وقتي از برنامه برميگردم چهار پنج ساعت بعدش بايد سر كار باشم.  كوه واقعا من و زندگي انداخته!! چه ميشه كرد!! نميدونم چرا هيجان ديدن علم كوه و گرده آلمانها مثل سابق تو وجودم نبود. فكر كنم يه جاي كار ميلنگيد. بدون آمادگي جسمي و تجهيزات و از همه مهمتر بدون آمادگي ذهني راهي علم كوه شده بودم. احساسم بهم ميگه موفق نميشم. ولي بهش فكر نميكنم و خودمو ميسپرم به تقدير. 11 شب ميدون كلاردشت رستوران آرش چلو كبابي تو رگ ميزنيم و ميريم رودبارك . خيلي شلوغ بود بالاخره جايي براي خواب پيدا ميكنيم. ما با دو ساعت تاخير از گروه و جدا از اونها از تهران حركت كرده بوديم حالا تو رودبارك هم پيداشون نكرديم. قرارمون علم چال بود و قرار شده بود كه با گروه بريم گرده.

پنجشنبه 9 صبح از ونداربن راه افتاديم. هوا گرم بود و كفش هايي نويي كه اولين بار بود ميپوشيدم  همون اول راه پشت پامو زد. كفش ديگه اي نداشتم كه بپوشم و وقت اينكه برم از كسي كفش بگيرم نداشتم. با چسب برق پشت پامو بستم و يك دستمال سر كردم تو كفشم و سعي كردم اصلا بهش فكر نكنم. ظهر رسيديم سرچال. دو سه ساعت استراحت و ناهار. بارون مي اومد و تا قطع شدن بارون صبر كرديم. پناهگاه از جمعيت در حد انفجار بود. ساعت 6 بعد از ظهر همه وسايل و جمع كرده و رفتيم علم چال. هوا گرفته و سرد تقريبا غروب شده بود كه به پناهگاه خرابه رسيديم. بچه هاي گروه اونجا بودند نزديك اونا چادر و برپا كرديم. رفتم به طرف كمپ اراكي ها و از ديدن همشهري هام كلي خوشحال شدم. كمپ اراكي ها رو مفصل توضيح ميدم اما اول از صعود  خودمون بگم. برنامه گرده كنسل شد و از تيم فقط دو نفر قرار شد برن گرده . حتي قبول نكردند كه ما همراه اون دو نفر صعود كنيم و گفتند صعود كرده اي بايد باشه. هيچ تيمي قصد گرده نداشت يا ديواره يا سياه سنگها. طناب هم كسي نداشت بهمون بده. من و همنوردم كه به اميد اين تيم هيچ وسيله فني نياورده بوديم حسابي رو دست خورديم. خيلي ناراحت بودم بيشتر به خاطر اون كه خيلي ذوق گرده رو داشت. وگرنه من كه قبلا  دو بار صعود كرده بودم. قسم خوردم تمام تلاشم و بكنم كه بفرستمش بره . شب مغموم و ناراحت خوابيديم. تا صبح خواب گرده و ميديدم و اينكه دارم با تبر يخ و فري سلو صعود ميكنم. بدون طناب و ابزار!! چند بار هم پرت شدم. همنوردم داشت سنگ سماور و صعود ميكرد و من حمايتش ميكردم كه سنگ آهسته لغزيد و از اون بالا افتاد زلزله شد طناب پاره شد من خودمو به يه سنگ چسبونده بودم و جيغ ميزدم اما همنوردم همراه تخته سنگها له شد و رفت ته دره وااااااااي !! كابوس خيلي بدي بود.

جمعه صبح بي انگيزه ترين آدم هاي علم چال بوديم. همنوردم تو كيسه خواب غلط ميزد و با ناراحتي ام پي تري گوش ميداد. عذاب وجدان داشتم. بيرون چادر رو سنگ نشسته بودم. پاهامو آويزون كرده بودم و جنب و جوش كوهنوردا رو ميديدم. مسير سياه سنگها ترافيك شده بود از دور يك صف طولاني!!  از مسير سياه سنگها متنفر بودم. داشتم به سياه كمان و چالون فكر ميكردم و اينكه خط الراسي صعودش كنم كه از چادر بغلي صداي دو تا كوهنورد شر و شيطون شنيدم كه داشتند اسلينگهاشونو ميشمردند. فهميدم كه دارن ميرن گرده . گوشامو تيز تر كردم. ياد قسم ديشبم افتادم بايد كاري ميكردم و ياد حرف همنوردم كه گفته بود ديگه حق نداري به خاطر وسيله و گرده رفتن التماس اين و اونو بكني. من كه اسمش رو التماس نميزارم. آخرين تيرم و رها كردم و باهاشون حرف زدم. خيلي خوش شانس بوديم چون يكي از اونا خيلي مصمم به صعود بود و اون يكي اصلا حال و حوصله نداشت و قرار شده بود اين يكي تنهايي بره گرده. سريع پيشنهاد دادم كه با همنورد من كرده اي صعود كنه و اونم از خدا خواسته قبول كرد. اومدم دم چادر. از كيسه خواب كشوندمش بيرون و سريع كمكش كوله رو جمع كردم و براش كفش گرفتم (راستي يادم رفت بگم اين همنورد خل و چل بنده با صندل اومده بود علم چال و ميخواست با صندل صعود كنه كه رفتم براش يه اسپورتكس گرفتم از اراكي ها)

چهار تايي شانه كوه و تراورس كرديم و رفتيم اول مسير گرده. بچه ها آخرين وصيت هاشونو كردند و رفتند. هر دو شون اولين بار بود ميرفتند گرده كسي هم تو مسير نبود. اما خيالم راحت بود چون هر دو سنگنورداي خوبي بودند. يكي شون قبلا لهستاني هاي 52 و 48 و فرانسوي ها رو صعود كرده بود. ساعت 9:30 وقتي رفتند نفس راحتي كشيدم و به تماشاي تلاش اونايي كه تو ديواره پايين قيف بودند نشستم. ديشب هم تو ديواره بيواك كرده بودند هر چي انرژي داشتند تحليل رفته بود چون تو اون نيم ساعتي كه داشتم نگاهشون ميكردم يك متر هم جابجا نشدند. ساعت يازده شده بود و داشتم از گرسنگي ميمردم. چشام سياهي ميرفت. به همين دليل هم موقع برگشت به چادر تعادلم و از دست دادم و زانوم خورد به سنگ و تركيد!! خيلي دردش شديد بود. با بدبختي خودمو رسوندم به چادر. ديگه گرسنگي از يادم رفت. كيسه خوابم و پهن كردم و تا 4 بعد از ظهر خوابيدم.  پامو به زور خم و راست ميكردم. ضعف منو گرفته بودم و همش دلم ميخواست بخوابم. ساعت پنچ چادر و مرتب كردم. و رفتم بيرون ديدم هوا ابريه . گفتند تگرگ هم اومده بود مه و رعد و برق كه من اصلا نفهميدم. بالا مه بود. رفتم پيش همشهري هام و كلي كيف كردم از اين همه تلاش و همت و همكاري گروهي شون. با سنگنورداي خفني آشنا شدم. يكي شونو صدا ميكردند ارباب. چون سه بار مسير 48 رو طبيعي صعود كرده و بقيه. آقاي جواهرپور دكتر كيوان آقاي نجاريان و خيلي هاي ديگه كه افتخار ديدنشون تو علم چال پيدا كردم. نشستن پاي خاطرات هيجان انگيز سنگنوردا اونم با اون شيطنتي كه تعريف ميكردن برام خيلي شيرين و جالب بود اصلا نفهميدم كي شب شد. ساعت ده بود و از تيم دو نفر گرده خبري نبود. بچه هاي ديواره هم برگشته بودند و كمپ اراكي ها شلوغ بود يه دفعه يه جونور سياهي محكم زد به پشتم و جلوي پام ولو شد رو زمين.  خوب كه نگاه كردم ديدم همنوردمه. گفت كه 6 بعد از ظهر صعود كردند و اون يكي بالا تو مسير سياه سنگها مونده و بيواك كرده و فردا برميگرده پايين چون سرعتش تو پايين اومدن خيلي كم بود و نميتونست سريع برگرده پايين. همنوردم ميگفت صعودش هم همينطور بود با اينكه خيلي فني و كار درست بود اما آدم اسلو موشني بود.  اما كارشون خيلي درست بود . روز قبلش كه آقاي نجاريان گرده و صعود كرده بود گفت مسير يخزده است و ايشون با تبريخ مسير و كمي تا قسمتي باز كردند. بچه ها گرفتار رعد و برق شده بودند. نميدونم چرا هر جا اين همنورد بداقبال من ميره صاعقه هم دنبالش ميره. اما اين دفعه خيلي خطرناك تر بود چون كلي وسيله فلزي همراهشون بود و راه فرار هم نداشتند. ميگفت سرمو ميگرفتم بالا وييييييييززززززز صدا ميداد پايين كه ميگرفتم صدا قطع ميشد. خيلي خسته بود. املت درست كردم كه هم صبحونه مون بود هم ناهار هم شام. شب تا صبح بارون اومد . زير چادر خيس خيس شده بود. حيف نميشه آسمونو مثل ديشب تماشا كنم. يادش به خير ديشب كه از ديدن اون همه ستاره تو تاريكي آسمون وحشت كردم!!!

شنبه 4:30 صبح. زمين خيس خيسه!! از چادر اومدم بيرون چه هوايي !!!   ديواره در مه فرو رفته . همه خوابند. چه سكوتي! حيفم اومد برگردم تو چادر و چشممو از اينهم زيبايي ببندم. قدم زنان رفتم تا رسيدم به يخچال و رفتم تا پاي ديواره. خورشيد هم از بين دو كوه  چالون و سياه كمان بالا اومده بود. ام پي تري رو خاموش كردم و كف يخچال دراز كشيدم . برف به صورتم ميخورد و همزمان خورشيد گرمش ميكرد. غرق در لذت بودم. علم كوه آرام و مهربون بود. هر چند دقيقه برميگشتم و ديواره بلند را نگاه ميكردم.  اين دفعه نشد كه صعود كنم. اما مهم نيست. مهم اينه كه  تا اينجا اومدم و الان زير پاش نشستم و ميتونم از نزديك باهاش درد و دل كنم. از دور جنب و جوش كوهنوردا رو ميديدم كه از خواب بيدار شدند. برگشتم به كمپ. برف گرفت. همه برنامه هاشونو كنسل كردند. جمع كرديم و برگشتيم سرچال. ناهاري خورديم و با دوستاي خفن سنگنوردمون كه تو اين برنامه آشنا شديم اومديم رودبارك. مسير كشتي سنگ تا گوسفندسرا رو تنها اومدم تو مه غليظ . چه كيفي داشت. چه رودخونه اي . هيچوقت فراموش نميكنم. تو قرارگاه هم دفتر يادبود را امضا كرديم و مختصري از گزارش چهارنفره مان را نوشتيم. تو كلاردشت بستني ميوه اي اختتاميه برنامه بود و بعد يكراست اومديم تهران.

رنگین کمان پس از بارندگی

آقای اسلوموشن

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :